تبليغاتX
حرف دل من
من میگم نره شما میگید بدوش. آخه باباجون کف دستی که مو نداره من چه جوری بکنم. تو این چند سال اخیر می تونم بگم برا هرچی که خواستم زحمت کشیدم یک کمکی هم رنج کشیدم جون چیزی بود که خودم میخواستم.. قبل از اون لب تر می کردم همه چی برام مهیا بود. ولی از وقتی که اومدم اینجا دیگه خونه خاله نبود که اینو نمی خوام یا اینو دوست ندارم اونو میخوام.

اگه الان میگم نمیشه یعنی نمیشه. یعنی اگه جونم رو هم دو دستی تقدیم جناب آقای تقدیر کنم کوتاه بیا نیست. به قولی این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست که من ریش گرو بزارم و از اونور هم خدا و پیغمیر و ائمه رو گرو بزارم که ایندفعه رو با من راه بیا.

یک سری آرزوها سخته ولی میشه ولی یک سری از خواسته ها هر کاریش کنی نمیشه. دلم نمیخواد اسم از ۳ تا آرزویی که از بچه گی داشتم و تا گور هم با خودم باید ببرم بیارم. ولی کاشکی واقعا کوتاهی از من بود. اگه می دونستم یک ابسیلون راه هم ممکن باشه و باید برم از کهکشون اونو بیارم حاضر بودم تا اونجا هم براش برم.  حتی اگه همه چیزهایی رو هم که دارم بدم با یکی از این ۳ تا آرزو نمی تونم عوض کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 22:32  توسط شیوا | 
دلم خیلی چیزا میخواد که می دونم به هیچکدومشون نمی رسم. خیلی بده. بعضی وقتا آدم فکر می کنه میگه خوب برا این چیزی که می خوام را ه هست ولی یا خیلی سخته یا به غیر ممکن بیشتر نزدیکه . احتمالش که بشه یک در ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ هست ( حالا من کم صفر گذاشتم تا کمتر جا بگیزه). ولی بعضی وقتا همون چس مثقال شانسی و درصدی رو هم که آدم می تونه بهش دل خوش کنه که شاید معجزه بشه و اتفاق بیافته یا حالا خدا رو چی دیدی اومد و شد به کار نمیاد.

حالا منم اینجوری شدم. دلم ۳ تا چیز (حالا من قناعت کردم با تخفیف گفتم) خیلی مهم میخوام که همیشه آرزوش رو داشتم که با توجه به اتفاقاتی که جدیدا افتاده من امکان نداره که بهش برسم. یعنی حتی اگه زمین و آسمون هم جاشون با هم عوض شه بازم نمیشه. چقدر بده که آدم آرزو به دل بمونه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 22:19  توسط شیوا | 
شکر خدا بابام بالاخره به مقصد رسید. من که دل تو دلم نبود تا بابام برسه. خواهرم ۵:۳۰ صبح من زنگ زده میگه خوابی؟ میگم نه بیدارم داشتم میرقصیدم! خوب معلومه خوابم. گفت میخواستم بگم بابا رسیده تا یکساعت دیگه خونه است. بهت زنگ میزنم. میگم نیستم دارم میرم بیرون. میگه مگه شنبه صبح نیست بر تو؟ میگم چرا؟ میگه خوب کار که نمیری؟ میگم نه. میگه پس کجا میری؟ میگم فرودگاه؟ میگه نکنه تو هم داری میای؟ میگم نه یکی از دوستام داره میاد دارم میرم فرودگاه دنبالش؟ میگه آّهان . میم تو چرا نرفتی ؟ میگه من باید میرفتم فلان جا و کلی هم غصه مند بود که چرا خودش نمی تونه بره. به هر حال شوهر خواهر جان کلی زحمت کشیده بود و کلی به بابام حال داده بود.

به خواهرم میگم بابا راحت اومده؟ میگه هنوز زیاد حرف نزده. میگم ازش بپرس براش سوژه کنیم دستش بندازیم. خدایشش بعضی وقتا میگم خیلی بدم بعضی وقتا انقدر سر به سر مامانم می ذاشتم و مامان من هم آخرش که می دید حریف من نمیشه به بابام پناه می برد. یادش به خیر می گفتم مامان جون نرو بزرگترت رو بیار خودت جواب بده. آخرش هم بابام می گفت اصلا به زن می چیکار داری؟ اون موقع ها زیاد سر به سر بابام نمی زاشتم چون هم خیلی بابام جذبه داره. یعنی وقتا اگه نگاه کنه  من باید دمم رو بزارم رو کولم فرار کنم. حالا از وقتی که مامانم رفته برا اینکه بابام از حال و احوال خودش بیاد بیرون گه گداری سر به سرش می زارم. آخرش هم میگه من که نمی فهمم تو چی میگی کاری نداری؟؟؟؟؟ 

