![]() |
![]() |
|
|
این جند وقت انقدر خسته بودم که واقعا جون نوشتن نداشتم. البته فقط این دلیلش نبود. راستش تو مطلب قبلی یکی که خودش رو همکار سابق من معرفی کرده ازم نقد کرده بود من هم براش جواب گداشتم و منتظر بودم که اون که نمی دونم کیه جوابم رو بده که نداد یا اینکه دیگه به خودش زحمت نداده که بیاد بخونه یا اینکه خونده و جواب منو قبول کرده و دیده بهتره جواب نده. به هر دلیلی که خودش می دونه جواب نداده. خدا می دونه شاید دلیل دیگه ای داشته.
نمی دونم چرا بعضی از ماها فقط دوست داریم نقد کنیم و عادت داریم حرفا رو نصفه نیمه می شنویم و سریع قضاوت می کنیم. من تو یکی از مطالبم با عنوان "سایه" یک مطلبی رو از قول یک دوست نوشتم و توش نوشتم که نمی دونم درسته یا نه و تجویز نمی کنم. ولی یکی که خودش رو همکار سابق من معرفی کرده به خودش زحمت نداده که همه مطلب رو کامل بخونه و فقط سرسری یک نگاهی کرده و به من کلی نقد کرده. اگر خواستید بدونید که جریان کامل چیه تو پست قبلی هست. تو کاری که من قبلا داشتم رئیسم بهم همیشه می گفت که سعی کن که خواننده و شنونده خوبی باشی. چون اگه غلط بشنوی یا غلط بخونی تو دردسر می افتی. چون من خیلی وقتا هل بودم و مطلب رو نصفه نیمه می خوندم. به نطر من اگه کسی بخواد یک نفر رو نقد کنه باید یک مطلب رو جند بار بخونه چون مفهوم خیلی از جملات بین خطوط هست نه تو خود خطوط. من اصلا ناراحت نشدم که چرا نقد شدم فقط از این دلم گرفت چرا بدون اینکه تا ته مطلب رو بخونه برای من حکم صادر کرد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 19:0 توسط شیوا |
|
|
امروز که داشتم میرفتم بیرون یک پسره رو دیدم که شلوارش نصفه باسن مبارک بود. واقعا در شرف افتادن بود. من همینطور که پشت سرش راه میرفتم هر لحظه فکر میکردم الانه که بیافته. البته نیافتاد ولی واقعا فکر کنم به یک تار بند بود. وفقعا نمی دونم این دیگه چه مدلشه که شلوارشون رو نصفه باسن مبارکشون می بندن طوری که نصف لباس زیرشون هم معلوم باشه.به نظر من که اصلا قشنگ نیست. بعضی وقتا چون شلواره سنگینه لباس زیره هم تا حدی پایین کشیده می شه. اینجا که کسی عین خیالش نیست و کسی نگاه نمی کنه که طرف چه طوری لباش پوشیده. البته مال بعضی ها واقعا مضجکه. مثلا چند شب پیش که داشتم میاومدم خونه منتظر دوستم وایستاده بودم. انقدر پسره مضحک شده بود که یک پسره دیگه که با دوستش اونجا منتظر بود هردوشون بهش می خندیدن. وقتی دوستم اومد دنبالم بهش گفتم انقدر دلم میخواد شلوار پسره رو بکشم پایین. همینجور که داشت با تعجب به من نگاه میکرد. گفتم راست میگم دیگه. اینکه خودش انقدر پایین کشیده بزار منم کمکش کنم و راحتش کنم. خلاصه اینکه من که نفهمیدم چه حکمتی تو این کار هست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 20:6 توسط شیوا |
|
|
این چند روز اخیر اصلا نفهمیدم که چه جوری گذشت. تا میام به خودم بجنبم می بینم نصفه ضب شده. ۳ روزه میخوام لباس بشورم نمی تونم. تا میام بشورم می بینم ساعت شده ۱۲ شب. میگم وای کی حال داره ماشین بزنه. ماشین زدن همانا و یک ساعت منتظر نشستن همان. لباسایی که شستم رو هم نرسیدم اتو کنم و بزارم سرجاش. برای شنبه هم کلی لباس از کمد ریختم بیرون و نصفه نیمه جمع و جورش کردم. فکر کنم با این توصیفات بشه فهمید که جه خونه ای من می تونم الان ساخته باشم. صد رحمت به بازار شام!!! وای یادش بخیر وقتی خونه خودمون بودم ظرف غدایی رو که خورده بودم رو از جلوم بر نمی داشتم. حالا خدا زده پس گردنم و گفته به تقاس تمام سالهایی که کار نکردی اینجا باید کار کنی. یعنی هم باید بشوری هم بپزی هم بخری هم بیاری هم درس بخونی هم کار کنی هم هزار تا چیز دیگه. تازه غر هم نمی تونی بزنی. یعنی کسی نیست که بتونم بهش غر بزنم و بگم چرا. خودم خواستم بیام اینجا چشمم کور دندم نرم باید انجام بدم. خلاصه بچه ننگی یادت بخیر که چه حالی می داد. یک ضرب المثل یا چه میدونم یک چیز دیگه دقیقا هم مطمئن نیستم که درست بلد باشم حالا من میگم. این جور که یادم میاد میگن نازکش داری ناز کن نداری پاتو دراز کن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 1:14 توسط شیوا |
