تبليغاتX
حرف دل من
امروز اصلا روز من نبود. یعنی اصلا از صبح حواسم سرجاش نبود. گیج می زنم دیگه.. خلاصه صبح که ظرف غدا رو اومدم از تو یخچال بردارم زرتی افتاد. شانس آوردم درش بسته بود.

از دیروز تا حالا هم اینجا یک باد و بارون و طوفانیه که کلی خرابی بار آورده.  امروز صبح هم هوا بادی بود. من اومدم از خیابون رد شم. تازه در حال جرزنی هم بودم و از چراع رد نمی شدم. این خودش یعنی دردسر. اومدم بند کیفم رو باز کنم یک مرتبه تمام کاغذهایی که لای دفترم بود افتاد. وای نمی تونم بگم چه صحنه وحشتناکی بود. یک عالمه کاغد با باد این ور و اونور می رفت. چراغ هم سیز شد و ماشین ها از روشون رد می شدن  و بیشتر اینور اونور میفرستادن. این یعنی بدبختی من بود. یک عالمه از کاغدای سر کارم رو برده بودم خونه تا ببینم اشکال کارم کجاست و کلی روش چیز میز نوشته بودم. دلم میخواست می شستم و همون  وسط گریه کنم.  ریسسم به محض دیدن کاغذا یک نگاه به من کرد و قبل از اینکه چیزی بگه گفتم همشون رفتن زیر ماشین. 

خلاصه اینم از شانس امروز من. امروز روز من نبود. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 21:0  توسط شیوا | 
بازم فکرم خط خطی شده انقدر که دارم رو خطهای قبلی خط می کشم.  نمی دونم چیکار کنم؟ می دونم که هر چی هم فکر کنم فایده نداره چون این گرهای نیست که به دست من بازشه. نه حتی به دست من حتی به دست خواهر و بابام هم باز نمیشه.

نمی دونم دعا چقدر موثره و واقعا دعا می گیره یا نه ولی من بدجوری این روزا دست به دامن دعا شدم. باز چند وقته از صدای زنگ تلفن می ترسم. نمی دونم چرا؟ دلم نمی خواد که زنگ بزنه مخصوصا که اگه بی موقع باشه.

نمی خوام ناشکری کنم چون واقعا از نظر کاری خیلی راضی هستم. یعنی به تمام معنا دارم کار یاد می گیرم و رییسم هم خیلی تشویقم می کنه. با اینکه روز اولی که مصاحبه رفتم خیلی ازش ترسیدم. الان مجبورم با رییس جون دوم بیشتر کار کنم. با اینکه خیلی باچذبه است ولی خیلی مشوقمه. امکان نداره یک کار کوجیک کنم و کلی تعریف و تمجید نکنه.

خدایا اینه گره رو باز کن تا من انقدر بهش فکر نکنم. اگه این گره باز نشه به تدریج شاید هم خیلی زود به یک گره کور تبدیل شه که دیگه هیچکی نتونه کاری براش کنه. من نمی دونم ولی اینو می دونم که فقط به دست تو باز میشه نه به دست بنده تو.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 21:44  توسط شیوا | 
فکرها تو مغزم رژه میرن. بعد تصمیم ها پشت سر اون قطار میشن  بعدش اشکام اخر سر بدرقه اشون. به این میگن بنی آدم اعضای یکدیگرند  و چو عضوی به در آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار. خلاصه اینکه همه با هم هماهنگ عمل می کنن.

یک نمونه بارز دیگه اش اینکه صبح تا شب سرکار عین خر کار می کنم بعد میام خونه یک ذره کار می کنم اون هم چون مچبورم دیگه. وقتی کسی نیست که بیای خونه نازت رو بکشه و غدا آمده باشه مجبوری هم بشوری هم بپزی. بعدش هم میرم تو جا فکرم کار می کنه. این یعنی اینکه دستور زندگی من اینه که صبح تا عصر از تمام سلولهای خاکستری موجود در مغزم استفادا می کنم تازه از اینترنت و کتاب هم یک کمی گاهی هم خیلی قرض می کنم بعد میام خونه . این قسمت از خودم فقط مجبورم مایه بزارم چون نوکر خودم هستم پس باید هم بشورم هم بپزم هم بخورم. اینکه میگم اول شستن چون طرف صبحونه نشسته میمونه تا نوکر جون از سر کار برگرده و شیفت دومش رو شروع کنه . البته شیفت دوم کلا با اعمال دو درگی همراه و یک چیزی سمبل میشه که بشه خوردش. زمل زیمبل که ماست و سالاد و و ترشی اینجور چیز میزا نداریم. خیلی باشه و خودم رو تحویل بگیرم یکیش باشه برا اولین بار خورش قیمه درست می کنم خدا رحم کنه . بعد از اون چون اصولا شبا دیگه خیلی خسته ام نرسیده به رختخواب هی فکر می کنم بعدش برای خودم نتیچه گیری می کنم که این نتیجه گیری مخلوط با اشک میشه و بعدش لالا تا فردا صبح ساعت ۶:۳۰ بعدش یک دوش که این قسمتش عذاب الیمه و من تا آخرین لحظه با چشم بسته ام بدترین لحظه موقع بیرون اومدنه که جدیدا هوا چون اونقدر سرد نیست زیاد مرگ نیست البته هنوز عذاب هست.

