![]() |
![]() |
|
|
وقتی دنیا نخواد به کامت باشه یا وقتی در فقط برات رو یک لنگه بچرخه هر کاریش کنی نمی تونی درستش کنی. این مثال شده درست مصداق حال من. دیگه حساب روز و ماهش از دستم در رفته که جند وقته دارم غصه می خورم. تا ۲ یا ۳ سال پیش سختی می کشیدم چون یک بچه لوس و ننر کار خونه نکرده باید همه کارهاشو خودش می کرد از این به بعد. درس می خوند و می شست و می پخت و فقط تابستون یک کم کار می کرد. شاید سختیش بیشتر سختی فیزیکی بود که برام سخت بود از اون بچه ننگی دربیام. ولی خوب کم کم عادت کردم. یادم میاد وقتی که بچه بودم فکر می کردم مامانم چطوری هم کار خونه می کنه هم کار بیرون هم بچه داری و هم به درس و مشق ما میرسه. وای چه طاقتی. وقتی خودم تو نصف اون موقعیت قرار گرفتم دیدم امکان پذیر هست ولی خوب سخته. من هم کم کم آدم شدم و همه چی رو یاد گرفتم. ولی الان چند وقته که خستگی روحی گرفتم. حالا به جای اینکه بدنم خسته بشه چون خیر سرم درس خوندم و بعدش اومدم غذا پختم و شب باید ماشین بزنم حالا فکرم درد می کنه. وقتی آدم بدنش درد می کنه میره میخوابه و حتی اگه خیلی خسته باشه تو یکی دوساهتی که خوابیده یا پاشو دراز کرده خستگی از تنش در میاد. ولی وقتی آدم فکر و مغزش درد بکنه وقتی که بخوای استراخت کنی بیشتر درد می گیره چون بیشتر وقت داری که بهش فکر کنی.
دیروز چون خونه بودم بیشتر درد کشیدم. بیشتر سختی کشیدم . نمی خواستم دوستام رو ناراحت کنم. خداییش هوام رو خیلی دارن. دیروز وقتی یکی از دوستام حال منو دید به اصرار منو برد خونه اشون. جاتوت خای خورش قیمه هم درست کرده بود همینطور الکی الکی ۶ تا شدیم ولی من با وجود آدم زیاد هم حالم سرجاش نیومد. حتی حوصله حرف زدن نداشتم و فقط می شنویدم. نمی دونم شاید دیگه دنیا گرد نیست شاید هم لنگه در من از جا در اومده که دیگه رو لنگه دیگه نمی چرخه!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 11:48 توسط شیوا |
|
|
آخه من چیکار کنم که نمیشه یک آب خوش از گلوم بره پایین. دیروز که با خواهرم حرف زدم بهم یک خبر بد داد. نمی دونستم چیکار کنم. بهم گفت فعلا به بابا حرفی نزن. دلم برای بابام خیلی می سوزه که اینهمه مشکل داره. نمی تونم یک ذره هم کمک کنم. بابام بهم حرفی نزد. شاید نمی خواد که من ناراحت شم. دلم برای خودم هم می سوزه. تنها زندگی کردن و درس خوندن و کار کردن و همه مشکلات یک طرف دل تنگیم برای مامانم و بابام و خواهرم و مشکلاتی که اون ور هست یک ور. بعضی وقتها فکر می کنم که من چقدر قدرتمند هستم که همه اینها رو دارم با هم تحمل می کنم. نمی دونم چیکار کنم. هیچکی هم نیست که من فکر کنم اون می تونه کمکم کنه. فکر کنم تا چند وقت دیگه یا دیوونه شم یا خل و چل یا هر دوش با هم. امروز انقدر داشتم فکر می کردم خیابون رو ندیدم. یعنی حواسم نبود که چراغ رو بزنم و صبر کنم که سبز شه و همینجور دور از جون گاو از خیابون رد شدم. بعد از مدتها صدای بوق شنیدم و فهمیدم که برای من بود که من داره بوق میزنه که یعنی خیلی خرم یا اینکه خیلی خنگم. آخر این قصه چی میشه فقط خدا می دونه که نویسنده اشه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 21:27 توسط شیوا |
|
|
امروز صبح به خاصر اینکه هوا خیلی بادی بود تصمیم گرفتم که از خونه بیرون نرم. برای همین حوصلم سر رفت و زنگ زدم به خواهرم. خونه نبود و من مجبور شدم بزنگولم به موبایلش. تا گوشیو برداشت گفتم: من : الو. سلام. کجایی؟؟؟؟
