![]() |
![]() |
|
|
امروز یک فیلم دیدم که یک قسمت هاییش خیلی شبیه زندگی من بود. البته من فیلم رو از وسطاش نگاه کردم و نفهمیدم که بابای بچه کجا بود ولی به هر دلیل قرار میشه برای کریسمس بیاد خونه. و درست قبل از کریسمس که اینا خانوادگی می خوان برن باباهه مجبور میشه بره یک جایی و سعی می کنه که خودش رو برای کریسمس برسونه که تو راه می میره. روز قبل از مرگش با هم دیگه آدم برفی درست کرده بودن. کریسمس بعدش که میشه وقتی بچه همسایه رو می بینه که داره با باباش آدم برفی درست می کنه کلی بهش حسودی می کنه و تو دلش آرزو می کنه که کاش اون هم باباش بود.
شباهتش با من این بود که من هم از مامانم دور بودم و ندیدمش. مامان من هم شب عید از پیش ما رفت و من هم شب عید به تمام کسایی که خانواده داشتن و با هم بودن حسرت می خوردم. هنوز چمدون بسته مامانم برای عید از یادم نرفته. ولی بک فرقی بود که تو فیلم روح باباش تو آدم برفی که درست کرده بود اومده بود و پسر بچه می تونست باهاش حرف بزنه و دعاش برای اینکه کریسمس باباش باهاش باشه برآورده شد. ولی تو شهر من نه برف میاد نه هیچی من نمی دونم که مامان من چه جوری می تونه بیاد پیش من؟ شاید بره پیش بابام. شاید هم بره پیش خواهرم. نمی دونم. هر چی هست خوش به حال همه اونایی که با هم هستن و هر کدومشون یک گوشه دنیا پرت نشدن. چی می شد که شرایط بعضی وقتا ایجاب نمی کرد که هر کی یک سو بره. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 22:30 توسط شیوا |
|
|
دلم امشب خیلی گرفته. ۲ شبه دلم غصه داره. حتی وقتی بابام زنگ میزنه هم دلم باز نمیشه. بابام امشب بهم می گفت چرا باباجون انقدر زود می خوای قطع کنی؟ نکنه خوابیده بودی؟ دلم نمی خواست بفهمه که من دلم گرفته. دلم نمی خواست بفهمه که این روزا خیلی احساس تنهایی می کنم. نمی دونم شاید چون دارم به اون روز نحس نزدیک میشم. به روزی که زندگی همه ما رو عوض کرد. نمی دونم.هرچی هست خیلی بده. خیلی بد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 بهمن1385ساعت 21:57 توسط شیوا |
|
|
امروز من کلی از پول موبایلم رو الکی الکی هدر دادم. به خاطر تنبلی بیش از حد یا شاید بهتر باشه بگم گیجی بیش از حد بدون اینکه گوشیم رو قفل کنم گداشتم تو شلوارم و خلاصه هر یک بار که نشستم و پا شدم هی برای خودش زنگ زده و یا آخرین پیغامم رو هی فرستاده به اولین نفر لیست تلفتم. خلاصه وقتی موبایلم رو نگاه کردم دیدم وای حافظه اش پر شده. خلاصه دیدم هزار تا پیغام که شما به اندازه کافی پول نداری که این پیعام رو بفرستی اومده. هی من پاک می کردم یکی دیگه می اومد. خلاصه اینکه تازه موبایلم رو شارژ کرده بوده و همه اعتبارم پرید.
از اون ور هم اولین نفر لیست تلفنم ایرانی نیست. و آخرین پیغام من هم همه اش قارسی بود و فقط آخرش یک کلمه انگلیسی نوشته بودم. بیچاره زنگ زده که من هی از تو امروز پیغام می گرفتم ولی نمی فهمیدم که چی نوشتی و زنگ هم زدم بر نمی داشتی. گفتم بله اینجانب الان دیگه اعتبار ندارم چون .... میارک بنده تا تونسته به این ور و اون ور زنگ زده. حالا فردا باید شارژش کنم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 23:1 توسط شیوا |
|
|
با اینکه ولنتاین رسم ما نیست ولی تو ایران به نظر من خیلی با رنگ و لعاب تر از اینجاست. تو ایران موقع ولنتاین که می شد از یک ماه قبلش همه مغازه ها پر از قلب و بادکنک و شکلات و از این جینگول پینگولا می شد. دست هر کی یک عروسک و یک شکلات و یک دسته گل بزرگ می دیدی. گل فروشی ها که دیگه هیچی قلقله. عوضش اینجا انقدر بی رنگ و لعاب بودو همه چی مثل روز عادی بود که من اصلا یادم رفت. نمی گم نیست ولی مثل ایران نیست که دست عالم و آدم از این علائم عشقولانه ببینی.
یادمه یکبار یک جا خوندم که کادوی ولنتاین اصولا با پست یا یک جور دیگه به دست آدم میرسه و تو باید خودت حدس بزنی از کجا اومده و کی داده. فکر کنم اینجوری بعضی وقتا عشقهای مخفی رو میشه و بعد بدبختی و جدایی پیش بیاد. برای همین ترجیحا به قولی همه رودر رو کادو رد و بدل می کنن. البته این چیزی رو که گفتم خیلی قبل پیش خوندم و اصلا یادم نیست چی بود و فقط یک چیزاییش رو یادم مونده که اون هم خدا می دونه چقدرش درست یادم مونده. خلاصه کلی خوش به حال هر کسیکه امروز یکی رو داشت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 19:47 توسط شیوا |
|
|
الان بین زمین و آسمون معلق موندم نمی دونم که چی میشه. امروز هم یک خبر خیلی بد شنیدم و هم یک خبر خیلی خوب. نمی دونم کدومش بشه بهتره. هر جفتش تا هفته دیگه معلوم میشه و من یک هفته باید همینجور گیج بزنم و با خودم کلنجار برم که چی میشه. امروز صد باز چشمم رو بستم بعد هی ۲ تا انگشت دست راست و چپم رو تو هوا بهم رسوندم که میشه یا نمیشه. قربونش برم همش هم ضد و نقیض در میاد. نه اینکه کم موضوع برای فکر کردن داشتم این هم بهش اضافه شد.
نم دونم چی دعا کنم. دعا کنم کدومش بگیره. کدومش خوبه و کدومش بده. فقط می دونم که باید دعا کنم از اون بالا بیام پایین. خیلی معلق بودن بده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 19:13 توسط شیوا |
|
|
انقدر دیروز از گزما نق زدم به جون خودم که امروز زیر بارون موش آب کشیده شدم. یعنی دقیقا آسمون مثل شیر حموم عمل می کرد. بارونش انقدر شدید بود که نمی تونستم چشمم رو باز نگه دارم و را ه برم و مجبور بودم از دستام به عنوان برف پاکن چشمام استفاده کنم. تا خونه مثل بید لرزیدم وقتی رسیدم خونه با همون لباسهای خیس رفتم حموم. واقعا نمی تونستم اون لباسها رو جایی حتی بندازم. نمی دونم چرا مدل بارونهای اینجا اینجوریه که مثلا ۱۰ دقیقه بارون مثل چی می باره بعد فروکش می کنه و بعدش دوباره می گیره. خلاصه که کلی هوای اینجا قاطی داره.
در کلش اینجا زیاد بین فصلاش فرقی نمی کنه. زمستون یک کم سرد تره تابستون گرمتر ولی درکل تو همه فصلاش همه جور هوا می تونی پیدا کنی. چرا می گم تو یک فصل تو یک روز هم همه جور آب و هوا میشه پیدا کرد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 19:18 توسط شیوا |
|
|
امروز آی حرص خوردم آی حرص خوردم که نگو. اول از همه با یکی از دوستام رفتم بیرون که تمرین رانندگی کنه. وای که جون منو به لبم رسوند . رفتیم پمپ بنزین که اول از همه بنزین بزنه. میگم از این ور برو چون باکت اینوره و برات راحت تره. ۳ دور دورخودش چرخید تا فکر کنه چه جورب بره تو پمپ بنزین. اینجا از هر جهتی میشه تو پمپ بنزین رفت. مثل ایران نیست که همه از یک ور برن . هر کی از هر ور که دلش بخواد میره. وای اگه این سیستم تو ایران پیاد شه فکرکنم دیوانه خونه شه. اینجا هز پمپ بنزینی قیمتش با اون یکی فرق می کنه. دور یک حدود می چرخه ولی با هم فرق می کنه. بعدش هم که کلی منو حرص داد تا پارک کردن رو یاد بگیره. من مونده بودم این چطوری گواهینامه کشور خودش رو داره. من که دق کردم.
بعدش هم رفتم کمک دوستم چوت فردا اسباب کشی داره. خلاصه اینکه امروز تنها کاری که نکردم خونه تمیز کردن خودم بود. خلاصه اینکه امروز کلی از خودم کار کشیدم. عوضش شب یک غذای خوشمزه خوردم. یک دست پخت کاملا ایرانی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 بهمن1385ساعت 23:39 توسط شیوا |
|
|
می گن چشم چرونی به هر نوعش یده و شاید بهتر باشه بگم دردسر ساز. چه به پسر همسایه باشه یا دختر مردم که در این صورت احتمال عاشقی و عاشق شدن و عواقب بعد از اون میره یا اینکه مثل من چشم چرونی تو یخچال کنی و ببینی ای بدبختی یخچال برفک زده وبرای همین بوده که من احساس می کردم خوب سرد نمی کنه چند وقته. خلاصه اولش فکر کردم کار ۵ دقیقه است ولی کم کم مجبور شدم هر طبقه رو خالی کنم که جای دست داشته باشم. خلاصه اینکه نشون به اون نشون که تا خود ساعت ۱ داشتم یخچال شوری و متعاقبا بعدش چون آشپزخونه رو هم به گند زده بودم آشپزخون تمیز می کردم. نصف شبی احساس این زنهای خونه رو بهم دست داده بود که مجبورا نصفه شب که بچه می خوابه به کاراش برسه. منهم دقیقا همون شدم. تا حالا فکر می کردم فقط شنبه روز نظافته ولی مثل اینکه نمیزی وقت و ساعت نمیشناسه.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 19:50 توسط شیوا |
|
|
دیشب مجبور شدم بر خلاف میلم به اولتیماتوم رو بیارم که اگه باز هم به این وضع ادامه بدن و بابام هر چند وقت یکبار تو دردسر بندازن من باهاشون مقابله می کنم. دلیل نمیشه که بابام به خاطر لجبازی دونفر دیگه باهم تو دردسر بیافته و بعدش من و خواهرم تو دو سر دنیا غصه بخوریم و بگیم وای حالا چیکار کنیم. من هم دیشب آب پاکی رو ریختم. خلاصه ببینیم با پیغامی که من فرستادم این کش مکش فروکش می کنه یا نه یا این۲ تا خرس بزرگ بازهم می خوان با هم لجبازی کنن. شیطونه می گم شماها که عرضه ندارید تو روی هم حرف بزنید پس چرا پشت سر هم کرکری می خوانید. آقا جون برید باهم سنگاتون باز کنید به بقیه چه ربط داره شما ها با هم خوب نیستید. خوشم میاد که جرات روبرو شدن با هم رو هم ندارن. خداکنه از خر شیطون بیان پایین چون اگه اونا پایین نیان اونوقت من هم مجبورم سوار خر شیطون شم. بعدش دیگه خدا می دونه چی میشه!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 18:25 توسط شیوا |
|
|
خداجون خسته ام. ترخدا. جون خودت دیگه دست از سرمون برداز. من دیگه نمی کشم. تا اینجاشو اومدم ولی دیگه شرمنده. دیگه نمی تونم. من دلم نمی خواد شکستم رو قبول کنم. ولی دیگه بخدا طاقت مبارزه ندارم. حالا من کورم تو که به قول همه بینایی پس می بینی که من چه جوری دارم دست و پا می زنم. امشب حال کردی دیدی چه جوری به زچه موره افتاده بودم. کاشکی این یک ذره اعتقاد رو هم نداشتم اونوقت حداقل خیال جفتمون راحت می شد. نمی دونم شاید آدمایی که تو دوستشون داری یک جور دیگه هستند. نمی دونم . هر چی هست خوش به حالشون. اگه اینجور پیش بره خیلی زودتر از اون چیزی که خودم فکر می کردم تسلیم می شم و شکستم رو تمام و کمال قبول می کنم. ولی باز از اون یک دره قدرتی که مونده میخوام استفاده کنم. تا امروز یاد ندارم که زمین خورده باشم و پا نشده باشم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 21:55 توسط شیوا |
|
|
همین الان یک میل از یکی از دوسنام به دستم رسید. که از مطالبش خیلی خوشم اومد. البته بعضیاش رو تو وبلاگ های دیگه خونده بودمو بعضیاشو نه. به هر حال این همه اشه. گذاشتم اینجا شاید یکی دیگه هم خوشش بیاد.
گابریل گارسیا مارکز "سیزده خط برای زندگی کردن" گفته. ۱- دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که در هنگام با تو بودن پیدا می کنم . ۲-هیچکس لیاقت اشکهای تو را نداره . کسی که چنین ارزشی داره باعث اشک ریختن تو نمیشه. ۳- اگر کسی نو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. ۴- دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند. ۵- بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید. ۶- هرگز لبخند را ترک مکن حتی وقتی ناراحتی چون هر آن انکان دارد کسی عاشق لبخند تو شود. ۷- تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی. ۸-هرگز وقتت را با کسیکه حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران. ۹- شاید خدا خواسته که ابندا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را. به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی. ۱۰- به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن. ۱۱- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسیکه تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی. ۱۲- خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد. ۱۳- زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار. بهترین چیز زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری. هر آنچه اتفاق می افتد به دلیلی است. اینایی رو که رنگی کردم رو من خیلی خوشم اومد. البته شاید بهتر باشهبگم همه آدما از این حرفای قشنگ قشنگ خوششون میاد ولی نمی دونم چند درصد از همین افراد به این حرفا عمل هم می کنن؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 17:13 توسط شیوا |
|
|
امسال اولین سالی بود که تو اولین نفری نبودی که زنگ زدی.
دیشب تا ساعت ۲ نصفه شب پای تلفن بودم و فکر کنم امشب هم همینطور باشه. هر سال همینه. شب تولدم و روز تولدم من و گوشی تلفن از هم جدا نمی شیم. تنها فرقش این بود که بعد از ۱۰ دقیقه که تبریک و احوال پرسی بود ۵۰ دقیقه اش به اینکه فلانی جی کار کرد و چی گفت گذشت و هر کی سعی می کرد یک جوری قضیه رو به نعع خودش جلوه بده. چون می دونن که حرفا و کارا به گوش من و خواهرم میرسه و می دونن که من ۵ شنبه پیش اینجا چی کشیدم و تا ساعت ۵ صبح به خاطر لجبازی ۲ نفر دیگه با هم و نشون دادن قدرتشون بابام رو تو دردسر انداخته بودن و می دونستن که من هم این وسط خیلی ناراخت شدم و حرفایی رو که زده بودم تقریبا به گوش همه رسیده بود. البته خوب شد که برای همه معلوم شد که من اونجا نیستم ولی روزی صد بار بابام رو چک می کنم که یک وقت چیزی نشده باشه. نمی دونم چرا همیشه نگران بابام هستم و شاید به خاطر اینه که مامانم که هیچکی فکرش رو هم نمی کرد به همین راحتی تو خواب از این دنیا رفت. شاید برای همسنه که من بعضی وقتا حتی نصف شب زنگ میزنم تا بابم رو از خواب بیدار کنم که مطمئن شم که برای همیشه نمی خواد بخوابه البته سعی می کنم که زیاد نصفه شب زنگ نزنم چون می دونم خیلی بده وقتی آدم کوفت خواب شه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 بهمن1385ساعت 20:24 توسط شیوا |
|
|
از دیشب تا حالا افتادم رو دور بدشانسی. اولیش رو نمی دونم هنوز. شاید به خیر گذشته باشه شاید هم نه. تقریبا ۲ هفته دیگه معلوم میشه که گند زدم یا نه. دومیش امروز بود که پام خورد به طرف آشغال تخمه وبرگشت و صبح کله سحر مجبور شدم که تمیز کنم. خلاصه کلی داشتم غر می زدم و جمه می کردم. تا تموم شد و اومدم بزارم رو میز که از هولم که داشتم تند تند کار می کردم دوباره همه آشغال تخمه ها ریخت رو زمین و دوباره مجبور شدم که دونه دونه برشون دارم تازه ایندفعه همش ریخت. رفتم سر کار اومدم برای خودم نسکافه درست کنم و در این نسکافه انقدر سفت بود که یک مرتبه انقدر زور زدم که باز شه که یک مرتبه ریخت زمین و باز مجبور شدم جمع کنم. خلاصه گفتم من امروز رو شانس نیستم و دور از جون امروز چلمنگ شدم البته همش به خاصر گندی بود که دیشب زدم و خدا خدا می کنم که صداش درنیاد.
برای همین تا آخر شب نمی خوام دیگه کاری کنم. حتی وقتی دوستم زنگ زد که میام دنبالت گفتم من امروز از خونه تکون نمی خورم چون دست به هر چی مس زتم خراب میشه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 19:18 توسط شیوا |
|
|
دیشب مثل ابر بهار گریه می کردم. آخه دلیل برای گریه کردن خیلی داشتم. هم دلم برای مامانم تنگ شده بود. هم دلم برای بابام می سوخت و هم اینکه دل خودم شکسته شده بود و همه اینها هم مصادف شد با دیدن یک فیلم گریه دار که منو یاد همه اینها انداخت. یکی نیست بگه بی عقل کم غصه می خوری که می شینی این فیلما رو هم می بینی. خریت که شاخ و دم نداره.
عوضش امشب کلی خوشحال شدم. مامان یکی از دوستام از ایران اومده بود و برای من سوغاتی تخمه و آلوچه و در کل هله هوله آورده. از هولم و از نخوردگیم تند تند این آلوچه ها و تخمهها رو می خوردم. یک نوع از اون تخمه ها رو خیلی دوست داشتم. آلوچه هم محشر بود. خلاصه اینکه خود دوستم آلوچه نداره که من دارم. وقتی تو وبلاگهای دیگه مخصوصا عکس آلوچه می دیدم دلم قیلی ویلی می رفتو آب دهنم رو قورت می دادم و چشمم رو عکس خشک می شد. خلاصه اینکه اگه من هم همین امروز بمیرم آرزو به دل آلوچه نموندم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 20:41 توسط شیوا |
|
|
نمی دونم تا چه حد هر کی به این واژه اعتقاد داره که سرنوشت هرکی از قبل نوشته شده. من خودم تا حدی خیلی زیاد قبولش دارم. شاید با هزار زور و زحمد بشه سرنوشت رو عوض کرد ولی خیلی سخته. مثلا دوتا بچهای که همزمان با هم دنیا میان. یکی تو بهترین شرایط. بهترین امکانات و اون یمی در بردترین شرایط و بدترین امکانات. مگه هردوشون بچه نیستند و به یک اندازه از این دنیا سهم ندارن؟ هروقت بچه هایی رو می دیدم که گوشه خیابون دارن گدایی می کنن دلم کلی براشون می سوخت. البته برای بزرگترهاشون نه ها. از اونا کلی حرصم می گرفت.
هیچ وقت یادم نمیره یکی از همین گداها با یک نوزاد چند روزه سر یک چهار راه داشت گدایی می کرد. گردن نوزاد بیچاره کج افتاده بود. وقتی به من رسیدبهش گفتم اگه واقعا این بچه تو بود دلت تمیومد که گردنش کج بیافته و تو عین خیالت نباشه. نمی دونم شاید انقدر بچه پس انداخته بود که براش مهم نبود این چیزا. با همه وجود دیدم خیلی از همین بچه ها به درجات خیلی بالایی هم رسیدن. ولی چرا باید از بچگی اش لذت نبره واقعا؟ یا خیای از کسایی که از بدو تولد سالم دنیا نمیان. و از هموم بچگی باید درد و تبعیضی که بین اون و بقیه گداشته میشه رو ببینه و تحمل کنه. من اگه یک ساعت سر جام بشینم دق می کنم. اصولا وقتی هم که بدشانسی میاد پشت سرهم میاد. حالا به نوعهای مختلف. نمی دونم چرا آدم خودش نمی تونه سرنوشتش رو با کارهای خودش بنویسه نه اینکه براش نوشته باشن.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 18:13 توسط شیوا |
|
|
بدبختی اینجا بیابون نداره یا اگه هم داره من سراغ ندارم اگه هم داشتم نمی تونستم برم چون باید برم سر کار. ولی کاشکی می شد یک سری به بیابون می شد بزنم. اه خداجون ما امشب بعد از صد قرن مثلا رفتیم بیرون که یک خورده حال و هواموم عوض شه عوضش تو به ازای هزار روز از حلقوم که درآوردی.
تا رسیدم زنگ زدم به بابام و بابام گفت بهم زنگ میزنه. یک ۱۰ دقیقه بعدش خواهرم زنگ زد و گفت اون هم به بابا زنگ زده و اینو گفته. خلاضه بابام بعدم از چند دقیقه زنگ زد و من به هزار زحمت و ترفند شروع کردم از زیر زبون بابام حرف درآوردن. دیدم وای هوا اونچا طوفانی شده و همه به هم پریدن و و خلاصه همه به بابای من چغلی که حق با اوناست. دلم برای بابام میسوزه بیچاره الان نمی دونه به کی حق بده. خیلی بده که یک سری آدم دارن از این شرایط که مامانم الان نیست استفاده می کنن و می خوان که حرف خودشون باشه و با لطف الکیشون بدتر بابای بیچاره ام رو تو دردسر میاندازن. بابام هم طفلی دیگه خسته شده. الان که دارم می نویسم ساعت ۳:۳۰ صبح منه و من بدبخت هی به اینو و اون باید زنگ بزنم ولی همه هم حق رو به خودشون میدن. این وسط من و خواهرم هم بی نصیب نموندیم. البته من چون خونه نبودن بی نصیب موندم ولی با هزار بدبختی به طرفین بحث زنگ میزنم. بدبختی اینجاست که هر دو طرف از بابام رودربایستی دارن و هی بهم متلک میگن البته به صورت محترمانه ولی سوزش وار که تا کجای طرف بسوزه. خواهرم میگه تو چیزی نگو بزار بابا خودس حل کنه نشد من حلش می کنم. نمی دونم والا. کم خودمون مشکل داریم که بقیه هم بهش دامن می زنن. البته به قول خودشون می خوان نشون بدن که محبت دارن ولی باباجون یکی نیست به اینا بگه محبت کردن با دخالت کردن فرق می کنه. به هر کی هم تا بگی بالا چشمش ابوه بر می خوره. من فکر کنم رسما دارم دیوانه میشم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 بهمن1385ساعت 3:34 توسط شیوا |
|
|
تا حالا فکر می کردم که تا مرز خل و چلی فقط یک کم فاصله دارم ولی الان که یک مرتبه با شنیدن یک جمله تمام وجودم لرزید و نمی تونستم به روی خودم بیارم فهمیدم که مرز احمقی خیلی وقته که رد شدم. اون بیچاره هم که روحش خبردار نبود که داره به من چی میگه. یعنی مگه میشه که من نشناخته باشم. یعنی چه جوری دلش اومد که صدا از صداش در نیاد. من احمق چرا نشناختم و عین گاو خودم رو معرفی کردم. خیلی وقت بود که سراین موضوع اینجوری اعصابم بهم نریخته بود. همیشه سعی می کردم که نشنوم. نبینم . نرم. نیام تا اینجوری اعصابم بهم نریزه . آخه چرا من بیشعور بعد از ۲ سال و نیم قولم رو زیر پام گذاشتم و تسلیم دلم شدم. کاشکی دستم می شکست و اونروز یا حداقل امروز زنگ نمی زدم تااین بیچاره به من بگه و من بفهمم که من چقدر خرم. من که اینهمه بین دلم و عقلم طرف عقل رو گرفتم شاید واقعا دلم برای دلم سوخت که اینجوری از همه ور می سوزه و من محلش نمیذاره. فکر کنم همین روزاست که دلم بزاره و بره و من در به در باید دنبالش بگردم. بدجوری این چند وقت بهش بی محلی کردم.
ای خدا از دست تو که هر چی می کشم نصفش از خریت خودمه. نصفش از صبر تو. آخه خداجون حداقل اگه میخوای یکی رو محک بزنی و آزمایش کنی فقط از یک سمت براش سختی بریز. اینجوری که اگه فیل هم باشه و از در و دیوار همینجوری براش بیاد که از پا درمیاد چه برسه به من زپرتی. نمی دونم شاید عین این بچه پر روها هی بلند میشم وای میاستم. قدم دیگه . هیچ وقتبه راحتی شکست رو قبول نمی کنم .با اینکه درد میکشم و توام باهاش اشک هم میریزم ولی حاضر نیستم کوتاه بیام. خلاصه اینکه خداجون امروز بدجوری حالم گرفته شد. این هفته من یک سری تنهایی و یک سری هم به کمک بابام امتحان بهت پس دادم. نمی شه خداجون بگب این امتخانای من کی تموم میشه. اگه من قرار بود پروفسور هم شم انقدر نباید امتخان پس می دادم. پانوشت: لطفا چپل چوپول برداشت نشه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 20:5 توسط شیوا |
|
|
اگه بدونم مرز خل و چلی کجاست احتمالا می تونستم بگم که من باهاش چقدر فاصله دارم. یعنی من به معنی تمام دارم با سرعت هر چه سریعتر به سمت خط پایان پیش میرم چون می ترسم خدای نکرده کسی از من جلو بزنه و من تفر اول نشم.
فکر کنم خدا هم خونه اش رو یک چند طبقه برده بالاتر چون مثل اینکه جدیدا ارتباط خوب برقرار نمی شاه. حالا ترافیک د عا و خواهش تمنا زیاد شده یا سرخدا شلوغ شده از بس آدم محتاج زیاده نمی دونم. امروز یاد یک فیلم افتادم که چند وقت پیش دیدم. توی فیلم خدا رو به شکل یک آدم به تصویر کشونده بود که اومده بود رو زمین. و خلاصه اون وسط مسطا یک اتفاقاتی پیش میاد که خدا به یکی که خیلی ادعاش می شه میگه تو برای فلان مدت خدا. خلاصه تو قیلم خروار تا تو هر ثانیه ایمیل برای خدا می اومد و این نامه ها تمومی نداشت. واقعا در هر ثانیه چند تا دعا میره اون بالا. خوب خداییش وقت می گیره خدا به این همه دعا جواب بده. من یادمه همیشه هر وقت محتاج خدا میشم میگم خداجون ایندفعه منو دریاب از این به بعد فلان کارو می کنم ولی نشون به اون نشون که خیلی هنر کنم ۲ روز قولم رو نگه می دارم ودوباره همون چیزی میشم که بودم. البته من چون الان می دونم که خیلی پر رو هستم با توچه به این همه بدقولی بازم از خدا برای خودم یک چیزی بخوام (بگذریم که خیلی وقتا هم خدا دعام رو استجابت نکرد و اشکم رو مشک مشک درآورد) ولی الان برای خودم نمی خوام برای یک کسی می خوام که شاید هیچ وقت معنی زندگی کردن رو حتی برای یک روز هم نفهمیده. کاشکی می شد فقط می تونستم یک آرزو کنم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 23:19 توسط شیوا |
|
|
تو این یک هفته هر بار که اومدم بنویسم یک چیزی می شد که نمی شد بنویسم. مهمترین علتش هم این اینترنت بود که مثلا خیر سرم باید ۲۴ ساعته دائم الوصل باشه که تو هفته پیش ار دستش به خدا رسیدم. البته کاشکی به خدا می رسیدم حداقل از همون بالا باهاش حرف میزدم که از این پایین نخوام داد بزنم. بهتره بگم که از دست این اینترنتم به قعر زمین رسیدم. البته مثل اینکه درست شد. نمی دونم شاید هم یک جورایی چشمش زدم از بس گفتم سرعت اینترتنم خوبه و من کلی فیلم دانلود کردم.
تو این ۲ روزه خودم رو کشتم از بس سریال باغ مظفر نگاه کردم تو این ۲ روز ۳۰ قسمتش رو دیدم. چشمام دیگه دراومد. از دست این خدا هم نمی دونم چی بگم یک دقیقه حال بهم میده و خبر خوش می شنوم و هنوز تلفن رو قطع نکرده خبر بد. این بابای من هم جون میگیره تا یک ماجرا رو درست حسابی تعریف کنه. هیج وقت وقتی خبر بده به من نمی گه و من مجبورم خودم به هزار نفر از اینجا زنگ بزنم تا سر و ته اش رو دربیارم. بهش حق میدم چون اون هم نمی خواد منو نگران کنه ولی اینو هم باید قبول کنه که خودش بهم وقتی یک چیزی اتفاق می افته بهم بگه که نمی گه. البته من از شانس خوبم همیشه خبرها بهم میرسه و بابام میگه این خبرها چطوری به تو میرسه و من هم هیچ وقت منبع حبرهام رو لو نمی دم آخه هر کدومش از یک نفر به میرسه. به بابام میگم آخه بابا جون چرا به من نگفتی؟ میگه مهم نیست بابا. من حلش می کنم. وای خدا آخر سر از دست خودم و خودت و بابام سکته می کنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 17:0 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|