خیلی وقت بود از پنجره تو نیومده بودم فکر کنم از دفعه قبلی یک ۳ یا ۴ ماهی بگذره. ولی امروز به دلیل گیج زدن وقتی رسیدم سرکار فهمیدم که بله کلید بی کلید. این یعنی اینکه باید صبر می کردم تا یکی بیاد تا سوار آسانسور شم چون کلید اسانسور به کلید خونمه. تازه موقع برگشت هم صبر کردم تا یکی وارد ساختمون شه تا من هم پشتش بیام تو چون اون هم کلید می خواد. چند روز پیشا هم فکر کنم زور کلید سرکار به کلید خونه چربیده بود هرچی هی این کارت رو می کشیدم مگه باز می شد. مجبور شدم فرداش بدم به این مدیر ساختمون تا درستش کنه. فکر کنم پهلوی خوذش داشت فکر می کرد این چقدر جیز میز خراب می کنه. یا تلفنش خرابه یا کلیدش یا شیر دستشویی. یک بند شنبه به شنبه میرم میگم های. میگه وای باز این اومد. البته اینو یواشی میگه جلو روی من لبخند میزنه ولی تو دلش میگه خدایا من چه گناهی کردم گیر این افتادم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 22:11  توسط شیوا | 
دیشب من کلی خوش به حالم شده بود. چون هم اینکه بعد از هزار سال من آش رشته خوردم. مامان یکی از دوستاماز ایران اومده و دیشب آش رشته درست کرده بود و من هم لذتش رو بردم. یعنی واقعا تا جایی که جا داشت خوردم . انقدر خورده بودم نمی تونستم تکون بخورم.

تازه به جز اش رشته ۴ عدد کتاب هم بهم رسید. البته کتابها قرضه. باید بخونم و پسش بدم. یکیش رو همین امروز شروع کردم و تا تمومش نکردم از جام پا نشدم. آحه واقعا اینجا قحطی کتابه. از خوندن رمان به زبان انگلیسی اصلا لذت نمی برم. حتی از خوندن رمانهایی که ترجمه شده اونقدر لذت نمی برم که از خوندن رمانهای خالص ایرانی لذت می برم. لبته اینی که خوندم ترجمه بود ولی باز از هرچی بهتر بود.

می خواستم عکس آش رشته ای که خوردم رو اینحا بزارم ولی حسش نبوذ اول یک حا دیگه آپ لوذ کنم بعد از اونجا بزارم اینجا. حالا شاید بعدا گزاشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 20:46  توسط شیوا | 
انقدر حرفم رو قورت دادم احساس می کنم که داره راه گلوم بسته میشه. دلم می خواد زنگ بزنم به خدا و بگم خداجون یک دقیق گوشی رو بده به مامانم. آخه دلم براش ننگ شده. شاید اگه مامانم بود این حرفا هیج وقت به وجود نمی اومدن که بخوان بیان راه گلوم رو ببندن.

نمی دونم شاید خسته شدم شاید هم بهونه گیر شدم. شاید هم هر دوش با هم. فقط اینو می دونم که دلم برای دلگرمی های مامانم برای نوازش هاش تنگ شده. تا وقتی بود فکر نمی کردم که یک چیز خارق العاده دارم که قدرش رو نمی دونم. حالا که ندارم می فهمم که هیچی ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 0:24  توسط شیوا | 
این روزا همش کار می کنم. حتی از خر هم بیشتر کار می کنم. ساعت کاریم ۸:۳۰ تا ۵ هست یکساعت هم ناهاری تقریبا. عوضش من از ساعت ۸ تازه بعضی وقتا هم زودتر سرکارم از اون ور هم تا ۶ میمونم به جای یک ساعت هم ماکزیمم نیم ساعت. خوبی عین خر کار کردن اینه که دیگه به هیچی دیگه تو اون زمان وقت نمی کنم فکر کنم. میگم نکنه خر برای این انقدر بی خیاله چون ازش زیاد کار می کشن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 21:6  توسط شیوا | 
یکی از دوستام تازه از ایران اومده. ازش پرسیدم خوش گذشت؟؟ (نمی دونم آخه این هم پرسیدن داشت؟ خوب معلومه که خوش گذشته. گفت آره خیلی. مامانم دیگه می گفت نرو. همین جا بمون. نمی خواد برگردی. خلاصه وقتی دیدم کلی با مامان و باباش حال کرده من کلی احساس تنهایی کردم و غصه  خوردم. نمی دونم جدیدا چرا اینطوری شده احساس می کنم خیلی خیلی تنهام. احساس بی کسی خیلی بده. نمی تونم از بابام بخوام که اینجا بیاد. به خاطر یک سری شرایط که اصلا کلا زیاد مسافرت نمی تونه بره. به زور و خواهش و تمنا حاصر شد یک یک ماهی بره پهلوی خواهرم. البته چشمم آب نمی خوره که همش رو بمونه. پهلوی من اگه بیاد یک هفته هم بند نمیشه. اونحا خداقل با بچه خواهرم بازی می کنه و کلی خواهرم دوست های ایرانی دارن. ولی من که اینجا سر کار میرم. فوق فوقش هم یک هفته می تونم مرخصی بگیرم که بابام رو این ور اونور ببرم . خوب معلومه که بعدش تنهایی تو خونه حوصله اش سر میره. خودم هم که در خال حاضر اینحا گیر افتادم. نه می تونم برم ایران نه می تونم برم پهلوی خواهرم. حداقلش اینه که تا ژانویه که امکان نداره بتونم جایی برم. من هم تا اون موقع دق می کنم از این احساسی که دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 22:16  توسط شیوا | 
نمی دونم به چی فکر کنم. به کجا فکر کنم. ماشاالله یکی دوتا نیست. این روزا اشکم که هم دم مشکم هست به هر کدوم و هر جا فکر کنم تندی اشکم درمیاد. خدار رو شکر تو این هیری ویری تنها چیزی که بهش فکر نمی کنم کاره. فعلا اون تنها چیزیه که منو غصه دار نمی کنه عوضش فقط استرسه. تو خواب هم دارم تجزیه تحلیل میکنم که چکار کنم.

بعضی وقتا فکر می کنم که آخرش که چی؟ مثلا کار خیلی خیلی خوب اینجا یا هر جا گرفتم. پول خیلی خیلی خوب درآوردم. موقعیت خوب از هر نظر پیدا کنم ولی آخرش که چی؟ .قتی تو همه این حرفا یم سیر دل خوش ندارم همه اینا رو می خوام چکار. تازه به خاطر کی کنم و برای چی کنم. فعلا به تنها امیدی که دارم می کنم اینه که مامانم رو خوشحال کنم.

دلم میخواد بتونم خیلی کارا کنم. ولی به یک قدرت خارق العاده احتیاج دارم. فعلا که از چوب و چراغ جادو این حرفا خبری نشده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 23:54  توسط شیوا | 
به سلامتی من دوباره به عرضه تمدن برگشتم. هزینه دکتر و دوای اینترنتم هم شد ۱۵۰ دلار. یعنی یک سوکت عوض کرد فقط. ابتکه از بی اینترتب خیلی بهتره.

دیروز زنگ زدم  و روز پدر رو به بابام تبریک گفتم. بابا کلی ذوق زده شد. فکر نمی کرد من بدونم. البته واقعا هم نمی دونستم با یکی از دوستام که در حال چت بودم بهم ندا داد که شنبه روز پدره.. تو دلم کفتم بابام احتمالا اگه ببینه همه اونجا بچه هاشون به بابا هاشون تبریک میکن و کادو میدن بعد من و خواهرم که اونجا نیستیم که هیچ کدوم از اینا برقرار باشه یک کمی غصه مند میشه. اتفاقا بابام خونه نبود و بیرون بود. احساس کردم خیلی خوشحال شد وقتی من رو موبایلش زنگ زدم و تا گوشی رو برداشت نه سلامی نه هیچی گفتم باباجونم روزت مبارک. اون ثانیه داشت رو ابرا پرواز می کرد. بهم گفت فکر نمی کرد من این روزو بدونم. گفتم باباجون من روزنامه ها رو می خونم بعضی وقتا. برای همین هم می دونستم که امروز روز پدره. دیگه نگفتم که یکی از دوستام بهم یادآوری کرده. اخه این هفته به خاطر بی اینترنتی زیاد نتونستم که تو اینترنت چرخ بزنم.

بعضی وقتا احساس خیلی غصه مندی می کنم. وقتی آدم از همه به دور باشه فکر می کنه که هیچکی رو نداره. این چند وقته خیلی این احساس بهم دست داده. شاید به خاطر اینه که کمتر با بابام و خواهرم  حرف میزنم هفته ای تقریبا دوبار. بابام در طول هفته خیلی کم میتونه وقتش رو با من تنظیم کنه. چون من اختلاف ساعتم با ایران خیلی بده. با ایران ۶ ساعت و نیم جلوترم یعنی وقتی بابام حداقل ۵ یا ۶ بیاد خونه میشه ۱۲ شب من و من به خاطر اینکه صبح سر کار میرم و زود باید پاشم اون موقع خوابم. خواهرم هم ۱۴ ساعت. یعنی یا صبخ حیلی زود من یا شب دیروقت من می تونیم باهم حرف بزنیم که اون هم باز به ساعت کاری من کم می خوره. خلاصه که جدیدا احساس بی کسی می کنم. بدبختی جدید اصلا نمیشه از اینجا ایران رو گرفت. قبلاها بیشتر با بابام حرف میزدم . من زنگ میزدم بعد بابام می گفت قطع کن من می گیرمت. ولی الان مجبورم همش با موبایل آزاد بگیرم که اون هم مصیبته و هم خیلی گرون.

ولی تو هفته پیش ۲ بار کلی ذوق کردم. یعنی واقعا دلم میخواست با بابام حرف بزنم و از اینور که خط راه نمی داد. بعدش هم ساعتی نبود که همیشه بابام زنگ میزنه. وقتی تلقن زنگ خورد و  دیدم بابامه کلی شکر خدا رو کردم. خدایا بابای منو صحیح و سالم برای من نگه اش دار.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 18:27  توسط شیوا | 
من فعلا اینترنتم در حال غش و ضعفه و فعلا دسترسی بهش زیاد امکان پذیر نیست تقریبا به همون دلیلی که یک ماه پیش رفته بود تو کما. این شنبه غش کرد. نمی دونم چرا همیشه تو تعطیلات من به به مشکل م یخورم. خلاصه به مدیر ساختمون گفتم که اینترنی من می گه که یک مشکل تو خط تلفن تو داخل ساختمونه. اون هم قرار شد که دوشنبه زنگ بزنه به یک تعمیرکار. البته دور از جون الزایمر داره و هی یادش میره. خلاثه چون وقتی هم که من از سر کار بر میگردم اون نیست باید تا شنبه دوباره صبر کنم ببینم اصلا یادش مونده که زنگ بزنه یا نه. بعد دوباره یک هفته دیگه صبر کنم. با دایل آپ هم که بخوام وصل بشم به خاط همون مشکل زرت و زورت قطع می شم . خلاصه جونم به لبم میرسه یک کار بخوام کنم. الان هم وقت ناهاری سرکارم هست. واقعا بی اینترنی خیلی بده. یک جورایی معهتاد شدم به اینکه همش تو اینرنت بچرخم حالا به هر نحوی یا درس می خونم یا چت می کنم یا روزنامه می خونم  یا میل چک می کنم. فعلا که ستم از همه این کارا کوتاه شده. خدا کنه شنبه دست از پا درازتر بر نگردم و بگه اشکال از ما نبوده یا ای وای یادم رفت. حوصله ام کلی سر میره وقتی اینترنت ندارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 13:59  توسط شیوا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
به روایت من
biger
روزهای زندگی من
برای با تو بودن
هیچ کس منو دوست نداره
آیه های زمینی
تنهای دل شکسته
ويولت
فروغ فرخ زاد
بی پناهی
سفیر
دوستان بی وفا
دریا
زمزمه
مخمل بانو
وروجک
ضحاک مار دوش
شاذه
آقاهه و خانمه
پارسیتین
آن سوی خیال
سر کوچه’ عشق منتظرم باش
آی کیو هایی در حد سس مایونز
سه وصله ناجور
حالا بیا اینجا!
تنها سرا
عشق های زیرزمینی
بی نفس عاشق ترینم
دنیای سالی
یادداشتهای روزانه
هر چی دلم بخواد
كدخدا
سبک وزن
عاشق بی معشوق
غزال
نم نم
داستانهای محمدرضا
خانوم لنگ دراز
اينجا خانه من نيست
آجرپاره
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان