![]() |
![]() |
|
|
اگه دستم به خودم برسه خفه ام می کنم. من نمی دونم چرا خدا انقدر منو الاغ آفرید. می خواستم بگم خر. دیدم حداقل خر یک چیزی حالیش میشه که من نمیشم. فکر کنم الان پنچه بکس هم برای صورتم کم باشه. البته بیچاره صورتم. فکر کنم بهتره بگم چکش یا هونگ یا چماق هر کدوم که سنگینتر و دردناک تره هم برای مخ نداشته ام کمه.
به من میگن نمومنه کامل و بازر خود درگیری. از ترسم نمی تونم به کسی بگم. یعنی اگه صداش رو هم دربیارم احتمالا به شهادت میرسم. البته تقصیر من نیست. تقصیر نیمکره چپ و راست مغز منه. این دوتا با هم سازش ندارن. هر کدوم که عالب تر باشه دلم اونوری میره. یعنی دقیقا به یک دقیقه هم نمیرسه. ولی این هفته بین این دقایق همش سرگردونم. شدم حکایت یک دلم میگه برم یک دلم میگه نرم. امروز یک همکارم گفت به چی فکر می کنی؟ گفتم هیچی یک دلم یک چیزی میگه یک دلم یک چیزی. گفت. خوش به حالت. میگم چرا؟ میگه آخه تو ۲ تا دل داری پس دو برابر عمر می کنی. اگه یک قلبت از کار بیافته اون یکی کار می کنه. نمردیم خوبی ۲ دلی رو هم فهمیدم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 22:43 توسط شیوا |
|
|
دزدکی سرک می کشیدم تاببینم تا اگه دیدم در برم. یک حسی می گفت که می بینم. ساعتم رو نگاه کردم و گفتم نه فکر نکنم اگه بخوام به ساعت ربطش بدم فکر نکنم. برای همین سرم رو انداختم پایین و تا آوردم بالا دنیا رو سر خراب شد شاید همه دنیا جلوی چشمام اومد. نفهمیدم چی گفتم و چی گفت فقط فهمیدم که در حال در رفتن دارم حرف میزنم. بازم نمی دونم دلم چی می خواست وایستم یا برم ولی باز من ترجیح دادم برم. شاید می ترسیدم یک دره بیشتر حرف بزنم صدای تالاپ تولوپ قلبم رو بشنوه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 20:49 توسط شیوا |
|
|
هوا همچنان سرده. امروز هم که محض رضای خدا آفتاب بود بازم سرد بود. جمعه ای خیلی خیلی غصه مند بودم و سر کارم داشتم از غصه دق می کردم. البته به کارم هیچ ربطی نداشت. ولی نمی دونم چرا همش فکز و خیال می اومد تو سرم. همینجور که داشتم کار میکردم دیدم اشک از چشام داره در میاد. دلممیخواست همون موقع از کار میومدم بیرون و یک غلطی می کردم حالا چیش رو نمی دونم ولی بهتر از سر کار مونده و با یک برنامه مزخرف سر و کله زدن بودن.البته روال کار هر چی پیش میره بهتره ولی بعضی وقتا یک گیرایی می کنه که با هزار تا جونم قربونم و خواهش و التماس و تمنا حل نمیشه. وقتی آدمیزاد زبون آدم حالیش نمیشه کامپیوتر زبون نفهم می خوام حالیش شه. چه توقع ها!
شبش هم برای خودم نشسته بودم داشتم مسابقه مورد علاقه ام رو می دیدم که خانواده محترمه همه یک جا جمع شده بودن و دونه دونه با همشون یکی یکی حرف زدم. اون شخص محترمه پست قبلی هم شاملش می شد. من تا ۱۰ دقیقه اول که باهاش حرف میزدم به روی خودم نیاوردم دیدم اون هم هیچی نمیگه. وقتی داشت تلفن رو رد می کرد نفر بعدی گفتم راستی بابام بهم فلان خبر رو گفت من هم به بابام تبریک گفتم. یعنی که خنگ جون وقتی خودت زنگ نزدی که بگی فلان و فلان پس توقع نداشته باش که من هم بهت زنگ بزنم و بگم وای کلی تبریک. لطفا اشتباه برداشت نشه که چون خودش زنگ نزده من هم زنگ نزدم. من الاغ تر از این حرفام. واقعا دیوار کوتاه تر از من پیدا نمیشه. هکر کنم دیگه دیوار نمونده فقط یک خطه. ولی ایندفعه دیگه واقعا حرضم دراومد و گفتم بمیرم زنگ نمیزنم. آخه ته دلم راضی نبود که زنگ نزنم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 تیر1386ساعت 16:18 توسط شیوا |
|
|
از دست این بابام و خواهرم باید این ۴ تا شوید مویی رو هم که رو سرم دارم بکنم. من از قصد به یکی از فامیل هلی محترمه زنگ نزدم که تبریک بگم بابام و خواهرم جدا جدا بهانه آوردن که برای اینکه سر کار میره و اختلاف ساعتش به ایران نمیخوره نمی تونه اون موقع که شما خونه هستید زنگ بزنه.
امروز صبح قبل از اینکه برم کار زنگ زدم به خواهرم و وقتی گفت زنگ زده ایران و گفت فلانی گله کرد من هم کارت رو توجیج کردم بک فص با خواهرم دعوا کردم که چرا کار منو توجیح کردی تو که می دونی از قصد کردم. بابا کم حرصم داد تو هم حرصم بده.به بابام میگم تو برو بهشون راستش رو بگ. که من از قصد زنگ نزدم بابام میگه من صد سال نمیگم که تو از قصد زنگ نمیزنی خواهرم هم میگه ولشون کن تو به روی خودت نیار. خلاصه اینکه این دوتا کار منو خراب کردن. دو تا آدم کول و خونسرد افتادن به من. هی من حرص بخورم هی اونا بگن ولش. عجب گیری کردم ها. به هر حال من که امیدوارم که اینقدر خر نباشن که نفهمن من از قصد زنگ نزنم. یا اینکه یک جوری از طریق خودم یا هر چی بفهمن که از دستشون فوق العاده عصبانی هستم جوری که احتمالا درسته می تونم بخورمشون یک آب هم روش. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 22 تیر1386ساعت 22:37 توسط شیوا |
|
|
امروز نشسته بودم یک مرتبه دلم خواست که لاک برنم. وقتی که نمی تونستم لاک بزنم چون باید سر کار می رفتم و دانشگاه یادمه که دلم لک میزد که لاک بزنم. البته رییس سر کارم زیاد گیر نبود ولی خوب بازمانمیشد زیاد. حالا اینجا که دیگه کسی به کارم کار نداره صد سال یکبار به دستم لاک میزنم. ناخن پا به خاطر کفش اصولا لاک داره ولی دست رو راستش زیاد حالش نیست. آخه نه اینکه من نوکر خودم هستم و باید هر روز طرف بشورم و حمالی کنم برا همین بعد از چندرروز یا نوک پر میشه یا ناخن بلند میشه و من هم زیاد حس بازسازی یا پاک کردن ندارم. خداییش ناخن پا خیلی بی دردسره. ناخن دست قر و فرش خیلی زیاده. یک بند یا سوهان میخواد یا اگه لاک داشته باشی پاک کنی دوباره بزنی که من هم که دور از جون تنبل. ولی امروز دلم خواست من هم حریفش نشدم و یک لاک خوشگل که از مامانم کش رفته بودم رو زدم. نمی دونم شاید هم به خاطر اون زدم
۲ تا رییس جون های بنده رفتن خوشان خوشان. یکی رفته آفریقا اون یکی هم رفته اسپانیا. من عاجز مونده بودم امروز با یک خروار کار. انقدر کار کردم کار کردم کار کردم که تفهمیدم ساعت رفتن شده. انگشتهای پام هم دیگه از رو رفتن و به کفش پاشنه بلند عادت کردن. بیچاره ها دیدن بمیرن بمونن باید تحمل کنن و راه دومی نداره که انتخاب کنن. البته ۳ روز در هفته هم به دل اونا راه میرم. به جز شنبه و یکشنبه ها چمعه ها هم می تونم سر کار رسمی نرم. خلاصه جمعه ها سر و گوش انگشتای من حسابی می جنبه و بیچارهها تو یک جای تنگ خفه نمیشن و یک نفش راحت می تونن بکشن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 تیر1386ساعت 23:0 توسط شیوا |
