![]() |
![]() |
|
|
هرکی می فهمه که من عید جایی نمی خوام برم. نمی خوام هفت سین بچینم و نمی خوام با کسی باشم بهم میگن که اشتباه می کنم. شاید اشتباه کنم ولی کی می تونه شاد باشه وقتی بدونه بقیه اعضای خانواده اش باهاش نیستن؟؟؟ حالا نبودن مهم نیست. مگه این چند سال باهم بودیم ولی وجود داشتند.
وقتی می بینم که مامانم زیر خروارها خاک خوابیده و تنهاست. وقتی بابام باید امسال تنهایی دور سفره هفت سین بچینه و دیگه حتی مامانم حتی نیست ازش عیدی بگیره . می دونم سر سفره هفت سین که مطمئن نیستم حتی سفره ای درکاره یا نه دلش کلی می گیره چطور می تونم برم بشینم سر یک سفره و با یک سری آدم دیگه خوش و بش کنم؟؟؟؟ به نظر بعضی ها این کار شاید خودآزاری باشه. و بگن من به هر حال باید خودم رو پیدا کنم. واقعا الان نمی دونم که خودم رو گم کردم یا نه؟ یا این چیه؟ ولی کی می تونه شاد باشه وقتی بقیه اعضای خانواده اش ناراحتن؟ اگر هر کی پای سفره هفت سین می شینه و منو یادش موند برای بابام دعا کنه که خدا بهش قوت بده. خدا کنه امسال برای همه سال خوبی باشه برای من که سال پیش افتضاح بود. خدا کنه امسال جبران پارسال شه گرجه هیجی نمی تونه برای من جبران از دست دادن مامانم رو بکنه ولی حداقل بهتر از پارسال باشه.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 23:7 توسط شیوا |
|
|
عید داره نزدیک میشه ولی خوب برای من که فرقی نمی کنه. چون نه اینجا حال و هوای عید داره و نه من حوصله اشو دارم. تازه امروز از بابام پرسیدم که عید اونجا ساعت چنده و فهمیدم که نصفه شبه. منکه فکر نکنم اگه اونجا می بودم حاضر می شدم نصف شب پاشم که هی عید شده. برای من که فرقی نمی کنه عید یا هر چیه دیگه.
این چند سالی که اینجا هستم هر بارش دلم خوش بوده که اگه من اینجا تنهام عوضش بقیه دور هم هستند. مامان و بابام باهم هستند. خواهرم سر دنیا با بچه اشو و شوهرشه و من هم این وسط مسطا یک غلطی می کردم. پارسال به خاطر اینکه مامانم دم عید رفت و من و خواهرم رفتیم ایران بابام تنها نبود حداقل برای عید. چون سر و تهش فقط ۲ هفته تونستم بمونم. مرده شور این دانشگاه رو ببرن که مجبور بودم که برگردم. ولی امسال مطمئنم که خیلی احساس تنهایی می کنه. یادمه هم مامان و هم بابام خیلی به عید حساسیت داشتند و وقتایی که به نصفه شب می افتاد من از پسشون بر نمیومدم که بگم بابا بی خیالش. امسال بابام هم ذوق و شوق عید نداره.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 20:29 توسط شیوا |
|
|
چهارشنبه سوری هیچ غلطی نکردم و خونه موندم. اصلا دلم نمی اومد که برم بیرون. آخه دقیقا همزمان با سالگرد مامانم بود. از قرار معلوم امسال خیلی شلوغ بوده. حالا این ایرانی ها از کجا اومدن خدا میدونه. برای عید هم همین برنامه است و یک جا همه جمع میشن. ولی باز هم من فکر نکنم که برم. نمی دونم چون شاید فکر می کنم که حالا که من عیدی ندارم کجا پاشم برم و بشکن بالا بنداز بکنم؟؟؟؟