خواهرم. بیرون من: بیرون کجاست؟؟؟ خواهرم: بیرونم من: خوب کجا؟؟؟ خواهرم. رستوران من: چی می خوری؟؟؟ خواهرم: چلو کباب من: کوفتت بشه. می دونی من چند وقته که نخوردم خواهرم. خوب برای همین بود که نمی خواستم بهت بگم. بعدشم هم دوردونه گوشیو گرفت و شروع کرد از کباب گفتن و من هم از نخوردن. یک لحظه تو دلم یاد کباب و نون کبابی افتادم و آب دهنم رو قورت دادم و فکر کردم میشه یعنی دوباره من کباب بخورم. وای که چقدر دلم غدای خوب و خوشمزه می خواد. دلم حوس غذاهای چرب و چیل مامانم رو کرد که به خاطر من غذا رو چرب و چیل می کرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 16:34 توسط شیوا |
|
|
امروز روز تولدشه. ولی خودش نیست تا مثل هر سال بهش تولدش رو تبریک بگم. دلم می خواست می تونستم بهش زنگ بزنم و تبریک بگم ولی نمی تونم. البته چون خیلی دریا و ستاره رو دوست داشت هم لب دریا رفتم و تولدش رو تبریک گفتم هم گذاشتم شب که شد و قشنگ ستاره ها در اومد بهش تولدش رو تبریک بگم. آدما تا وقتی که یک چیزی رو دارن قدرشو نمی دونن ولی به محض اینکه از دستش دادن اونوقت می فهمنن که چقدر دوستش داشتن. دلم می خواست دوباره به دنیا می اومدم اونوقت شاید ایندفعه می دونستم که چطور باید زندگی کنم. از هم اینجا بهت تولدت رو تبریک می گم . می گم که خیلی خیلی دوست دارم. بیشتر از همه. تولدت یک عالمه مبارک. شاید به قول شادی امسال به جای اینکه من و بقیه بهت تبریک بگیم فرشته ها بهت تبریک می گن و اونا برات کیک میارن. خدا کنه که امشب به خوابم بیای و من بازم حست کنم. مامان جونم تولدت مبارک. به بابا هم زنگ می زنم و تولدشو تبریک می گم ولی کاشکی تو هم بودی.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 19:29 توسط شیوا |
|
|
امروز صبح زنگ زدم به خواهرم البته شب خواهرم می شد. انقدر فکرم و حواسم پرته که اصلا یادم نبود که امروز سالگرد ازدواجشون می شد. شانس آوردم که تا زنگ زدم و گفتم خوبی خودش یک مرتبه گفت و من هم اصلا به روی مبارکم نیاوردم که یادم نبود البته فکر کنم که فهمید چون اگه یادم می بود باید سریع اولش می گفتم . خواهرم یک دوردونه داره که خیلی هم خوشگله هم همیشه حرفهای بزرگتر از سنش می زنه که من دهنم باز میمونه که این حرفا رو از کجا یاد گرفته. خلاصه که شوهرش یک دسته گل هم براش خریده بوده. وقتی که می خواد بده به خواهرم به دوردونه هم میگه نصف این گلها مال توست نصفش مال مامی. خواهرم گفت وقتی داشتم گلها رو می زاشتم خیلی جدی اومد گفت که مامی یادت باشه که نصف این گلها مال منه. از قرار معلوم سر مناسبت قبلی که گویا ولنتاینز دی بوده برای اون کادو نخریده بودن و فقط خودشون به هم دیگه کادو داده بودن و دوردونه که این وسط می بینه که کادو نداره قیامت راه میاندازه که بیا و ببین. خلاصه که رئیس خونه دوردونه است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 شهریور1385ساعت 19:53 توسط شیوا |
|
|
دیشب خوابش رو دیدم. خواب دیدم که مامانم و بابام کنار دست هم نشستن. من و خواهرم داریم رد میشیم و اونا رو می بینیم و با هزار التماس وارد اون محلی میشیم که اونا هستن. من واقعا تو خواب مامانم رو بغل کردم. تو خواب واقعا حسش کردم. انقدر گریه کردم که نمی تونم بگم. بابام مونده بود که چرا ما داریم گریه می کنیم. به مامانم گفت مگه بابا نمی بینتت. گفت چرا اون همیشه منو حس می کنه. من اومدم تا مواظب بابات باشم. بابات همیشه با منه. هفته دیگه تولدشونه. تولد مامان و باابام یک روزه. من چی بگم. امسال به یک نفر باید تبریک بگم. دلم برای جفتشون تنگه. هیچ کدومشون رو نمی تونم ببینم. از هردو دورم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 18:22 توسط شیوا |
|
|
از دیروز دوباره دلم دلم گرفته. دیروز با اینکه از صبح تا شب با دوستام بودم ولی همش جلوی اونا تطاهر به خوش بودن کردم. دلم نمیخواد که زیاد تو غمهام اونا رو شریک کنم. الان چند وقته که همش برای من غم شده. پهلوی خودم فکر می کنم که اونا گناه دارن. کاری که از دستشون بر نمیاد پس چرا اونا رو هم ناراحت کنم. کاری از دست خودم هم بر نمیاد. میدونم با غصه خوردن چیزی درست نمیشه چون نه می تونم زمان رو به عقب برگردونم نه می تونم زمان رو بکشم جلو تا از شر این مدت خلاص شم. بعضی وقتا باورم نمیشه که اون آدم این شده باشه. صدای سر و صدام تا ۶ خونه اونور تر هم میرفت ولی خودم هم صدای خودم رو نمیشنوم چه برسه به بقیه. بابام قبلا ها بهم می گفت تو به انداره ۱۶ تا دختر هم برای من خرج داری هم سر وصدا. نمی دونم. حتی الان دلم زیاد شکلات هم نمی خواد. دلم برای خوردن ماکارانی قیلی ویلی نمیره. دیگه دلم هم آروم شده.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 19:2 توسط شیوا |
|
|
دیشب با یکی از دوستام بعد از صد سال یک فیلم هندی دیدم. البته تو خونه نه سینما. توی فیلم یک پسره یک دختره رو خیلی دوست می داشت ولی چون فکر می کنه که سرطان داره و می میره می خواد یک کاری کنه که دختره ازش بدش بیاد. چون دلش نمیخواد که دختره بفهمه که سرطان داره و می میمره. چون می دونست دختره انقدر دوستش داره که با وجود سرطان هم باهاش میمونه. خلاصه این پسره با ۱۰۵۴ تا دختر متفاوت جلوش ظاهرمیشه و با اونا گرم می گیره که دختره میزاره و میره. البته تا اواخرش تقریبا باز دختره سعی می کرد که یک جوری برش گردونه تا اینکه خود پسره بهش گفت اگه نمی تونی تحمل کنی منو ول کن. بعدش کلی با دوستم نشستیم و نقد فیلم کردیم که چرا این کارو کرد. می تونست حتی اگه میخواست که دختره ازش بدش بیاد یک کار دیگه کنه. چرا با دختر دیگه دوست شد؟ برای یک دختر سخترین چیز اینه که کسی رو که دوستش داری ببینی با یکی دیگه است. اون لحظه دوست داری زمین دهن باز کنه و تو اون صحنه ها رو نبینی. خلاصه کلی حرص خوردیم و بد و بیراه به پسره بیچاره گفتیم. حالا یکی نبور به ما بگه بابا این فیلمه. ولی واقعا تو واقعیت چند مورد مثل این فیلم پیش میاد که پسره یا به خاطر خودش یا به هر خاطر دیگه ای بدون اینکه دختره بفهمه که چه اشتباهی کرده پا رو عشقش میزاره و میره؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 20:28 توسط شیوا |
|
|
این روزا هرچی می نویسم وقتی به نصفه اش می رسم پشیمون میشم و و میگم ولش کن و پاکش می کنم. راستش یک کم که نه یک عالمه گیج می زنم. آدمایی رو می بینم که اصلا فکرش رو نمی کردم که ممکنه که یک روزی همچین جایی ببینم. کلی چیزای جور واجور پیش میاد که اصلا دیگه مخم همون یک ذره ای هم که کار می کرد کار نمی کنه. مچ دستم خیلی درد می کنه به نحوی که قادر نیستم بعضی وقتا حتی تکونش بدم. امروز بعد از مدتها غذا درست کردم. البته نمکش از دستم در رفت و فکر متن که یک خوره شور شده باشه. جاتون خال که نمی تونم بگم جون غداهای شماها باید خوشمزه تر از چیزی باشه که من درست می کنم. آهان داشتم می گفتم غدا لوبیا پلو درست کردم. چون تو مایهاش از دستم نمک در رفت و زیاد شد برای همین تو برنچش نمک نریختم. خدا می دونه که چی از آب در میاد. جدید خیلی تنبل شدم. قبلا ها بیشتر غدا درست می کردم و از بس غذاهای آماده یا بیرون خوردم فکر کنم بدنم سوء تغدیه گرفته باشه. همش بیسکویت یا شکلات یا غداهای چرت و پرت آماده که واقعا همشون بی خاصیت هستن. برای اینکه خودم رو هم زیاد دست کم نگیرم بعضی وقتا هم غذام خوشمزه از آب درمیاد مخصوصا مرغ هام.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 18:22 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|