|
|
دیشب حس خیلی گنگی داشتم و هنوز هم دارم. برای چند ضدم ثانیه نمی دونستم که چیکار کنم. برم یا بمونم. به هر حال من رفتن رو اتتخاب کرد. همه این تصمیم گیری در عرض یک صدم ثانیه هم گرفته شد تنها چیزی رو که می تونستم بشنوم صدای قلبم بود. فقط الان یک تصویر گنگ تو ذهنم مونده. کاشکی ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 تیر1386ساعت 21:5 توسط شیوا |
|
|
من نمی دونم شکستن یک ظرف عتیقه چقدر گرون برای صاحبش نموم میشه ولی می دونم شکستن شدن دل برای صاحبش خیلی گرون تموم میشه که حتی خیلی وقتا با کمک بقیه همه نمیشه یکی خرید و سر جاش گذاشت.
من نمی دونم چقدر قابل تحمله که آدم تو یک خونه تنگ و دلگیر زندگی کنه ولی می دونم که وقتی خونه دل آدم تنگ و دلگیز شه خیلی وحشتناکه. من نمی دونم یک من ماست چقدر کره میده ولی میدونم که یک زبون تلخ چقدر ناراحتی بار میاره و اعصاب شخص رو خورد می کنه. من نمی دونم اینکه میگن سرنوشت آدما از قبل نوشته شده راسته یا نه ولی می دونم وقتی بدبیاری بیاد پشت سر هم میاد و جون آدمو میگیره تا دست از سرش برداره و بره سراغ یکی دیگه. من نمی دونم که چه جوری میشه به خدا گفت خدا جون یک کم بیشتر هوای بابام رو داشته باش ولی می دونم که اینجور نمی مونه و همه چی یک روز مثل اولش خوب میشه ولی کی اش رو نمی دونم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 تیر1386ساعت 21:9 توسط شیوا |
|
|
چی می شد زندگی هم مثل کامپیوتر بود. هر وقت دوست داشتی می تونستی خاموش کنی روشنش کنی. یا اینکه سیستمش رو ارتقا بدی. اگه بک فایلی رو دوست نداری یا دیگه استفاده نمیشه یا به هر دلیلی نمی خوای که وجودداشته باشی پاکش می کنی. یک دکمه به اسم دیلیت هست که این کار به این مفیدی رو می کنه.
تقریبا احتمالش صفره که یکی از یک کامپیوتر بهتر به یک کامپیوتر بدتر بره. یعنی اگه این مصداق زندگی آدما بود که همهیشه از اینی که هست بهتر میشه یا همین می مونه. یعنی حداقل بدتر نمیشه که این خودش نعمته. دیروز اصلا روز من نبود. اون از سر کار که دور جون از خر شاید هم گاو نمی دونم یا من یا کامپیوتر به طرز احمفانه ای یک فایل رو دیلیت کردیم. البته این عمل قبیح از شخض شخیص بنده صورت گرفت. بنده اول فایل رو یک جای دیگه یک اسم تازه دادم بعد اون اسم رو به یک فایل دیگه دادم. بعد رفتم از یک جای دیگه اون فایل که به اسم فایل اولی بود رو پاک کردم تا دوباره به همون اسم فایل حدید رو ورارد کنم. ولی من نمی دونم این کامپیوتر بی عقل زرتی رفت از اونجا هم پاک کرد. به من گفت مطمئنی که می خوای پاک کنی و من این بار مثل الاغ گفتم بله که ای کاش می گفتمنه یا حداقل بزار فکر کنم. اینم از هل دیگ تو حلیم افتادن بود. خلاصه کلی جونم در اومد تا دوباره ریکاور شد. البته من ترجیحا دوباره انجام دادم ولی محبور بودم اون فایل رو هم پیدا کنم. از اون ور هم که دیگه بیا و ببین. می تونستم شب کلی آبغوره صادر کنم. من دلم خدا میخواد یا نه اگه خدا در دسترس نیست یک غول چراغ جادو یا اگه اون هم نه یک پری دریایی یا اگه باز هم اون نیست یک عصای جادویی. دیگه بین این همه یکیش که باید پیدا بشه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 تیر1386ساعت 22:26 توسط شیوا |
|
|
دلم میخواد به عقب برگردم. نمی دونم چه جوری. خداجون همه حرفها رو شنیدی. من تونستم خوب حرف بزنم ولی واقعا خودم همه بهش عقیده دارم؟ تمام اون حرفها رو زدم که اون روحیه برگرده. یکساعت حرف زدم تا شاید فقط یک دقیقه اش بهش اثر کنه. یعنی می شه.
اگه فقط یک دقیقه به من گوش کنی. اگه فقط یک دقیقه به اون نگاه کنی همه چی تمومه. پس حالا که همه چی ذست توئه یکجوری جمه و جورش کن. خیلی بدجور بهم ریخته. خودش تنهایی نم تونه درست کنه. منم که ول معطل. فقط باید وراجی کنم و روضه بخونم تا شاید فقط به یک دقیقه اون گوش کنه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 9 تیر1386ساعت 0:35 توسط شیوا |
|
|
از سردی هوا این روزا هرچی بگم کم گفتم. یعنی همین روزاست که از دست این سرما تمام این گیسام رو بکشم.
یک همکار جدی برامون اومده ولی من دلم میخواد که خفه اش کنم.دقه ای یکبار یا میخواد تنظیم کامپیوترش رو عوض کنه و هی من مجبورم برم ببینم که مال من چیه تا اون هم ننظیم کنه. یا اینکه هی سیستم کاری اینحا و آمریکا رو با هم مقایسه می کنه. البته تو همین شرکت ولی تو آمریکا و تو سنگاپور هم گویا کار کرده. به من امروز غر میزنه که چرا اینجا سکیورتی نداره. چرا شماهابعضی هاتون اسماتون بهتون وصل نیست. من هم جزو اون قشری هستم که نمی زنم. می خواستم بگم حال داری. حالا انقدر به اینا بگو تا اینا به این هم گیر بدن. همین الانش دق کردم از بس از هرجا به هر جا میخوام برم باید کارت بکشم. کافیه کارتم یادم بره سوار آسانسور هم نمی تونم شم. باید وایستم تا یکی بیاد آویزون اون شم برم بالا. از بس شبا با زجر میخوابم یعنی سرما نمیزاره که بخوابم شبا خوابای عجیب عریب می بینم. یک شب خواب می بینم که رفتم ایران می بینم بابام داره بایکی جر و بحث می کنه. اونم خیلی جدی. بهش میگم چی شده. چرا انقدر عصبانی هستی. یعنی من هیچ وقت ندیدم بابام عصبانی یا بلند حرف بزنه. فکر کنم اصلا نمی تونه داد بزنه. دیدم مامانم رو نشون میده و میگه مامانت زنده است. الکی مرده بود تا ببینه من چقدر دوستش دارم ولی فکر اینو نکرده بود که من چه زجری ممکنه بکشم. خلاصه بابام که قاطی کرده بود . یک دقیقه داد میزد یم دقیقف بغلش می کرد. من هم وسط دعوا طرف مامانم رو گرفتم و گفتم مگه نگفتی که اگه برگرده هر چی دارم و ندارم میدم پس حالا چرا داری از خودت میرونیش. جرا ناراحتش کردی. بقیه اش عشقولانه شد من رفتم. دیشب هم خواب دیدم مامانم داره بدجوری با من دعوا می کنه و میگه چرا به حرفش گوش ندادم. ولی من واقعا نمی دونم چیکار کردم؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 22:1 توسط شیوا |
|
|
هوا این روزا خیلی سرد شده. یعنی من به تمام معنا هم صبحها که میرم سر کار هم عصر که بر می گردم یخ می زنم. البته عصر بیشتر یخ میزنم. یعنی عصر منجمد میشم صبح یخ میزنم. چون پول برق گرونه من بیچاره مجبورم به جای اینکه خونه رو گرم کنم خودم رو با لباس بیشتر پوشیدن گرم کنم. البته بیرون سردتر از خونه است .شب وقتی میرم تو جام سعی می کنم از جام تکون نخورم. حالا این خونه خوبه. خونه قبلیم تختم قشنگ زیر پنجره بود اون که دیگه قندیل می بستم. شبا مجبور بودم با کلاه بخوابم. حالا حداقل جای شکرش باقیه که با کلاه نمی خوابم.
شنبه این هفته هم طبق معمول به شغل دومم مشغول بودم فقط فرقش با شغل اولم اینه که تو این شغل کسی بهم پول نمیده. فقط خوبیش اینه که هر وقت می خوام در طی روز می تونم انجام بدم. بازم جای شکرش باقیه. دو تفر از دوستام قراره برام سوغاتی لواشک بیارن. یعنی قرار وقتی از تعطیلات از ایران برگشتن برام لواشک بیارن. هر دفعه هرکی می رفت و می اومد ار من می پرسید چی می خوای من می گفتم همه چی دارم چیزی نمی خوام. البته منظورم تو این یک سال اخیره. چون قبلش که مامانم تند تند برام بسته میفرستاد. ولی الان بابام هرچی می پرسه چی می خوای میگم همه چی دارم. دلم نمیخواد که بیشتر از این کارش رو زیاد کنم. خلاصه که ایندفعه پرو پرو گفتم که لواشک میخوام اونم ترش. حالا قرار یکماه دیگه که میان برای من لواشک بیارن. خدایا این یک ماه رو زودی بگذرون که من به لواشک هام زودتر برسمو دلم براشون یک ذره شده.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 تیر1386ساعت 20:42 توسط شیوا |
|
|
من این روزا از بس از خودم نبوغ به خرج میدم که نگو. امروز رییس جون ازم یک کار خواسته بود. اومده بهم میگه در چه حالی. میگم تموم شد ولی به نطرم اشتباهه. گفت چرا؟ کفتم جون به نظر غلط میاد. احساس می کنم نباید اینجوری باشه . چطوری میشه که ۲ تا جواب ضد و نقیض بده. خلاصه از اون اصرار که درسته از من انکار که باید غلط باشه. به من چیه من کلی بهش می خواستم ثابت کنم که غلطه ولی اون اصرار داشت که درسته. به هر حال من اولتماتوم دادم که من مطمئن نیستم.
حقوق این ماهم رو به کل دادم رفت. یعنی حتی ۱ دلار هم برای خودم بر نداشتم. نذر که نه ولی به خودم قول داده بودم که اگه این کارو بگیرم حقوق یکماهم رو بدم بره. حالا اگه من دست یاری سبز تو خیابون دراز نکنم خیلیه. البته اینجا مثل ایران گدا نداره. گداهاشون سیارن. مثلا میاد میگه پول داری غذا بخورم. البته من ندیدم. یعنی تا حالا به پست من تو این چند سال نخورده ولی بنا بر شنیده ها اینجورین. من می تونم مدل گدای ایران رو اینجا باب کنم تازه رقیب هم ندارم. کار قبلیم هم خوب بود ولی با اون رییس دوم نه. از وقتی اون رییس دوم اومد من کلی عذاب کشیدم. البته بقیه هم کشیدن .برای همین به خودم قول دادم که اگه از شر این راحت شم امروز مثل خوره به جونم افتاده بودی. دلم میخواست خفه ات کنم. کلی حرص خوردم وقتی یادم افتاد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 تیر1386ساعت 0:59 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|