دیروز یک کتاب فارسی رمان برده بودم سر کار که وقت ناهاری بخونم. رییسم کتاب رو رومیز دیده . به عادت کتاب انگلیسی از اونور داره ورق میزنه. میگم از این ور باید ورق بزنید. بعد میگه اگه از این ور ورق بزنم بعد چه جوری بخونم. میگم از راست به چپ ما می خونیم نه از چپ به راست. همچین عجیب غریب به کتاب نگاه می کرد که انگاره یک چیزی اعجیب غریب دیده.

هر وقت یک جا میرم که باید پاسپورت نشون بدم یارو هی پاسورت منو چپ می کنه راست می کنه. آخرش میگم بابا بیا اینه هاشم. آخرشم به عکس پاسپورت نگاه می کنه به من نگاه می کنه. باز به پاسپورت نگاه می کنه. دوباره بهش میگم میخوای یک کارت شناسایی اینجا نشون بدم. میگه آره بهتره. منم تو دلم میگم ای جونت دربیاد که انقدر خنگی.

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 16:3  توسط شیوا | 
بابام امشب داره میره پهلوی خواهرم. تا برسه جون من در میاد. مخصوصا اینکه وسط راه باید هواپیما هم عوض کنه. بابام زنگ که زد تا خداحافظی کنه من کلی بهش سفارش کردم  که هم به خودش خوش بگذرونه هم مواظب باشه.

شک دارم که بابام یکماه رو بمونه چون امشب از دهنش در رفت که برا  این دو هفته که نیستم و میگم بابا مگه قرار نیود یکماه بمونی. میگه حالا ببینم چقدر میتونم بمونم. فکر کنم بابام دلش برا من خیلی تنگ شده. چون ازم پرسید تو نمی تونی یک هفته بیای؟ کاشکی شرایطم طوری بود که می تونستم برم ولی حیف که نمیشه. البته بابام یک روزنه امید بهم داده که شاید یک سر هم پهلوی من بعدنتر بیاد. البته فکر کنم اون موقع برا اینکه من حسادت نکنم به خواهرم که داره پهلوی اون میره این حرفو زد.

وقتی می بینم که مامان بابای همه میان و میرن الا من بعد اونوقته که من دلم کلی غصه مند میشه. اون موقع مه می شد بیان من خودم هنوز جا نیافتاده بودم تا بتونم به مامان بابام خوشم بگذرونم و اینور و اونور ببرمشون حالا که می تونم مامانم نیست بابام هم اصلا علاقه ای به اومدن نداره. میگه تو بیا.

دلم برا همه چیزایی که یک روزی داشتم و قدرشون رو نمی دونستم تنگ شده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 22:27  توسط شیوا | 
من الان  دارم رو ابرا پرواز می کنم. من دیشب  زغال لخته خوردم بعد از تقریبا سه سال و خورده ای. البته زعال لخته تازه تبود. اخته بود. شمالیها مثل اینکه می پزن و یک کارایی می کنن باهاش. مامان همون  دوستم که ماه پیش اش رشته درسته کرده بود یواشکی اینو آورده بوده. شانس آورده بوده گمرک نگرفته. نمی تونم بگم با چه ولعی می خوردم. طعم دوباره زندگی رو من یک جورایی حس کردم. یعنی من مرده زغال لخته. وای نمی تونم بگم چه حالی داره وقتی آدم زغال لخته میخوره. نوش جونم.

رییس حون هم فعلا به روم نیاورده. البته شاید حدس زده باشه ولی فعلا که چیزی نگفته. فکر کنم انقدر فهمیده که وقتی یکی نمی خواسته شناخته شه زرتی نیاد خفتش رو بگیره که هی تو بودی اونو رو میز من گذاشتی.

هفته دیگه باید ۳ روز برم یک شهر دیگه. البته با مترو تقریبا یک یکساعت راه. ولی یک یک ساعت هم از خونه من تا ایستگاه فطاره. بعنی مبنیمم ۲ ساعت رفت. ۲ ساعت برگشت. یک کلاس ۳ روزه که رییس جون منو فرستاده برم. روزهای که باید برم خیلی عالیه ولی راهش افتضاحه. از الان غصه ام گرفته. یعنی من باید ۵ صبح بیدار شم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 22:42  توسط شیوا | 
من و یکی از دوستام که رشته امون یکیه ولی گرایش هامون فرق داره داشتیم با هم غذا درست می کردیم. یعنی اون درست می کرد و من هم داشتم ظرف می شستم.

داشت غر می زد که خسته شدم از بس صبح تا شب پشت کامضیوتر نشستم و هی برنامه نویسی کنم. من هم گفتم ای گفتی. گفت اصلا بیا کارمون رو عوض کنیم. میگم خوب بریم چیکار کنیم؟؟؟؟

میگه بیا بریم رستوران بزنیم. من آشپز میشم تو ظرفشور و گارسون و صندوقدار. حالا قرار شده فکر کنیم ببینیم تغییر شغل بدیم یا نه؟؟؟؟

راستی داشت یادم می رفت. شمع رییس جونو گذاشتم رو میزش. البته یکی دید که من گذاشتم. گفت چرا به خودش نمیدی. گفتم تمیخوام بدونه. گفت اگه بدونه بهتره گفتم نه. مهم اینه که بدونه یکی ممنونه. حالا فردا باید ببینم چی میشه. فردا هر یک بار که صدام کنه فکر کنم قلبم بیاد تو دهنم. تازه فردا یک جلسه ۲ ساعته هم داریم. خدا به خیر بگذرونه.

مردم از بی غذایی. دوباره غذاها برام یکنواخت شده. اون خورش قیمه ای هم که چند وقت پیش برا اولین بار درست کردم خیلی بدمزه شده انقدر که ریختم دور. یکی از دوستام فرداش زنگ زد پرسید چه طور شد قیمه ات. گفتم هیچی مزه گ*ه میداد ریختم دور. گفت مگه تا حالا گ* ه خوردی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 22:4  توسط شیوا | 
این روزا کلی از خودم استعداد خرج می کنم. بعضی وقتا خودم هم باورم نمیشه که این همه چیز یاد گرفتم. امروز رییسم اومد گفت فلان چیزو میخوام ولی با فلان برنامه. می تونی انجام بدی گفتم. سعی می کنم. ولی توش یواش هستم نمی تونم تندی انجام بدم. خلاصه خودم باورم نی شد که انجامش دادم. وقتی رفتم گفتم تموم شد فکر کنم اون هم باورش نمی شد. خلاصه کلی از نظر مغری پیشرفت کردم. کارا به نسبت روزای اول خیلی بهتر و تندتر انجام میشه. خودم که از خودم خیلی راضیم.

هنوز شمع رییس جونو ندادم. درست دم رفتن من جا خوش می کنه تو اتاقش. حالا تا هفته پیش هیچ وقت اون موقع تو اتاق نبود. همیشه خدا جلسه داره.

این روزا محبت هام قلمبه شده. هفته پیش که رفته بودم خرید یک آهنربا برای یخچال خریدم برای خواهرم خیلی خوشگل بود. یک خرس تپلی. خیلی قشنک بود. روش نوشته بود که هیچی مثل داشتن یک خواهر مثل تو نمیشه. خلاصه سریع خریدم و درجا رو یک کاغذ د و خط نوشتم فرستادم برای خواهرم. احساس کردم خیلی دوستش دارم و نمی تونیم مثا خواهرهای دیگه کلی بریم با هم بیرون. حالا وقتی با هم ایران بودیم کلی همیشه خدا باهم کل کل می کردیم. حالا که دوریم هی پای تلفن لاو می ترکونیم یا هی اون برای من کادو می فرسته.  حالا اگه ببینه کلی خوشحال میشه. اخه اون هم نمی دونه که من چیزی فرستادم. حنی نامه اسم فرستنده نداره. تا بازش نکنه نمی فهمه که من چیزی فرستادم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 21:18  توسط شیوا | 
امروز کلی مریض بودم. یعنی زجری کشیدم سر کار. می تونستم برم بگم و بیام خونه. ولی دیدم حس اینکه تا خونه برم رو ندارم. دیدم اوضاع روحی که خرابه. اوضاع جسمی هم که خرابه. آسمون هم امروز دلش گرفته بود و زرت و زرت می بارید. خلاصه ترجیح دادم سر کار بمونم تا حال بدیم رو هم زیاد احساس نکنم.

بعضی وقتا می بینم که دارم سر خودم رو گول می مالم و میگم همه چی بهتر میشه. به عقیده بعضی ها نباید نفوذ بد زد وگرنه اتفاق می افته. بر همین من هم هی میگم همه چی خوب پیش می ره. خدا کنه.

رییسم انقدر ماهه رفتم براش یک شمع خیلی خوشگل خریدم. ولی هنوز بهش ندادم. یعنی نمی خوام بگم از طرف منه. می خوام یک روز که آخر وقت تو اتاقش نیست بزارم تو اتاقش که نفهمه کی گذاشت. حالا شانس من از روزی که خریدمش همیشه آخر وقت که من میرم اون تو اتاقشه. وسط روزه هم نمی تونم بزارم. جون ممکنه از هر کی بپرسه من نبودم کی اومد تو اتاق. اونایی هم که منو دیدن بگن فلانی.

دلم نمی خواد حالت پاچه خواری داشته باشه. فقط دلم میخواد بدونه که یکی از زحمت هاش ممنونه. حالا چه فرقی می کنه که اون کیه. منم یا یکی دیگه. به قولی نفس کار مهمه که تشکره. فکر کنم آخرش انقدر نمیشه که وسوسه میشم و برش می دارم برای خودم. حالا هی دم رفتن من تو اتاقش جا خوش کنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 22:22  توسط شیوا | 
از دیشب تا حال یک بغض خیلی بدی گلوم رو گرفته. امروز تولد مامانمه ولی خودش نیست. دلم براش تنگ شده. دلم میخواست می بود تا می تونستم بهش بگم هی مامان جونم تولدت مبارک. کادوی من کو؟؟؟

از یک ور تولد مامان و بابام یک روزه. ولی نمی تونم با ذوق و شوق به بابام تبریک بگم.

کاشکی اون موقع ها به مامان و بابام غر نمی زدم که چرا تولدتون یک روزه . من برشکست میشم ۲ تا کادو تو یک روز بخرم. حالا خاضرم ۲ تا تولد بگیرم ولی فقط باشی تا من بازم سر به سرت بزارم.

اینجا چشم سبز خیلی زیاده ولی کم چشم سبزی پیدا میشه تا چشماش به قشنگی رنگ چشمای تو باشه. 

نمی تونم کلمه ای پیدا کنم تا بگم چقدر دلم برات تنگ شده. پس فقط میگم دلم برات تنگولیده تا خودت بفهمی که چقدر تنگ شده.

نمی دونم از اون بالا می تونی اینجا رو بخونی یا نه ولی اگه میخونی پس همینجا بهت می گم تولدت مبارک هم امشب  سر سلاعت ۱۱ شب به وقت من هموم موقعی که همیشه بهم زنگ میزدی سرم رو به سمت آسمون بلند می کنم و تولدن رو تبریک میگم و یک ماچ قلمبه ازت می کنم.

تولدت مبارک مامان جونم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 20:54  توسط شیوا | 
امروز رفتم عینک خریدم. کلی ذوق زده ام.  چشمم در اومد انقدر به کامپیوتر صبح تا شب زل می زدم. البته چون به عینک اصلا محتاج نیستم یعنی چه بزنم چه نزنم زیاد فرقی نمی کنه برا همین بعضی وقتا به جی ب اینکه رو چشمم باشه زیر باسن مبارک می ره. من تو عینک شکوندن رو دست  ندارم. یا گم می کنم یا می شکونم. وقتی گم بشه که اصلا یادم نمیاد آخرین بار کی استفاده کردم. اگه هم استفاده اش کنم احتمالا بعد از چند بار استفاده خراب میشه. آخرین عینک از این بی قابها پود. و تو ایران همون ۴ سال پیش خریدم. از اینایی که دسته اش وقتی جمع  میشه که بخوای بزاریش تو جعبه اش. ولی واقعا عذاب الیم بود. هرچی عینک قر و فرش بیشتر باشه دردسرش بیشتره.۴ سال هم به خاطر این دووم آورد که ازش چندباری بیشتر استفاده نکردم. خلاصه اینجا هم یک چند باری زیر باسن مبارک موند. آخه اصلا هیچی ازش معلوم نیست. فقط به چز لنز دو تا دسته داره که اون هم انقدر نازکه که هیچی دیده نمیشه. نمی دونم این عینک چه مرگشه که هی دسته اش گشاد میشه.

آخرش اینکه کلی تو خرج افتادم ولی حداقل دیگه چشمم از کاسه در نمیاد.

