تبليغاتX
حرف دل من
هی نا امید می شم هم امیدوار می شم. یک لحظه به خدا غر می زنم یک دقیقه بعدش شکرش رو می گم. نمی دونم. آخه بعضی وقتا در عرض یک روز هم اینوری بهم حال می ده هم اونوری. یک روز خوب. فرداش بد. نمی دونم راستش یک کم شاید هم خیلی از قهر خدا می ترسم. نمی دونم این ترس از کتابهای دینی مدرسه اومده یا از فیلم و کارتون و هزار چیز دیگه. خواهرم میگه به خدا غر نزن یک مرتبه حالت رو میگیره بعد بهت میگه بزار بهت نشون بدم بدبختی یعنی چی بعد اونوقت آدم میشی؟ میگه من نمیگم اوضاع ما به خاطر مسائلی که جدیدا پیش اومده خوبه ولی خوب اینو بدون بدتر از این رو هم خدا می تونست بده. میگه اگر خودش یک چیز رو خراب کرده حتما یک جور دیگه راست و ریستش می کنه.

نمی دونم خدا کنه که زودتر این فصل بد بگذره و همه چی برای بابام خوب پیش بره و خدا بهش قدرت بده که بتونه این سختی هایی رو که الان داره تنهایی تحمل می کنه و صداش هم در نمیاد رو بگذرونه. شما هم براش دعا کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 23:28  توسط شیوا | 
خدا جونم وقت کردی یک کم به من حال بده. فکر نمی کنی دیگه بسشه؟؟؟؟ فکر نمی کنی دیگه طاقت نداره؟؟؟ فکر نمی کنی هرچی تاحالا کشیده بسه؟؟؟؟ اگه فکر می کنی نه باشه انقدر بده تا خودش از غصه دق کنه. شاید خودش هکر می کنه که حقش از دنیا همینه. آخه چیز زیادی از این دنیا نداره. چیزی نذیده یا چیزی نداشته که الان عصه نداشتنش رو بخوره. ازش گرفتی که بهش ندادی. نمی دونم شاید عدل خداوندی همینه. شاید قسمت بعضی ها از این دنیا اینه که از روزی که چشم باز می کنن تا روزی که چشمشون رو می بندن زچر بکشن.

خدا جون آخه چرا هیچی رو برشون درست نمی کنی؟ فکر می کنی تا کی هر کدومشون می تونن این وضع رو تحمل کنن؟؟؟؟ ترخدل دیگه بسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسه

+ نوشته شده در  جمعه 17 فروردین1386ساعت 22:35  توسط شیوا | 
فکر کنم سال نویی یک خورده من گیج می زنم. حالا نه اینکه قبلا گیج نمی زدم؟؟؟؟؟؟ چند شب پیش تصمیم گرفتم زنگ موبایلم رو عوض کنم آخه دیگه از زنگش خسته شدم. والا گفتم همه چی که یکنواخته بزار این یکی رو عوض کنم. هموم شب یکی از دوستام اومد پهلوم و من از بی حوصلگی شروع کردم موهای اون به قولی ۴۰ گیس بافتن. وسطاش موبایل زنگ خورد و من فکر کردم موبایل اونه و چون اون زیر دست من بود حق نداشت سرش رو تکون بده و من هم نتونستم موبایلش تو کیف که ماشالله خم رنگرزی بود و همهچی توش پید می شد الا موبیل پیدا کنم. خلاصه قطع شد. وقتی موبایلش رو خودش شروع کرد به پیدا کردن و وسظش هم هی میکفت بابا این زنگ من نیست ولی من قانع نمی شدم. بعدش من چک کردم دیدم منم. خوب چکار کنم همون شب عوض کردم نمی دونستم.

از اینجا من بعضی وقتا به دوستام که تو ایران هستند رو موبایلاشون پیغام میزارم. بابام دیشب زنگ زده میگه یک آقاه زنگ زده میگه یکی به من هر چند وقت یکبار پیغام میده. البته می خواد به یکی به اسم سالومه بزنه ولی به من میزنه و الانم هم تو پیغامش تلفن شما رو گذاشته که حتما زنگ بزنید. حالا خدا می دونه که من چند تا پیغامبه اون بدبخت دادم و توش چی بوده خدا می دونه . می بینی سالومه آخه از دست تو من چکار کنم که تلفنت انقدر سخته؟؟ البته برای خود بابام هم پیغام گذاشته بودم. یعنی هم زنگ زده بودم و هم پیغام ولی خوب چون به بابام اعتمادی نیست که پیغاموشو همون موقع چک کنه من وقتایی که نمی تونم از اینجا موبایلش رو بگیرم یا وقتی می گیرم صدا نمیره به هزار نفر دیگه پیغام بدم که به بابای من بگید به من زنگ بزنه. بابام میگه تووقتی منو پیدا نمی کنی به چند نفر پیغام میدی؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 22:43  توسط شیوا | 
مثل بازی شب یلدا که ۵ خصوصیت آدم بودن و کسی نمی دونست ایندفعه بازی جدیدی راه افتاده به اسم بازی سال نو یا شب عید که هر کی ۵ تا آرزوش رو می گه و هلیای عزیز هم لطف کرده و منو به این بازی دعوت کرده. قبلا ها آرزوهام کمتر بود ولی جدیدا زیاد شده ولی شاید از همه مهمترشون

۱- یک روزی بیاد که برای یکی از نزدیکانم که خیلی خیلی برام عزیزه و از بدو تولد مریض بوده و یک روز هم معنی زندگی کردن رو نچشیده رو فقز بتونه یک روز مثل بقیه آدمها زندگی کنه. دلم میخوادخدا بعد از این همه سال خوبش کنه.

۲-خدا دیگه بابام رو ازم نگیره و صحیح و سالم باشه و قدرت کنار اومدن از دست دادن مامانم رو خدا بهش بده. هنوز سر مامانم باهاش قهرم.

۳- دلم میخواد من هم با خانواده ام باشم. یک روز بشه که هر کدوم یک قاره نباشیم. یعنی میشه؟؟؟

۴- خدا خاطره منو پاک کنه و از گذشته چیزی به خاطر نیارم. البته نه اینکه فراموشی بگیرم ها. اون خاطره هایی که اذیتم می کنن همه پاک شن. دیگه نتونم خیلی از اونا رو مرور کنم و حرص بخورم.

۵- یک کار خیلی خیلی خوب دائم داشته باشم که هم پولش خوب باشه هم موقعیتش.

اکه بخوام آرزوهام رو بگم یک طومار میشه شاید باید فقط آرزوی یک غول چراغ جادو میکردم تا همه اش رو از اون بخوام آخه طبق شواهد موجود سر خدا خیلی شلوغه و ترافیک بالاست و جاذبه زمین هم که قدرتش بالاست مال من به جای اینکه بره بالا میره به قعر زمین. شانس نداریم که.

۵ نفری رو که دوست دارم دعوت کنم. البته همه رو دوست دارم و مجبورم ۵ تا بگم

شادی (به روایت من). جودی (روزهای زندگی من). ویولت (من و ام اس). الهامه (بی پناهی) و تنهای دل شکسته

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 20:45  توسط شیوا | 
بعضی وقتا بعضی ها با اینکه از این دنیا رفتن ولی می تونم  با خاطره هاشون حالا حالا خوش باشم و خودم رو به این راضی کنم که چون دیگه نیست دیگه از اون خاطره های خوب خبری نیست. ولی بعضی وقتا با اینکه بعضی ها زنده هستند ولی مجبورم برای خودم اونا رو بکشم چون به هر صورت بازم از اون خاطره ها خبری نیست.

یک سری حرف قلمبه شده تو گلوم ولی نمی تونم نه بگم نه بنویسم و نه حتی بهش فکر کنم. می بیندید دیگه محدودیت تا چه حد. فعلا همه راهها تا اطلاع ثانوی بسته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 0:18  توسط شیوا | 
شنیدید میگن خوشی میزنه زیر دل بعضی ها یا اینکه بعضی ها انقدر پول دارن که نمی دونن چیکار کنن؟؟؟ چند روز پیش داشتم تلویزیون نگاه می کردم یک پسره که واقعا خوشگل بود نه تنها از نظر من حتی از نظر همه کسایی که تو اون شو بودن پسره خوشگل بود  بعد پسره خل مشنگ این توهم رو داشت که تو آینه که نگاه می کنه خودش رو شبیه هیولا می بینه و فکر کنم دردش این بود که می خواست عمل جراحی کنه و خانواده اش مخالف بودن. من که خداییش وقتی تلویزیون رو روشن کردم و دیدمش قبل از اینکه بفهمم موضوع چیه پیش خودم گفتم چه پسر خوشگلی!!!

از اون ور یک دختره دیگه اومده بود ۲۸ سالش بود و ۲۶ تا عمل جراحی زیبایی کرده بود و خداییش با صد خروار آرایش هم زشت بود. شاید یک کم چشماش قشنگ بود اون هم به خاطر لنز سبزش وگرنه بدون آرایش واه واه. خدا به دور. خدا می دونه جقدر پول خرج اون قیافه زشتش کرده بود. البته از نظر خودش مکش مرگه من شده بود. لباش رو بی اغراق بزرگ کرده بود. بینی کوچیک . چشما عروسکی.

پیش خودم گفتم خدا جون یکی انقدر پول داره که نمی دونه چیکار کنه و از پول داری زیاد خودش رو چیکار کرده بعد یکی دیگه باید دو دوتا چهارتا کنه تا خرج و مخارجش شاید با هم جور دربیاد.

+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 19:52  توسط شیوا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
به روایت من
biger
روزهای زندگی من
برای با تو بودن
هیچ کس منو دوست نداره
آیه های زمینی
تنهای دل شکسته
ويولت
فروغ فرخ زاد
بی پناهی
سفیر
دوستان بی وفا
دریا
زمزمه
مخمل بانو
وروجک
ضحاک مار دوش
شاذه
آقاهه و خانمه
پارسیتین
آن سوی خیال
سر کوچه’ عشق منتظرم باش
آی کیو هایی در حد سس مایونز
سه وصله ناجور
حالا بیا اینجا!
تنها سرا
عشق های زیرزمینی
بی نفس عاشق ترینم
دنیای سالی
یادداشتهای روزانه
هر چی دلم بخواد
كدخدا
سبک وزن
عاشق بی معشوق
غزال
نم نم
داستانهای محمدرضا
خانوم لنگ دراز
اينجا خانه من نيست
آجرپاره
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان