![]() |
![]() |
|
|
شنبه ای یعنی دیروز عین بچه آدم نشسته بودم داشتم تلویزیون برای خودم نگاه می کردم که یک کرم وسوسه افتاد به جونم و رفتم یک غلطی کردم. نمی دونم کار درستی کردم یا نه. فقط وقتی برگشتم به خواهرم اس ام اس زدم که من همچین غلطی رو کردم. یک چند ساعت بعدش که می شد صبح اون و تازه از خواب بیدار شده بود و نصف شب من بود (ما با هم ۱۵ ساعت اختلاف داریم) بهم زنگ زد. میدونستم اونه برای همین گوشی رو بر نمی داشتم چون نمی خواستم نصف شب جواب پس بدم که ۲ دقیقه بعدش پیغام داد که شب می زنگوله. فکر کنم بیچاره رو اول صبحی شوکه کرده بودم.
نمی دونم کار درستی کردم یا نه به عبارتی واقعا ریسک کردم. فقط دعا می کنم اگه به صلاحم نباشه بهم زنگ بزنن و بگن که درخواستم رد شده. یکی نیست بهم بگه که داشتی مثل آدم زندگیت رو میکردی. این غلطا به تو نیومده. خلاصه هر کی دعاش خوبه برام دعا کنه که اگه بده بهم بگن نه. اولین باره که شاید از شنیدن نه زیاد ناراحت نمیشم چون رفتم یک لقمه برداشتم که خیلی بزرگتر از دهنم هست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 دی1385ساعت 18:36 توسط شیوا |
|
|
من نمی دونم چرا این مدیریت شرکت به این بزرگی گیر داده به بخش ما. امروز یک نفر دیگه هم خلغ منصب شد و رفت پهلوی رئیس جون. احتمالا نفر بعدی منم. حالا ببینید کی میگم من رو هم اخراج کردن.
توی این هفته مهمترین اتفاقی که افتاد به جز خبرهای اخراج خریدن صاف کننده مو بود. البته تا امشب استفاده اش نکرده بودم. البته باز هم نتونستم خیلی خوب موهام رو صاف کنم ولی خوب بهتر از هیچی بود و زجری رو که هر بار باید از حموم رفتن تحمل می کردم و هزار تا سنجاق به سرم میزدم و کش می بستم تا بتونم موهام رو صاف نگه داره و فر نخوره بهتر بود. البته با این دستگاه صاف کردن هم همچین کم وقت گیر نبود. شاید هم ناشی بودم ولی خوب برای یک شب می شد اینهمه وقت گذاشت تا مو صاف شه. اونایی که موهاشون فره می دونن که من چی میگم. وای شونه کردنشو که نگو اگه فر فر باشه واقعا چه جوری موی اسب رو غشو می کنن موهای من هم دسته کمی نداره. باید ریشه موم رو نگه دارم که زیاد دردم نیاد. فردا شنبه است و هورا کلی خوش به حالم . شاید برم یک کم بدوم. نمی دونم این فردا کی میاد تا من شروع به دویدن کنم. همیشه می گم از فردا ورزش می کنم ولی فعلا که تا حالا فردا نیومده |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 دی1385ساعت 2:3 توسط شیوا |
|
|
وای من امروز انقدر شوکه شدم که هنوز هم باورم نمیشه. رئیسم یک مرتبه به فاصله یک شب تا صبح خلع مسئولیت شدا شاید بهتره بگم خلع منصب شد. وقتی امروز یکمرتبه جلسه گذاشتند و گفتن دیگه فلامی نمیاد و فلانس رئیسه قلبم اومد تو دهنم
نمی دونم چرا من سه شنبه ها رو یادم میره. سهشنبه تنها شبیه که سریال مورد علاقه منه. ولی برای سومین هفته یادم رفت که سه شنبه است. وقتایی هم که یادمه درست سر همون ساعت یکی بهم زنگ میزنه اگثرا هم از ایرانه و نمی تونم بگم باباجون من دادم سریال می بینم چون اگه بگم می دونم به طرف برمیخوره و تو دلش میگه حالا میمری سریال نبینی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 دی1385ساعت 18:2 توسط شیوا |
|
|
نمی دونم چرا صبح که میشه انگار جون منو می گیرن تا از جام پا شم. واقعا جونم از دهنم در میاد. تمام دنیا میاد جلوی چشام. چی می شد به جای ساعت ۸ ساعت ۱۰ مثلا کار شروع می شد که من هم به جای ۶ ساعت ۸ پا میشدم. حتی ۷ هم حاضرم از خواب بیدار شم. ولی ۶ واقعا مرگه تا حدی هم ظلمه. البته قبلا نبود جدیدا خوشخواب شدم. من یک بار یک شنبه برای اولین بار تو عمرم تا ساعت ۱:۱۰ خوابیدم. به یاد ندارم هیجوقت بیشتر ار ۹ یا ۱۰ خوابیده باشم حتی اگه خیلی خسته بودم یا دیر خوایده بودم هم نتونستم. تازه اون هم با زنگ تلفن از خواب ببدار شدم. اگه بابام بفهمه فکر کنم جفت گوشام رو می بره. به نظر بابای من هم ساعت ۶ یاید سر کار بود و با یک درجه تخفیف ۷. هیج وقت یادم نمیره که وقتایی که بابام منو از خواب بیدار می کرد ساعت ۷ صبح بودا می گفت لنگ طهر شد نمی خوای بیدار شی. به بابام می گفتم باباجون خوبه ارتشی نیستید وگرنه ما بدبخت بودیم . خدا رو شکر شما ساعت کاری ادارت رو تعیین نمی کنید.
امروز برای خودم یک دامن سفید چین دار پوشیده بودم. این اتفاق بعد از تقریبا می تونم بگم نصف سال نوری بود. اصولا چون شلوار راحت تره همیشه اکثرا ترجیح میدم شلوار بپوشم. خلاصه این دامنه بهم حس دامن لباس عروس رو می داد چون خیلی رفتار کردن باهاش سخت بود. باد می زد این هم تو باد می رفت. البته جونم به خاطر اینکه سفید بود در اومد جونکه من تقریبا عادت دارم وقتی میخوام لیوانم رو بشورم وقتی دستم خیس میشه تالاپ تولوپ می زنم به شلوارم تا دستم خشک شه ولی امروز نتونستم تا من باشم دیگه دامن سفید اونم از مدل چین دار چروک نپوشم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 دی1385ساعت 22:15 توسط شیوا |
|
|
این چند روز انقدر دسته گل به آب دادم که دیگه واقعا جا نداره.اولیش سر خاموش کردم آژیر شرکت بود. وقتی رفتم سر کار کسی نیومده بود هنوز برای همین مجبور شدم که من خاموش کنم با اینکه با هزار ترس و لرز خاموشش کردم چونکه یادم نبود که یادم مونده یا نه دیدم وای یک چیزی داره بیب بیب آژیر میکشه. رو صفحه دسنگاه رو خوندم دیدیم میگه یک ورودی آزاد شده یکی نه. خلاصه آخرش فهمیدم که از سروره که باید برای اون هم یک غلطی کنم.
پریشب هم دقیقا مثل یک آدم چلمنگ بودم و زدم و چراغ خواب بغل تحت رو شکوندم. چون که تنبلیم میومد که چشمم رو باز کتم و دنبال موبایلم بگردم تا ببینم ساعت چنده. یکی نیست بگه اخه عقل کل آخرش که مجبوری چشمتو باز کنی تا ساعت روببینی. دیروز رفتم که یک جسب بخرم شاید بتونم بچسبونم. آخه اینحا اغلب خونه ها رو مبله اجاره می کنن و هر خسارتی که به بار بیاری باید خسارت بدی. از شانس من هم ۲ روزبعدش که فردا میشه بازدید خونه دارم. خلاصه پیش خودم فکر کردم یک جوری سر و ته اش رو هم بیارم تا برم بخرم یکی مثل اون و جاش بزارم. رفتم یک سوپر گولو که یک چسب قطره ای هست خریدم. ولی هیچوقت واقعا فکر نمی کردم که واقعا انقدر چسبناک باشه. اولش بگم که مغز ناقصم رسید که احتمال چسبیدنش یک صدم چون فلز رو می خواشتم بچسبونم اونم رو هوا. پس احتمال اینکه وزنش رو بتونه تحمل کنه خیلی کمه. خلاصه اینکه دستم چسبید به چراغ و حدا نمی شدو با هزار بدبختی دستم رو جدا کرده ولی با اینحال ۲ تا از انگشتام بهم چسبیده بودن. خلاصه زچری کشیدم تا چسبا رفتن. شکرخدا امروز گند نزدم. البته فکر کنم ۳ تاش رو زدم. البته دیگه فکر کنم که جیره ام هم تموم شد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 دی1385ساعت 19:43 توسط شیوا |
|
|
دیشب شب سال نو بود و بالاخره وارد سال ۲۰۰۷ شدیم. حاال خدا می دونه که برای هر کی این سال چطوری رقم خورده. یک چیزی که دیشب و بهتره بگم امروز خیلی توچه ام رو جلب کرد فرق سال نو ما با سال نو اینها بود. ما عادت داریم یا شاید هم رسم داریم که موقع عید همه تو جمع خانواده خودشون هستن و بعد از تخویل سال میرن خونه مادربزرگ و پدربزرگ و بعدش هم کلی تلفن بارون به این ور و اون ور برای عرض تبریک.
ولی اینا مخصوصا جووناشون همه بیرون هستند تا ساعت ۱۲ شب که سال تخویل میشه و آتیش بازی دارن. یک مکان ها ی خاصی هست که از طرف دولت برنامه ریزی شده و اونا آتیش بازی تو آسمون نه مثل ما رو زمین را میندازن که واقعا خوشگل و به هیچکی صدمه نمی رسه. امروز که تو تلویزیون مال شهرها و کشورهای مختلف رو می دیدم دیدم مال اونا هم همینطوره و همه بیرون ریختن و همه با هم شادن. من نمی گم مال ما بهتره یا اینا. هر کدومشون خوبی خودش رو داره. یک فرق دیگه هم اینه که برای اینا دقیقا ساعت ۱۲ شب تحویل سال میشه. نه مثل ما هر سال یک موقع و یک ساعت. یادمه من همیشه این سوال برام بود که چطوری بعضی وقتا نصفه روز یا شب سال تحویل میشه ولی ما هنوز تو همون روزیم. خلاصه که آخرش هیچکی بهم جواب نداد. دیروز که از پای بیکاری پای تلویزیون نشسته بودم تو فیلم یک جمله قشنگ شنیدم. که یک سیاستمدار معروف که اسمش رو نمی گم جون نمیخوام داخل سیاست شم گفته نپرسید که کشورتون براتون چیکار کرده بپرسید شما برای کشورتون چکار کردید؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 دی1385ساعت 19:38 توسط شیوا |
|
|
اینجا یک اتوبوس هایی هست که هم تو خشکی را میره هم تو آب. البته اتوبوس نیست. یک جیزی شکل مینی بوس های خودمون ولی قلمبه. یعتی تپل مپل. که البته برای توریستهاست که مثلا یک دور جای یک قسمت از شهر میزنه و بعدش هم از تو اب رد می شه از یک ور آب میره اونور آب. خلاصه که کلی حال داره. من همیشه فکر می کردم که چطوری چرخهای این تو آب می چرخه. یا امکان این هست که مثلا یک قسمت رو ته آب اسفالت کرده باشن که این بتونه رد شه. خلاصه همیشه پهلوی خودم فکر می کردم چطور این امکان داره. خلاصه چند روز پیش داشتم با یکی از دوستام صحبت می کردم و بهش گفتم موندم این چطوری هم تو اب راه میره هم خشکی. خلاصه فهمیدم که این آقای مینی بوس محترم وقتی وارد آب میشه تبدیل به قایق میشه و لازم به هیچکدوم از این کارا نبوده. هوشه دیگه چکارش میشه کرد که در عرض این چند سال به عقلش نرسید. البته خودمونیم زیاد هم بهش فکر نکرده بودم.
دیشب هم یک خواب خیلی خوب دیدم. تو خوابم مامانم برای دومین بار اومده بود اینجا و می خواست دانشگاه من رو ببینه. گفت دفعه پیش وقت نشد. من هم بردمش و نشونش دادم و می خواست بره تو آب. خلاصه از من اصرار که مادر جان این جا مو جاش خیلی قویه. شما که شنات خوب نیست. گفت می خواد بره تو آب. خلاصه رفتیم تو اب و تا آخرش مامانم باهام بود. این بار دیگه مامانم یک مرتبه نرفت ولی این زنگ موبایل بیشعور زنگ زد و من رو از خواب بیدار کرد که پاشو ساعت ۶ صبخه باید بیدار شی دوش بگیری من هم از حرصم بک ربع بعدش هم خوابیدم تا چشمش دربیاد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 دی1385ساعت 23:32 توسط شیوا |
|
|
امروز رفتم خرید کلی از این جینگول پینگول تو مغازه ها برای کریسمس می فروختند. من هم وسوسه شدم یک سنتا که کلی چراغ داره و خوشگله خریدم. تا رسیدم خونه نصبش کردم تا شب از خوشگلیش لذت ببرم. ضیش خودم فکر کردم درسته که این عیده ما نیست ولی چه عیب داره آدم به هر مناسبت خوبی جشن بگیره. مگه ولنتاین رسم مائه. ولی همه تقریبا الان تو ایران انجام میدن. از وقتیکه شب شده چراغ ها رو خاموش کردم تا سنتا قشنگ بدرخشه. تازه الان هم تو تاریکی نشستم و دارم می نویسم. فکر نمی کردم سنتام وقتی روشن بشه انقدر خوشگل بشه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 دی1385ساعت 22:5 توسط شیوا |
|
|
خواسنم نشد. التماس کردم نشد.گریه کردم نشد. جنگیدم نشد. تسلیم شدم نشد. حالا فقط نگاه می کنم. می شنوم و دعا می کنم تا شاید تو همه این نا امیدی ها فقط یک امید پیدا شه.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1 دی1385ساعت 22:28 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|