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 19:32  توسط شیوا | 
امشب برا اولین بار تو این ۳ سال و خورده ای به نخ و سوزن محتاج شدم. مامانم فکر اینو کرده بود و تو وسایلم برام نخ و سوزن هم گذاشته بود. خلاصه امشب باز هم برا هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که مامان مثل همیشه دقیق بوده. همیشه همه چی مرتب و یرجاش. برعکس من. البته من یک چیزایی به ارث بردم ولی مرتب نیستم. از این ور جمع می کنم از اون ور می ریزم.

دیشب بهم لواشک رسید ولی امروز تموم شد. تازه کلی صرفه جویی کردم ولی بازم کفافم رو نداد. عین این نخورده ها نشستم همه رو خوردم. ترسیدم خدایی نکرده یکی بیاد ازم بگیزه. وقتی فصل ذغال لخته میشه به همه کسایی که می تونن زعال لخته بخورن کلی حسودیم میشه. وای همین الانم آب دهنم راه افتاد.  خیلی بده اینجا از این چیزا نداره. فکر کنم اصلا بدبخت ها نمی دونن گوجه سبز چیه؟ زغال لخته چیه؟ لواشک چیه؟ نمبر هندی چیه؟ آلوچه چیه؟

 وای من هم کم کم دارم مزه اینا رو یادم میره.  یادم نمیزه هیچ وقت یکبار شمال بودم با یک پسرخاله بدنر از خودم. ناهار هم نخوردیم از صبح تا شب از این هله هوله ها خوردیم.  شب گوشه خیابون حالم بد شده بود. فرداش تو شهرک خبر به همه رسید که من دیشب غش کردم. بابام هم از فرصت استفاده می کرد چوب غذا نخوردن رو میزد تو سرم. می گفت همین کم مونده بگن دختر فلانی از گشنگی حالش بد شده. حالا اون به جهنم به خودت فکر کنو پس فردا هزار و یک مرض می گیری. من هم که حالم بد اصلا نمی شنویدم چی میگه فقط می دیدم به زور هی کباب می کنه تو دهن من و به التماس های من که نمی خورم هم چس محل نمی داد. حالا که اومدم اینجا دیگه کسی نیست نازم بکشه. اگه یک غذا رو دوسن ندارم دوباره بره یک غذا دیگه درست کنه. برا همین من هم عین یک دختر خوب می شینم تا ته غذام رو می خورم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 22:54  توسط شیوا | 
من اگه فقط به خاطر بابام نبود فاتحه این تلفن رو می خوندم. شکر خدا که دیگه اصلا با کارت نمیشه ایران رو گرفت از اینجا. اگه مثل قبل بود فقط خودم زنگ میزدم به بابام. به بابام هم یک چرندی سر هم می کردم که فعلا یک مدت تلفن ندارم. والا. بهتر از اینه که هر صانیه یکی رو اعصابم بورتمه بره. دیشب انقدر اعصابم رو این تلفن بهم ریخت که حد نداره. حالا هی زنگ میزدم رو موبایل بابام ببینم این چیزای که شنیدم چیه. هی میگه من تو جلسهام. صد بار زنگ زدم عین صد بار هم هی می گفت من جلسه هستم. آخرش دید من ول کن نیستم بهم زنگ زده میگه من اومدم بیرون حالا بگو. می گم من کار زیاد دارم. خلاصه قرار شد بعدا زنگ بزنه.

خلاصه اینکه بدجوری اوضاع قمر در عقرب شده. دلم میخواد به خدا بگم خداجون می دونی داری چیکار می کنی؟ من به هر سازی که دارم میرقصم صدام هم درنمیاد. دیشب می خواستم به اونی که داشت رو اعصابم یورتمه میرفت می گفتم تو چی از زندگی ما میدونی که حالا زنگ زدی و نظر میدی و نظر ارائه میدی که به نظر من اینکار رو کنید. کدوم شما یک صدم اون چیزی که من حس کردم و حس می کنم حس می کنید که میز گرد تشکیل میدید و هر بار هر کدومتون زنگ میزنید رو مح من بالا و پایین می پرید.

ساده ترینش اینکه به من زنگ زدن که به نظر من اشتباه می کنی هر ۶ ماه ایران نمیری. آخه نه اینکه من بیکارم؟ نه اینکه سر گنج قارون نشستم.

اون یکی میگه بابات هنوز نرفته پلاک ماشینش رو عوض کنه. یک هفته است داره بی ماشین سر کار میره. میگم من بیام ایران برم پلاک ماشین بابام رو عوض کنم؟؟؟

اون یکی میگه به نظر من وقتی الان کسی دیگه شمال نمیره برا چی ویلا شمال رو نگه داشتید. بابات که نمیره. شما هم که نیستید. مامانت هم که نیست.

اون یکی زنگ زده بابات زبون نداره. آژانس براش ویزای فقط ترانزیت گرفته. از فرودگاه بیرون نمی تونه بره. ۱۰ ساعت باید تو فرودگاه بمونه.  میگم من که دیگه نمی تونم به بابام بگم که چرا فلان آژانس ویزات رو جوری نگرفته که از فرودگاه بتونی بیای بیرون. تو یا خواهرت باید  باید بهش می گفتید. حالا بابات طفلی باید این همه معطل شه. ای بابا من چیکاره ام این وسط.

اینایی که گفتم فقط یک سری نمونه ساده اشه و اونایی هست که تازه زیاد تو زندگی خصوصی ما نیستن و تمام این کلمات با پشت بند عزیزم و قربونم و من خوبی شما رو می خوام و کلی اراجیف دیگه همراهه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 21:48  توسط شیوا | 
تلفن برای من یعنی دردسر. یعنی غم. یعنی غصه. یعنی تا صبح فکر کردن. یعنی چیزایی که امشب شنیدم واقعیت دارن؟ خدا نکنه.

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 23:9  توسط شیوا | 
باز کابوسهای شبانه ولم نمی کنه. تمام هفته رو خوب نخوابیدم. واقعا خیلی این هفته خسته شدم. عین خر صبح تا شب کار کزدم بعدش هم که شب عین جنازه می افتم خوابم می بره ولی تمام شب رو کابوس می بینم و نمی تونم درست بخوابم. نمی دونم چرا یکی از خوابهایی که خیلی تکرار میشه اینه که من راننده هستم و بابام هم با من تو ماشینه و ترمز ماشین نمی گیره. حتی سعی  می کنم با دنده از سرعت ماشین بگیرم بازم نمیشه و بابام فقط بهم  میگه نترس می تونی کنترلش کنی. حتی تو خوابام همش مامانم زنده بود. دیشب تو خوابم حتی دیدم که به خاطر مامانم میخوام برم بزنم تو گوش یک پسره چون مامانم از رفتارش ناراحت شده بود. واقعا به قصد زدن رفتم ولی وقتی یادم افتاد که مهمون هستن تو خونه ما نتونستم چیزی بگم. خلاصه تو خواب کلی گریه کردم. محیط خونه یک جورایی بود که من دارم مجلس عزا می گیرم ولی اون پسره فکر کرده بود اومده بود مهمونی. خلاصه کلی ازش حرص خوردم و گریه کردم.

شاید این به  خاطر این بود که وقتی مامانم رفت خیلی ها می اومدن و می رفتن و من هیج کدوم رو نمی شناختم و مثل مجسمه باید میشستم جلوشون. بعضی هاشون انگار عروسی دعوت شده بودن. وقتی هم که میشستن جلوی من کلی چرند پرند سرهم می کردن.

نمی دونم چرا این جمله از یادم نمی ره. یک خانمه برگشت بهم گفت مامانت از دوری تو دق کرد. وقتی به خواهرم و بابام گفتم. گفتن چرت میگه مامانت از خداش بود که تو اون جا باشی. اگه حمایت مامانم نبود امکان نداشت بابام بزاره من برم ولی با این حال فکر می کنم نکنه واقعا من مسئول مرگ مامانم باشم؟ نکنه واقعا دوری من انقدر سخت بوده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 21:35  توسط شیوا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
به روایت من
biger
روزهای زندگی من
برای با تو بودن
هیچ کس منو دوست نداره
آیه های زمینی
تنهای دل شکسته
ويولت
فروغ فرخ زاد
بی پناهی
سفیر
دوستان بی وفا
دریا
زمزمه
مخمل بانو
وروجک
ضحاک مار دوش
شاذه
آقاهه و خانمه
پارسیتین
آن سوی خیال
سر کوچه’ عشق منتظرم باش
آی کیو هایی در حد سس مایونز
سه وصله ناجور
حالا بیا اینجا!
تنها سرا
عشق های زیرزمینی
بی نفس عاشق ترینم
دنیای سالی
یادداشتهای روزانه
هر چی دلم بخواد
كدخدا
سبک وزن
عاشق بی معشوق
غزال
نم نم
داستانهای محمدرضا
خانوم لنگ دراز
اينجا خانه من نيست
آجرپاره
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان