![]() |
![]() |
|
|
تا حالا شده با یک سری آدم خنگ سر و کله بزنید و هی حرص بخورید که چرا نمی فهمن و هزار بار باید یک حرف رو براشون تکرار کنید. همونجور هم خیلی سخته که با یک سری آدم باهوش که نه ولی یک سری آدمی که تو کارشون برای خودشون کلی حالیشونه سر و کار داشته باشی. شده حکایت من. من افتادم تو یک جمعی که همه کلی برای خودشون برنامه نویسن و سابقه کار دارند. من هم مثل این جوجه های چند روزه که هی دنبال خودشون جیک جیک می کنن شدم.
امروز ریسم از خواست که یک کار انجام بدم. خلاصه من هم با هزار بدبختی ۲ تا برنامه رو توشتم و باید این ۲ تا رو با هم لینک می کردم تا جواب بده. حالا بماند که جونم در اومد تا اونا هم انجام شد. خلاصه هر کاری می کردم نمی تونستم اینا رو با هم لینک کنم. از برنامه نویسهای خودمون پرسیدم اولش هی تئوری وار بهم گفتن این کارو کن درست میشه. خلاصه من هم انجام دادم و نشد. خلاصه خودش اومد بازم نشد. گفت به نظر راحت میومد ولی نمی دونم چرا نمیشه. خلاصه من گفتم اینکه انقدر سخته چرا جناب آقای رئیس به من داده. مگه نمی دونه من میمرم تا چند خط بنویسم. خلاصه رئیس اومد و دید همه مسغول کمک به من هستند. گفت از کسی کمک نگیر خودت انجام بده. گفتم اینا هم نمی تونن چطور من بنویسم. گفتم. خودت فقط تنها بنویسی حتی اگه یک هته طول بکشه. می خوام خودت فقط به جواب برسی. خلاصه سر ناهار که شد به این فکر افتادم که تو این کامنتهام به یکی برخوردم که اینجاست و کلی برای خودش برنامه نویسه. بزار به اون زنگ بزنم. خلاصه زنگ زدم بهش. مونده بودم بگم کی هستم که شکرخدا بعد از اینکه گفتم من تو وبلاگم با شما آشنا شدم منو شناخت. البته این آقای برنامه نویس ما که هزار تا برنامه رو بلده تنها چیزی رو که باهاش کار نکرده چیزی بود که من می خواستم. خلاصه منو میگی وقتی گوشی رو قطع کردم کلی به شانسم بد وبیراه گفتم که سنگ آخرم هم به هدف تخورد. حالا من موندم و یک برنامه ای که کار نمی کنه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 20:57 توسط شیوا |
|
|
دیشب یک خواب خیلی بد دیدم. البته خواب نبود. کابوس بود. شاید بشه گفت از کابوس هم بدتر بود. ولی لغت براش پید نمی کنم. دیروز یکمی مریض بودم برای همین چلوی تلویزیون رو مبل دراز کشیده بود و هم وبلاگ گردی و در کل اینترنت گردی می کردن هم اینکه یک چشمم به تلویزیون بود و ۲ تا سریال رو تقزیبا نصفه دیدم. تو یکیش یکی زنش رو گم کرده بود و نمی دونست که چه بلایی سرش اومده و تو فیلم بعدی یک ادم جوون رو نشون می داد که وقتی خاطره کودکیش یادش میاد. مامانش رو یادش میاد که باهاش درست حسابی خداحافظی نکرد وقتی از دنیا رفت. و من هم با چشم گریون رفت خوابیدم چون یاد خودم افتادم که نفهمیدم چرا مامانم انقدر زود از این دنیا رفت و چرا من نتونستم باهاش خدافظی کنم.
این نصف قضیه بود. کابوس دیدم که من یک مرتبه سر از ایران در میارم. بعد این کارگر خونمون که هفتگی میومد برای تمیز کردن خونه به مامان بزرگم میگه که میخواد به مامانم زنگ بزنه چون دست مامانم درد می کنه.(دست خودم انقدر درد می کنه که هر دو دستم رو بستم). هنوز اون بیچاره حرف نزده من گوشی رو ازش می گیرم که مامی کجایی؟ کی میای؟ میگه ۶؟ میگم ۶ ماه دیگه؟ میگه نه ۶ سال دیگه؟ توی خوابم درست نفهمیدم ولی مامانم رفته بود یک کشور دیگه. درست نفهمیدم. مثل کسیکه بی ویزا یک کشور مونده باشه وپلیس گرفته باشدش.خلاصه وقتی گفت ۶ سال گریه کنون گفتم آخه چرا رفتی؟چرا؟ که از خواب پریدم. بعدش فقط فعهمیدم مامانم به مامان بزرگم گفت چرا به من گفتند که دست مامانم درد می کنه و من ناراحت شدم قبلاها فکر می کردم که مامانم رو خدا برده و نمیزاره که به من زنگ بزنه. آخه مامانم هر روز ۲ بار زنگ میزد. ولی زنگ سر ساعت ۱۱ شب هیچ وقت اینور یا اونور نمی شد. ییش خودم فکر می کردم میخواد زنگ بزنه ولی نمی تونه. ولی بهم میگن این حرف رو نزن خدا خودش داده خودش هم می گیره.من هم نمی زنم دیگه ولی می دونم که مامانم اگه می تونست هرجور شده به من زنگ می زد. این اولین بار بود که خواب بد می دیدم که مامانم تو هچل افتاده. نمی دونم به خاطر فیلم بده یا نه. ولی همیشه تو خوابهای من مامانم از قبلش هم خوشگلتر و خندون تره. خدا کنه مامانم از چیزی ناراحت نباشه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 آذر1385ساعت 21:25 توسط شیوا |
|
|
اصولا آدما تو سه مقطع زمانی زندگی می کنند. یا تو گدشته سیر می کنند یا فقط حال رو در می یایند یا اینکه در حال فکر کردن و نقشه کشیدن برای آیندهاشون هستند. بعضی فقط تو بکیش هستند بعضی ۲ تاش یا اینکه هر ۳ تاش با هم.
ولی من دوست ندارم که تو هیچ کدومشون باشم. خاطره های خوب و بد گذشته همه اذیتم می کنند. راجع به آینده هم به هیچ وجه نمی تونم حساب کتاب کنم جون حتی برای یک روز بعش هم نمی تونم برنامه ریزی کنم چه برسه به دراز مدت. حال همه که ماشاالله قمر در عقربه. هرجاش رو می گیرم یک جای دیگه اش می لنگه. نمی دونم به چی فکر کنم. دیگه بعشی وقتا یادم میره که خودم هم هستم. می دونم که اینجوری حال رو دارم از دست می دم. البته خیلی وقتا سعی می کنم به روی مبارک نیارم ولی خوب نمیشه به رگ بی خیال زد. آدم راجع به بعضی از مسائل می تونه بگه ولش. یا اینکه هر چه پیش آید خوش آید. یا اینکه بسپارش به دست سرنوشت. ولی مشکل اینجاست که بعضی وقتا نمیشه. خودم انقدر خوب بلدم برای بقیه نسخه تجویز کنم که حد نداره. چون برای خودم نیست برای همین طرف عقل رو می گیرم ولی وقتی به خودم میرسه چه طرف عقل رو بگیرم چه طرف احساس هر دوتاش کارساز نیست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 آذر1385ساعت 22:44 توسط شیوا |
|
|
آخیش الان کلی ذوق مرگ شدم. آخه فکر می کردم عینکی رو که خواهرم کلی با ذوق و شوق و گرون تومنی برام حریده بود رو گم کردم. تمام یک مثقال خونه رو زیر رو کردم ولی پیداش نمی کردم. حتی لای دشکچه های مبل رو گشتم. آخه همیشه هر چی گم میشه لای دشکچه های مبل پیدا میشه مخصوصا کلید. گرچه با خودم دعا دعا می کردم اونجا نباشه چون دیگه چیزی ازش باقی نمی موند احتمالا. خلاصه با هزار نا امیدی همیتطور که نشسته بودم پشت کاناپه رو دیدم و دیدم آخ جون اونجا افتاده. امروز همش می خواشتم فردا شه زودتر برم سر کار ببینم اونجا جا نذاشتم ولی هرچی فکر می کردم یادم می اومد که من آخرین لحظه میزم رو دیم و روش هیچی نبود. کلی خوشنود شدم وقتی که دیدمش.