از بدبیاری های این هفته شکسته شدن ۲ تا از ناخنهای پام بود. شصتم و تاخن کوچیکه. البته ناخنن کوچیکه قشنگ برگشت و من یک جیغ بنفش هم همراهش زدم. ولی شصتم یک کم بود. من هم همه ناخنهای دست و پام رو از ته کوتاه کردم. بیچاره ناخنهای دستم که به جرم ناخنهای پام گرفته شدن. یک فروند سوسک بالدار هم از بالکن اومد. واقعا گنده بود. من از شیر و پلنگ فکر نکنم انقدر بترسم که از سوسک می ترسم. می گم اون اگه بخواد آدم رو بخوره یک لقمه چپم می کنه و اصلا نمی فهمم ولی سوسک واقعا چندشه اگه رو آدم بشینه. خلاصه یک جیغ زدم و همسایه ام به دادم رسید وگرنه تا صبح من باید بیرون می خوابیدم چون حشره کش هم تو خونه ندارم. آخه این اولین بار بود که سوسک دیدم. (البته تو خونه). |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 اسفند1385ساعت 20:37 توسط شیوا |
|
|
پارسال این موقع آخرین شبی بود که من مامان داشتم. یک همچین شبی پارسال به وقت ایران مامان من شب که خوابید دیگه بیدار نشد چون دیگه نتونست از ساعت ۴ صبح به بعد نفس بکشه. پارسال این موقع آخرین شبی بود که مامانم سر ساعت ۱۱ شب من به من زنگ زد تا مطمئن شه من از دانشگاه و یا هرجای دیگه که باشم خونه رسیدم و شامم رو هم خوردم. زنگ سر ساعت ۱۱ هیچ وقت اینور یا اونور نمی شد. یادمه چون صبح مچبور بودم ساعت ۶ صبح برم جایی مامانم گفت میشه ۱ شبه من و ۷ صبح تو . من بهت زنگ میزنم تا مطمئن شم رسیدی و گفتم مادر حون ترخدا بخواب. انقدر نگران من نباش. مگه من بچه ام. بد خواب میشی. ولی نمی دونستم که اون میره و برای همیشه میخوابه. کاشکی نمی گفتم بخابه. کاشکی بیدار می موند تا به من زنگ بزنه. شاید اگه بیدار بود ایست قلبی نمی کرد.
برای من ۱۳ مارچ نحسترین روز زندگی منه. روزیه که من برای همیشه مامانم رو از دست دادم. تا امروز تنونستم رفتن مامانم رو قبول کنم چون مامانم نه پیر بود و نه مریض بود. نه هیچیه دیگه و خدا فقط در عرض ۳ ثانیه با ایست قلبی از این دنیا بردش و دیگه هیچ وقت مامانم ساعت ۱۱ زنگ نزد. من هنوزم هر وقت تلفن زنگ میزنه منتظرم تا صدای مامانم رو بشنوم. ولی فقط صداش رو تو خواب می شنوم. ولی عکسش همه جا هست. رو موبایل و رو کامپیوتر و رو دیوار و بغل تخت و تو کیف پولم. حالا تنها دلخوشی من به این عکسا شده و با عکس مامانم حرف میزنم و بعضی شبا تو خواب. مامان جونم کاشکی نمی رفتی و من رو اینجوری بی مامان نمی کردی که بخوام اینحا ازت بنویسم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 0:34 توسط شیوا |
|
|
دل آسمون هم امشب گرفته. دل من هم گرفته. آسمون گریه کرد من گریه کردم. فکر کنم آسمون هم میدونه که چه بلایی به سر من اومده و من دارم به روز نحس نزدیک و نزدیکتر می شم. پارسال این روزا آخرین روزایی بود که من هم مثل بقیه بودم و یک جورایی بی غم. فکر کنم به تلافی تمام سالهایی که اشک چشمم در نیومد این یک سال اشک ریختم.
هر کی رابطه اش با خدا خوبه برام دعا کنه. البته نه برای من. برای کسی که من براش دعا می کنم. خواهش می کنم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 22:32 توسط شیوا |
|
|
نمی دونم چرا جدیدا شونه های من غیب می شه. امروز صبح از خواب که پا شدم هر چی دنبال شونه گشتم تا موهامو شونه کنم پیداش نمی کردم. خلاصه دیدم با این وضع مخصوصا با موهایی که من دارم نمی شه رفت بیرون. خلاصه یک خورده صبر کردم تا مغازه ها باز شن. با هزار تا سنجاق موهام رو به ظاهر مرتب نشون دادم . خوبی موی فر همینه دیگه. اگه شونه هم نشه زیاد معلوم نیست ولی خوب پریشونی موی از خواب پاشده یک کم مرتب کردن می خواد.
به محض باز شدن دویدم و رفتم ۱۰ تا شونه خریدم تا دیگه درمونده شونه اینجوری نشم. توی هفته گذشته ۲ تا شونه گم کردم. من هم حساب کتاب کردم که اگه اینجوری بخوام شونه گم کنم یکی یا ۲ تا کفافم رو نمی ده. قبلا ها تنها معزل گم کردن کلید بود که نمی دونستم کجا گذاشتم که اون هم با باز گذاشتن در بالکن حل بود ولی موی من با شونه هم حل نمی شه چه برسه بی شونه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 22:14 توسط شیوا |
|
|
امروز کلی احساس کوزت بودن بهم دست داد. از صبح که پاشدم فقط شستم و رفتم و سابیدم. حتی تا کاشی حموم و کف آشپزخونه و هر چی که بگی من و مواد شوینده با هم شستیم. ولی کلی با این ماده شوینده جدید حال کردم. از این ور اسپری میزدم از اون ور دستمال می کشیدم پاک می شد احتیاجی نبود که زور بزنم تازه کلی هم خوشبو بود.
تو اون هیری ویری دیدم یکی پشت دره. دیدم یکی از دوستامه. چون دستکش دستم بود و کلی کثیف بودم درو براش باز نمی تونستم کنم. بهش می گم برو و از بالکن بیا تو. خلاصه که با هزار زحمت راضیش کردم از بالکن بیاد تو. بهش می گم من صد بار تا حالا از بالکن اومدم تو. هر بار کلیدم رو نمی دونم کجا گذاشتم و دیرمه در بالکن رو قفل نمی کنم تا از بالکن بیام تو. بهم میگه تو اگه از عقل معافی من نیستم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 21:41 توسط شیوا |
|
|
اگه برگردم به عقب و ایندفعه بخوام انتخاب رشته کنم صد سال سراغ چیزی که خوندم نمیرم. واقعا مرگه که آدم ۸ ساعت تموم سرجاش بشینه و فقط زل بزنه به صفحه کامپیوتر. من دلم میخواد تو کارم ورجه وورجه داشته باشه. برم بالا بیام پایین. اینجوری کمرم و ... درد می گیره از بس می شینم. آخرش هم با یک چیزی باید سر و کله بزنم که زبون آدم حالیش نمیشه.
نمی گم رشته ام رو دوست ندارم چرا خیلی هم دوستش دارم و وقتی یک چیزی درست کار می کنه کلی بال در میارم چون احتمالا جونم دراومده تا کار افتاده ولی کاشکی توش یک مثقال تحرک هم بود. ا |
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 اسفند1385ساعت 23:5 توسط شیوا |
|
|
فکر کنم یکی از همین روزا باید برم و واکسن هاری بزنم. رو که نیست. بیچاره هر کی شروع می کنه حرف زدن پاچه اش رو می گیرم. البته نه اینکه مریض باشم. قبلا ها اگه یکی چرت و پرت می گفت من رد می کردم چون حوصله نداشتم بهش بفهمونم که یک کمتر مزخرف بهم بباف.
مثلا وقتی یکی که در عرض یکسال گذشته به خودش زحمت یک زنگ زدن رو به خودش نداده یا حتی زورش اومده بهم ایمیل بزنه و بعدش منو تو چت می بینه و میگه وای عزیزم نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده نمی تونم جلوی زبونم رو بگیرم و نگم " می بینم پاشنه تلفنم رو از جا دراوردی" بعدش هم شروع کنه به عذر و بهانه که اصلا نمی دونم چطوری صبحم شب میشه دلم میخواد بهش بگم وقتی هم میخوای با فلانی هم بری بیرون هم وقت نداری؟؟؟ یا وقتی یکی می دونه که من از دست یک سری آدم کلی ناراحتم و خودش هم می دونه که من حق دارم بعد شروع کنه رو گندی که اونا زدن ماست مالی کنه دلم میخواد خفه اش کنم و من هم سریع جوش میارم که این اراجیف رو تحویل من نده که من خریدارش نیستم. جالبه که می گه آره ولی خوب تو اینو به حساب این بزار که نفهمیده که چیکار کرده. نمی دونم که خلاصه چرا هم از من میخوان که نسیه حساب کنم و نقد حساب هیچکی رو نرسم. من هم برگشتم گفتم از بس نسیه با همه حساب کردم که دیگه همشون یادشون رفته که نقدی هم در کاره. خلاصه اینکه تو این یک هفته گذشته کلی پر و پاچه هر کی برای من عذر و بهانه الکی آورد چه برای خودش چه برای یکی دیگه من هم نه گذاشتم و نه برداشتم و پاچه اش رو گرفتم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 20:5 توسط شیوا |
|
|
از ۵ شنبه ها و جمعه ها متنفرم و از یک ور هم دوستشون دارم. دوستشون دارم جون روزیه که بابام میره پهلوی مامانم و اون تنها نیست. ازشون متنفرم چون روزیه که بابام از همه روزا بیشتر غصه داره مخصوصا جمعه ها. جون جمعه ها کار نمیره. غروب جمعه هم که خیلی غمانگیزه. باز این جمعه بابام کلی غصه مند بود و من کاری نتونستم بکنم جز اینکه از این ور تلفن هی قربون صدقه اش برم.
اگه زنگ بزنم به بابام و گوشی رو برنداره کلی اعصابم بهم میرزه. هزار تا فکر و خیال می کنم که چرا گوشی رو برنداشته. خوب اگه خونه نیست پس چرا موبایلش رو بر نمی داره. و وقتی اگه بعد از چند بار سمج بازی و زنگ زدن پشت سر هم زنگ بزنم و بابام گوشی رو برداره قیل و دادی هست که راه میندازم که کجا بودی و چرا گوشی رو بر نمی داشتی. بیچاره بایابم یکبارش گفت که تلفنش رو جا گذاشته و یکبار دیگه هم تو جلسه بوده. من هم تهدید که من این چیزا حالیم نمیشه قبل از اینکه بری بیرون تلفتن رو چک کن. به بقیه هم بگو که من جلسه و غیر جلسه نمی فهمم باید گوشی رو برداری. خلاصه کلی وحشی شده بودم دیروز. فکر کنم سگ کمتر از من پاچه می گیره. بیچاره این خانومه هم که خونه ما کار می کنه شده جاسوس من. من هر روز ازش گزارش می گیرم دیشب بابام خوب بود یا خوب نبود. قرضاشو خورد. اون بیچاره هم مو به مو گزارش میده. خدا خیرش بده خیلی زن خوبیه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 21:55 توسط شیوا |
|
|
دیشب خیر سرم اومدم که ابتکار به خرج بدم به جاش گند زدم. چند وقت پیش یکی از دوستام ماکارانی درست کرده بود و رنگش زرد بود من هم حدش زدم که احتمالا فقط زردچوبه زده من هم حوس کردم و اومدم ماکارانی مثل اون درست کنم. وای نمی تونم بگم که چقدر بدمزه شده بود. یعنی نزدیک بود آش با جاش بره تو سطل آشغال فقط حیف که جاشو احنیاج داشتم.
یک سوال؟ کی میدونه من چطوری اینجا می تونم برای وبلاگم آهنگ بزارم؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 20:25 توسط شیوا |
|
|
نمی دونم دوست دارم که روز باشه یا شب. نه فکر . خیالهای روزانه راختم میزاره نه کابوسهای شبانه. ۲ روزه که یک راهی مثل تقریبا تجریش تا سه راه فرمانیه رو پیاده میرم و اصلا نمی فهمم که جطوری رسیدم. من اگه چهار قدم را برم جونم در میاد. مامانم همیشه بهم می گفت تو اگه می تونستی تو اسانسور هم با ماشین میومدی.
خبر بد رسید ولی هنوز از خبر خوبه خبری نشده. نمی دونم شایذ اصلا نرسه مثل خیلی چیزای دیگه که نرسید. امروز خواهرم بهم میل زده که یک وقت ناراحت نشی ها. همه چی درست میشه. دیشب بابام زنگ زده که چرا ناراحتی؟ میگم نیستم. میگه تو حرف بزنی من می فهمم. گفتم نه خواب بودم. خسته بودم. بابام کلی ناراخت شد که منو بیدار کرده. نمی دونم. فکر می کنم من هر کاری از دستم براومده کردم. حتی بیشتر از توانم تو خیلی از مسایل مایه گداشتم به امید اینکه سختی هر چی باشه مدت داره. مثل یک طوفان میمونه ولی رد میشه. خلاصه خلاصه اش اینه که مغزم خط خطیه. دلم میخواد یک پاک کن پیدا می کردم و همه اش رو پاک کنم. برام دعا کنید دعا کنید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 21:38 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|