|
|
دیروز برام یکی از بهترین روزهای زندگیم بود. دیروز جشن فارغ تحصیلیم بود. تا خود دیروز زیاد احساس خاصی نداشتم. وقتی می خواستم برم اونجا مونده بودم زیرش چی بپوشم که با لباسه جور دربیاد. شلوار بهتره یا دامن. سفید بپوشم یا یک رنگ دیگه . خلاصه نمی دونید چه اتاقی بهم زده بودم تا یک لباس پیدا کردم. اول از همه بگم که بدبخت شدم چون کفش پاشنه دار پوشیده بودم. انگار داشتن منو زجر می دادن با هر یک قدمی که بر می داشتم. نمی دونید چه حس خوبی داره وقتی که اون شنل رو تنت می کنن. واقعا خستگی درس خوندن از تنت در میاد. ولی وقتی باید صبر کنی تا اسم یک عالمه آدم خونده بشه و تو اونجا صبر کنی یک ذره سخته . توی تمام مراسم همه فکرم پهلوی خوشگل خودم بود که اگه الان تو این دنیا بود صد بار بهم زنگ می زد و هزار بار از چند روزه مونده بهش و چند روز بعدش تبریک می گفت بود.
بعدش که از مراسم در اومدیم دیدم من به هیچ وجه من الوجوه نمی تونم که این کفشا رو تحمل کنم و بازم راه برم. خلاصه یکی از همکلاسیام گفت که خوب مهم نیست درش بیار و پابرهنه را برو. گفتن من پابرهنه را نمی رم. گفت خوب کفشای من رو بپوش من پابرهنه راه میام. گفتم قبول. آخرش نمی دونید با چه قیافه مسخره ای اومدم خونه. با یک جفت کفش پسرونه که ۶۰ نمره از پام بزرگتر بود. وقتی نزدیک خونه ام شدم گفتم بهش شرمنده نمی نمونم کفشت رو تا فردا پس بدم. خلاصه کفش بدبخت رو هم تا اطلاع ثانوی بالا کشیدم. واقعا شب خیلی خوبی بود و اگه خوشگل من بود من دیگه هیچ قمی نداشتم . آخه بهم قول داده بود که برای جشنم میاد ولی به جای اینجا رفت یک جای خیلی دورتر. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 23:21 توسط شیوا |
|
|
دیروز خودم رو خجالت زده کردم و رفتم برای خودم کلی خرج کردم. خیلی وقت بود که دلم میخواست برای خودم یک دوربین دیجیتالی بخرم. فکر نمی کنم که دیگه هیچکی تو دنیا مونده باشه که دوربین دیجیتالی نداشته باشه.. هر وقت میخواستم بخرم یک اتفاقی می افتاد یا یک خرج دیگه ای تراشیده می شد که به دوربین نمی رسید. یک مدت هم از تب دوربین خریدن افتادم. خلاصه دیروز کرمش افتاد بهم و دلم دوربین خواست.خلاصه تا تصمیم گرفتم سریع عملیش کردم که یا یک خرج دیگه پیش نیاد یا دوباره از سرم نیافته. همین که در حال تصمیم گیری بودم بابام زنگ زد و گفت داری چیکار می کنی. من هم فرصت رو مغتنم شمردم و کفتم داشتم فکر می کردم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 19:57 توسط شیوا |
|
|
قدیما یک دوست داشتم که وقتی که داشت ایران رو ترک میکرد بهم یک نصیحت کرد. گفت هر وقت یکیو دوست داشتی باهاش مثل سایه خودت رفتار کن. بهش گفتم منظورت رو نمی فهمم. گفت اگه دنبال سایه ات بدویی هیچ وقت بهش نمی رسی. اگه وایستی روت منطبق میشه و اگه عقب بری دنبالت میاد. بهش گفتم منظورت اینه که من همیشه اگه یکیو دوست داشتم باید عقب عقب برم. گفت نه. گفتم پس چی؟ گفت با سایه ات همیشه در حال بازی باش. بعصی وقتا دنبالش بدو. بعضی وقتا بزار روت منطبق بشه و بعضی وقتا بزار دنبالت بیاد. گفتم باشه. بعدش گفت به نظر آسون میاد ولی خیلی سخته. چون اگه ندونی چه جوری باید بازی کنی و اشتباه بازی کنی می بازی. حالا نمی دونم که این واقعا درسته یا اینکه نه. ولی به هر حال این نصیحت یک دوست قدیمی بود. البته من تجویز نمی کنم که به این بازی عمل کنیدو می ترسم شانس من و شما هوا وسط بازی هوا ابری شه و ببینی دیگه سایه ای نیست.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 18:49 توسط شیوا |
|
|
چندوقت پیش یک فیلم دیدم اسمش تقریبا ترجمه اش می شد آخرین نعطیلان. تو این فیلم ماجراش تقریبا این بود که یک دختره یک دفتر خاطرات برای خودش درست کرده بود و اسمش رو گذاشته بود "امکانات". ماجراش از این قرار بود که این دختره هرچی رو که دوست می داشت و دلش میخواست و نمی تونست بهش برسه رو تو اون کتاب عکسش رو می ذاشت. مثلا دوست داشت فلان غذای خوشمزه رو بخوره. با فلان هتل گرون دلاری (البته من می گم گرون تومنی) بره یا به مسافرت عالی بره یا اگه دوست می داشت با یک پسری که دوستش می داره عروسی کنه عکسشو گذاشته بود. خلاصه همه چیزایی رو که دوست می داشت و فکر می کرد بهش نمی رسه تو این دفتر بود. خلاصه آخرسر میزنه ودختره فکر می کنه که به خاطر یک مریضی یک مدت کوتاهی زنده است و میخواد بمیره. اون هم نامردی نمیکنه و هرچی پول داره از بانک درمیاره و میره پی خوش گذرونی. همه اون چیزایی رو که تو اون کتاب بود از غذای خوشمزه گرفته تا هتل گرون دلاری و مسافرت عال میره. حتی آّخرش اون پسری رو هم که دوستش داشت اومد دنبالش. آخرش سرتون رو درد نیارم اسم کتاب از "امکانات : به "واقعیات" تغییر پیدا کرد.
تو دلم اون موقع فکر کردم کاشکی منم یک کتاب امکانات داشتم بعد شاید چیزایی رو که من هم دوست داشتم حداقل یکسریش واقعیات می شد. حالا چون من قانعم به یک چندتاش قانعم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 20:24 توسط شیوا |
|
|
قربونش برم ما ایرانی ها ضرب المثل قشنگ خوب بلدیم. مثلا از هر دستی بدی از اون دست می گیری یا در نومیدی بسی امید است و پایان شب سیه سفید است یا چه میدونم خدا اگه بک درو ببنده یک در دیگه رو برات باز می کنه. نمی دونم شکر خدا چرا برای من این ضرب المثل ها کار نمی کنه یا مصداق نیست.
واقعا بعضی وقتا اانقدر به خودم و خود خدا غر می زنم که خودم خسته می شم و البته باز جای شکرش باقیه که به بقیه غر نمی زنم وگرنه آدم خیلی غیر قابل تحملی می شدم. نمی شاید این جا با قطب شمال یا جنوب اشتباه شده و شب من حالا حالاها تمومی نداره. از شانس من هر دری رو که میخوام باز کنم یا قفله یا اینکه انقدر زنگ زده است که دستگیره اش نمی چرخه. بعضی وقتها که کلیدم به در می خوره و فکر می کنم که داره باز می شه می بینم که وسطاش گیر می کنه. بعضی وقتا ذوق می کنم و می گم آخ جون بالاخره تونستم یک درو باز کنم و از این جا برم بیرون ولی هنوز باز نکرده می بینم که پشت سرش یک در محکمتر هست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 مرداد1385ساعت 20:54 توسط شیوا |
|
|
نمی دونم از دست دادن چرا انقدر سخته. مهم نیست که چیه. هر چیزی که از دست آدم میده به اندازه بزرگی که تو زندگیت برات داره غمناک و دردآور میشه. همه شاید به این باور رسیده باشند که تنها حسی که سازش پذیر نیست حس درده. این درد می تونه جنبه فیزیکی داشته باشه با جنبه روحی. هرکدومش باشه زیاد فرقی نمی کنه چون به سختی می تونی باهاش کنار بیای. تو این جور مواقع هم هیچکی نمی تونه حس کنه یا لمس کنه که چقدر داری درد می کشی تا وقتی که خودشون این درد رو تجربه نکرده باشن. البته منکرش نمی شم که می فهمن که درد داره و داره زجر می کشه. یک جورایی مثل یک غدای خوشمزه یا بدمزه می مونه که تو کتاب یا جلوی یکی دیگه می بینی . از قیافه اش یک جورایی خوشمزگی یا بدمزه گی می باره و دلت می خوادش. کاشکی می شد می تونستم اینو به بقیه بفهمونم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 20:56 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|