میگن شبا آدم خواب چیزی رو می بینه که بهش فکر می کنه. من انقدر در طی روز از مخم کار میکشم که شبا بعضی وقتا هم خواب برنامه نویسی می بینم که طبق معمول فلان چیز جواب نمی ده. یا باید فلان اطلاعات رو در بیارم. خواب دبدم که من برنامه ام گیر کرده میرم از یکی بپرسم که چرا جواب نمیده. اون یک برنامه نوشته که می تونه هر آدمی رو با هر مشخصانی که میخواد بیرون بیاره. مثلا تمام کسایی که چشماشون سبزه قدشون انقدره و مشخصات دیگه. من بهش میگم میشه این برنامه برای مرده ها هم کار کنه میگه نه این فقط براش زنده هاست. خلاصه صبح که پاشدم فکر می کردم کاش میشد واقعا همچین برنامه ای نوشت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 18:11 توسط شیوا |
|
|
وقتی آدم یکیرو یا یک چیزیو گم می کنه براش آکهی می ده و خیلی هم ارزشمند باشه براش مژده گونی میزاره و در بعضی موارد مثلا اگه مدرکی چیزی باشه از درجه اعتبار ساقطش می کنه. ولی نمی دونم اگه آدم خودش رو گم کنه چکار باید بکنه؟ ؟؟؟؟ چون به جز خودش کسی نمی تونه پیداش کنه پس مژدگونی و آگهی بیخوده.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 21:59 توسط شیوا |
|
|
خیلی بده وقتیکه نخوای ولی بخوای. وقنیکه نبینی ولی ببینی. وفتیکه نشنوی ولی بشنوی. خیلی بده وقتی دقیقه ها برات مثل ساعتها میگذره. خیلی بده اون موقعهایی که بین عقلت و دلت دعوا میشه و تو اون وسط گیر می کنی و نمی دونی طرف کدومشون رو بگیری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 آذر1385ساعت 21:49 توسط شیوا |
|
|
دیشب خواب مامانم رو دیدم. وای که چقدر خوش به حالم بود دیشب. خواب دیدم که خونه مامان جونم هستیم. (مادر بزرگم). بین همه جمعیت فقط من و عمه کوچیکه ام مامان رو می تونستیم ببینیم. مامانم یک چیزی به عمه ام گفت که فلانی خیلی دوست داره بیاد خونه ان. اگه دوست داری دعوتش کن. بعدش من پریدم بغل مامانم و های های گریه می کردم و به مامانم گفتم مامان کمکم می کنی. گفت آره معلومه . چرا نکنم؟
اینجا الان تابسنونه و خیلی از کسایی که دانشجو هستند دارن برای تعطیلات بر می گردن خونه. اکثرشون مشغول کادو خریدن برای خانواده اشون هستن و بعضی دیگه هم که نمی رن چند تا سوغاتی کوچیک برای خانواده اشون میفرستن و من با حسرت بهشون نگاه می کنم. اونا دارن چی میفرستن و من چی می خوام بفرستم. همه شب عید دارن و شب عید من شب عزاداری منه. همه عید رو دوست دارن و من از عید متنفرم. هیج وقت چمدون بسته مامان رو که برای شمال بسته بود از یادم نمی ره. مامانم عاشق شمال بود. عاشق دریا بود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 آذر1385ساعت 18:13 توسط شیوا |
|
|
شنبه برای همه یعنی روز تعطیل یا چه میدونم روز استراحت. برای من یعنی روز نظافت یا بهتره بگم روز کارگری مجانی. تمام طول هفته جمه و جور نمی کتم برای همین شنبه ها باید بیفتم به جون خونه. این شنبه حتی کاشی هاس آشپزخونه و حموم رو هم شستم. کلی لباس شستم. اتو زدم. جارو کردم. خلاصه که أخرش کلی هپل شدم. این وسط مسط ها به سرم روغن نارگیل هم زدم و کلی هم ماساژ دادم. گفتم این همه رفتم رو دست خودم خرج گذاشتم انواع و اقسام خریدم گداشته رو کمد برای قشنگی. حالا نمی دونم آخرش فایده ای هم می کنه یا نه یا فقط انرژی بیخود مصرف کردم. من اصلا حوصله اینکار رو ندارم ولی یک روز ویرم گرفت گفتم دخترای دیگه میرن هزار جور کرم صبح و ظهر و شب و نصفه شب می زنن اونوقت من یک کرم مرطوب کننده هم زورم میاد بزنم.
امروز داشتم با یکی از دوستام در مورد سیستم حقوق دادن بحث می کردیم. اینجا اکثرا شرکتها یا حقوق هفتگی می دن یا هر ۲ هفته. خیلی به ندرت جایی هست که ماهانه حقوق بدن. من که خیلی کم دیدم. خداییش اگه این سیستم حقوق دادن تو ایران هم پیاده شه خیلی خوب میشه چون اینجوری کارمندها مجبور نیستند که به مساعده پناه ببرن و حقوقشون رو چلو جلو خرج کنن. به نطر من کارفرما که تقریبا نصف حقوق رو به اسم مساعده پیش پیش داره پرداخت می کنه خوب چه فرق می کنه به خود اسم حقوق پرداخت کنه که اینجوری خیال جفتشون راحت باشه. وقتی که بدونی هفته ای چقدر پول در میاری اونوقت می تونتی راحت تر هم دخل و خرجت رو با هم میزون کنی. بد می گم؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 آذر1385ساعت 12:51 توسط شیوا |
|
|
دلم میخود الان ایران بودم و زیر برف راه میرفتم. نمی دونم برف توش چیه که هر وقت برف می بارید دلم میخواست که برم بیرون. راه برم. برف بازی کنم. آدم برفی درست کنم بعدش بیام پام رو بچسبونم به شوفاژ . کلی حال ببرم.
دلم میخواد می تونستم الان لواشک بخورم. برم ذغال لخته بخرم و تو راه تو ماشین نشسته نشسته می خوردم و کلی از اون همه کثافنی که می گفتن با آب جوب شسته شده لذت ببرم. دلم میخواد می تونستم زمان رو به عقب برگردونم و خودم می تونستم اداره اش کنم. هر جا می خواستم متوقفش میکردم. هر جا رو که دوستش نداشتم رو حذفش می کردم. نمی دونم به یک سال پیش برش می گردوندم یا نه ۲ سال یا ۳ سال پیش. ولی هر چی بود برش می گردوندم. دلم می خواد می تونستم داد بزنم. حرف بزنم. دلم می خواد سکوتی رو که اونروز کردم رو می شکوندم و لجبازی نمی کردم. دلم مامانم رو میخواد. دلم بابام رو میخواد. دلم خواهرم رو می خواد. دلم خدا رو می خواد که به حرفام گوش بده. به خواهش هام. دلم می خواد بهش بگم امتحان دیگه بسه. من بابام و خواهرم همه خیلی وقته که دارن امتحان میدن. شاید من رد شدم چونکه خیلی غرغر کردم ولی اونا چی؟؟؟ دلم میخواد یک شب با فکر راخت بخوابم. دلم میخواد یک روز معنی زندگی کردن رو مثل خیلی های دیگه بفهمم/ دلم میخواد یک روز زندگی کردن بدون استرس رو مزه مزه کنم. وای که دلم خیلی چیزا می خواد. کاشکی دلم می فهمید که نمیشه. نمیشه یا اینکه من نمی تونم چیزای که اون دلش میخواد رو براش مهیا کنم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 18:52 توسط شیوا |
|
|
وای نمی دونم حرص بخورم یا بخندم. آخه این چه فیلمی بود؟؟؟؟؟ نمی دونم تعریف فیلم برات Borat رو شنیدید یا نه؟ هر کی به ما رسید گفت این فیلم قشنگه. یا چه میدونم تو فلان جا در عرض انقدر روز انقدر فروش داشته. مثلا این فیلم خیر سرش یک فیلم کمدی مستند بود. یک جاهاش مثلا بامزه بود که طرف فکر می کنه توالت فرنگی برای صورت شستنه. یا اینکه با خودش مرغ برده بور. یک جوری حرصم دراومده بود که انقدر کشورهای این طرفی رو عقب افتاده به تصویر کشیده که نمی دونه مثلا توالت فرنگی چیه. چند جا هم به قولی صحنه داشت که تو فیلم مثلا سانسور کرده بود و مشگی کرده بودتش که ما قصدمون فیلم بد نیست و می خاست احمق بودن اونها رو نشون بده که عاشق عکس می شن و می خوان با عکس حال کنن. لحظه ای که داشتم فیلم رو می دیدم خنده ام گرفته بود به خاطر ادهاهای احمقانه ولی بعدش کلی حرص خوردم چون واقعا مشمئز کننده بود. نمی دونم بگم فیلمش بد بود یا خوب. هم یک جاههایش خوب بود ولی یک جاهایش واقعا مزخرف بود. از این حرصم گرفته بود که مثلا می خواست بگه کشورهای این طرفی مثل قزاقستان ندید بدبد هستند و ظول می کشه تا اصطلاحا امریکایی شن. دیدنش بد نیست چون هم می خندید هم حرص می خورید آخرش و بعدش دوباره تا وقتی برسید خونه راجعش بحث می کنید.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 آذر1385ساعت 22:24 توسط شیوا |
|
|
با بابام که حرف میزدم فهمیدم که داره برف میاد ولی امروز که تو وبلاگ ها خوندم کلی بیشتر حسودیم شد که ماشین ها تو برف گیر کردن و کلی شهر مختل شده. وای که جقدر دلم برای برف و برف بازی تنگ شده. شانس من پارسال که من همین موقع اومدم از برف اصلا هیچ خبری نبود. شانسه دیگه. لب چشمه برم چشمه خشک میشه. یادمه قبلاترها همیشه تو این موقع ها برف میومد ولی شانس من پارسال که من اومدم هوا خشکش زده بود و تا من برگشتم برف اومد.
امروز کلی عکس از خوشگلم به دستم رسید. وای که چقدر بزرگ و خوشگل شده بود. سریع زنگ زدم به خواهرم می خواستم با خوشگل خانومش حرف بزنم که از شانس من خونه نبود. وقتی هم که رسید خونه و بهم زنگ زد گفت گرفته خوابیده. وقتی امروز داشتم وبگردی می کردم دیدم خدابا چقدر آدمهای جوونی هستند که به مریصیهای بد و دردناک مبتلا شدن و هی مریضیشون پیشرفت می کنه. نمی دونم چرا دنیا بعضی وقتا بدرنگ میشه. کاشکی می شد یک روزی می شد که تو دل هیچکی غم نبود. یک روزی می شد که هیچ خونه ای بوی ماتم نمی داد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 آذر1385ساعت 21:11 توسط شیوا |
|
|
هوا این روزا هی سرد و گرم میشه. آخرش هم نمی تونه تصمیم بگیره که چی می خواد باشه. خودم هم یک کم مغزم خط خطی شده. بعضی وقتا نمی تونم که فکر کنم. می گم نکنه که مخم رو گم کردم. شاید هم اجاره اش دادم خبر ندارم. بعضی وقتا یک کم کار می کنه. ولی خیلی وقتا هر چی بهش داده می دم جواب پس نمی ده. حداقل خوبه سر کار که هستم یک کم ابرو داری می کنه و همکاری می کنه وگرنه قوز بالا قوز می شد.
جمعه که میشه خیلی خوشحال میشم چون فرداش تعطیلم. البته زیاد حالا همچین خرس قطبی هم نیستم که تا لنگ ظهر بخوابم. فوقش تا ۸ . ولی از یک ور هم شنبه یعنی نظافت. یعنی تمیز کاری. یعنی بشور بساب. چون تمام هفته مثل پرنسس ها دست به هیچی نمی زنم. خیلی هنر کنم فقط ظرفامو می شورم. تازه خیلی وقتا یکبار مصرف استفاده می کنم که اون کار هم نکنم. کاشکی قابلمه هم یکبار مصرف می شد بعد اونوقت خیلی حال می داد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آذر1385ساعت 22:35 توسط شیوا |
|
|
تا حالا براتون شده که مهمونی صد و پنجاه قرن دعوت نشید بعد یکمرتبه تو یک شب ۳ جا دعوت شید. شده حکایت کار من. من ۲ ماه خودم رو کشتم تا کاری که دوست دارم رو پیدا کنم. حالا که کاری که دوست دارم پیدا کردم دیروز هم یک جا دیگه بهم گفتن که برم برای مصاحبه. حالا من موندم بین دوراهی. اونجا یک خوبی هایی داره اینجا یک خوبی هایی. وای حالا من چیکار کنم؟؟؟؟
این ۲ روز هم تا دلم خواست خراب کاری کردم. اول از همه به خاطر فصولی بیش ازحد با اتو پام رو سوروندم چون می خواستم ببینم باغبون داره چیکار می کنه. یکی نیست بهم بگه به تو چه؟؟؟؟ بعدش هم نشستم فیلم حس ششم رو دیدم البته صد قرن پیش دیده بودم ولی هیچی یادم نمونده بود و از ترس تا صبح زیر پتوم قایم شده بود . تمام شب بهم کوفت شد. سر کار هم تو جلسه هفتگی همه اظهار فضل کردند الا من. آخه من چیزی نداشتم که بگم. یکی نیست بکه تو سر پیازی ته پیازی وسط اون همه مخ چیکار می کردی؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 18:23 توسط شیوا |
|
|
دلم میخواد بشینم و یک دل سیر گریه کنم. دلم می خواد برم جایی که هیچ آدمی وجود نداشته باشه. وای خدا اگه مشکل پول نبود که باید پول در میاوردم می رفتم یک جا زندگی می کردم که توش موجودی به نام بشر زندگی نکنه. یا حداقل کم زندگی کنه. مرده شور این پل رو ببرن که ادم باید به خاطرش انقدر زجر بکشه. کاشکی می شد رو آدما یک ماده پاک کننده ریخت و می شد باطن آدما رو دید. خدایا دیگه بسه. مغزم دیگه داره می پکه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 آذر1385ساعت 17:59 توسط شیوا |
|
|
چقدر ۲ روز تعطیلی پشت سر هم کیف میده. این دو روز راحت تا ساعت ۸ خولبیدم. البته هر ۲ روزش با زنگ موبایل زودتر از خواب بیدار شدم. یکیش تا رسیدم که قطع شده بود و چون نمره نداشت نفهمیدم کیه. اون یکی یکی از دوستام اشتباهی به چای یکی دیگه به من زنگ زده بود. هر چی بود من تا ۸ خوابیدم و کلی حال کردم چون دیگه مجبور نبودم که ۶ صبح از خواب بیدار شم و با چشمای بسته دوش بگیرم. حال خوبه که کارم رو دوست دارم وگرنه مثل کار قبلیم کوقع سر کار رفتن به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم.
شنبه ای به خودم کلی حال دادم و موهام رو روغن نارگیل زدم که مثلا تقویت شه آخه دارم کم کم کچل میشم. رفتم کلی روغن برای نقویت موی سر اقوام و اقسام خریدم ولی کو وقت که بزنم. برای اینکه در طول هفته از مخم زیاد کار می کشم و من هم که زیاد عادت به اینکار ندارم برای همین شبش که میام خونه ساعت ۹ نشده خوابم میاد. امروز هم می خواستم دوباره به موهام روغن بزنم ولی مجبور بودم که کلی کارگری کنم و نمیز کاری کنم البته باز هم نصفه نیمه تمیز کردم. نمی دونم چرا هر بار من آشپزی می کنم به اندازه یک لشکر ظرف کثیف می کنم. بعدش هم موقع تنمز کاری دستم خورد به چراغ خواب بغل تخت و شوت شد زمین و لامپش شکست و مجبور شدم یکبار دیگه جارو بزنم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 آذر1385ساعت 17:56 توسط شیوا |
|
|
یادش بخیر. پارسال درست همین موقع اومدم و مامانم رو دیدم. وای که برایم از تو فرودگاه خوراکی و هله و هوله هایی که تو این مدت نخورده بودم و هوسش رو کرده بودم آورده بود. کاشکی الان یک سال پیش بود و من همه تعطیلاتم رو اونجا می موندم تازه بیشتر می موندم تا نزارم بخوابه. دیشب مامانم رو تو خواب دیدم که اومده بود اینجا. گفت پارسال تو اومدی امسال من اومدم. اومدم تا زندگیت رو ببینم. ببینم چیکار می کنی. خیلی تو خواب خوشحال شدم که مامانم رو دیدم. یک یک هفته ای می شد که اصلا خوابش رو ندیده بودم. دلم براش خیلی تنگ شده بود.
دیشب که با بابام حرف زدم و دیدم خیلی غصه می خوره و داره سختی می کشه با خودم فکر کردم که خدا جون به من کلی حال دادی و اون کاری که مدتها دنبالش بودم و به خاطرش اینجا اومدم رو بهم دادای. به بابام هم یک حالی بده. اون به روی خودش نمیاره ولی خیلی خیلی بهت احتیاج داره. کمکش کن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آذر1385ساعت 14:39 توسط شیوا |
|
|
همین الان از یک شام خیای خوشمزه تو یک رستوران خیلی خوب برگشتم. آخه فردا عروسی یکی از دوستامه و امشب آخرین شب تجردیشون رو جشن گرفتند و منو هم دعوت کرده بودن. تازه من هم شاهد عقدشون هستم. مونده بودم من که تازه سر کار رفتم چطور به رییسم بگم که من فردا یک ساعت مرخصی میخوام. خلاصه فردا کلی روز خوبه برای اونا. ایشاالله کلی که خوشبخت شن.
امروز سرکارم کلی کارهای گنده گنده کردم. فعلا دارم درک می کنم که اونها با چه سیستمی کار می کنن و پروژه ای که دارن روش کار می کنن چیه. ریس کوچیک امروز به هم یک کار داد. اولش که بهم گفت اینو میخوام که اینچوری باشه من یک خورده نگاهش کردم بعد گفتم باشه. وقتی رسیدم سر میزم گفتم من که اصلا نفهمیدم این چی خواست. خلاصه به هر جون کندنی بود یک کاری کردم و شکر خدا درست از آب دراومد. امشب دوستام ازم پرسیدن کار جدید چطوره؟ گفتم روز اول اصلا نفهمیدم که اینا دارن به چه زبونی حرف می زنن. دیروز فهمیدم که انگلیسی حرف می زنن. امروز هم از همه حرفاشون فقط احوالپرسی رو فهمیدم. وای نمی دونم که می تونم از عهده این کار برمیام یا نه؟ یک هندونه برداشتم که وزنش از خودم خیلی سنگینتره می ترسم که بلند نکرده بیافته و بشکنه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 23:5 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|