![]() |
![]() |
|
|
دیشب خیلی خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم که من بدون هیج لوازم جانبی می تونم کف دریا را ه برم. از اینکه می تونستم تو اون دریا با عظمتی راه برم خیلی خوشحال بودم.قرار نبود که اصلا من اونجا برم. نمی دونم که چی شد که من برای اینکه یک پیغامی رو یه یک نفر برسونم اونجا رفتم. اونجا یک مراسم جشن بود که بعضی از افراد فامیل هم بودن. همه با لباس مهمونی بودند و من با جین. مامانم تا منو دید گفت چرا لباس خوب نپوشیدی. گفتم من نمی دونم اینجا چه خبره. گفت این جا جایزه میدن. که یک مرتبه اسمم خودم رو شنیدم که صدا می کنن. یکی ازز زن عموهام گفت برو دیگه. اشکال نداره. همین لباس خوبه ولی من نمی رفتم. آخه همه با لباسهای آنچنانی بودن و من فقط با شلوار چین و تی شرت. تو همین گیر وویر بودم که زنگ موبایلم به صدا دراومد که پاشو صبح شده. غصه مند شدم ولی نه به خاطر جایزه بلکه به خاطر .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 20:31 توسط شیوا |
|
|
نمی دونم چرا چند روز نمی تونستم از اینجا وبلاگم رو ببینم یا اینکه چیزی بنویسم. خلاصه اینکه اگه اونجا بودم فکر می کردم شاید بنا به دلایلی فیلتر شده خلاصه شگرخدا الان باز شد و من خیالم راحت شد.
دیشب وقتی داشتم می اومدم خونه تقریبا دم در ورودی خونه بودم که دیدم یک پسره می پرسه ببیخشید حونه شما اینجاست؟؟؟؟ من: بله. چرا؟؟؟ پسر: می شه لطفا کفشتون رو بفروشید به من؟؟ من خونم دوره من: ببیخشید. نفهمیدم پسر: من براش ۵۰ دلار میدم من: ببخشید من نمی فهمم که شما چی می گید. ولی کفش من اندازه شما نمی شه. پسر: چرا نمی فهمید. من می خوام وارد یک جایی بشم و چون کفش پام نیست نمی زارن. من: با تعجب نگاهش کردم و دیدم راست می گه. صندل پاش بود گفتم آقا مهم پولش نیست. مهم کفش منه که به پای شما نمی خوره پسر: ۱۰۰ دلار می دم. قول هم میدم صبح بزارم دم در خونه ات. من برام خیلی مهمه که الان وارد اینجا بشم. الان دیروقته و همه مغازه ها بسته. من: صبرکن. بزار زنگ بزنم به یکی از دوستام برات کفش بیاره. خونه اش نزدیکه. داشت از خوشحالی ذوق می کرد وقتی که یک از دوستام براش کفش آورد. وقتی که پسره رفت دوستم بهم گفت من از فردا می شینم در خونه تو هر کی کفش می خواست بهش می فروشم. کاسبی خوبی راه می افته. البته اون هم مردونگی کرده بود و کفشش رو که نو خریده بود به همون قیمت خربد و یک کم کمتر بهش فروخته بود. نمی دونم چرا رفتن به اون رستوران اونقدر براش مهم بود که حاضر بود کفش رو براش تا ۱۰۰ دلار بده و فرداش هم پس بیاره. هر چی بود اون به کفشش رسید. وقتی اومدم خونه و به خواهرم زنگ زدم و براش ماجرا رو تعریف کردم. گفتم اینجوریش رو دیده بودم که یکی میگه خ.نم ئوره پول ندارم. ولی یکی شبونه بخواد به زور کفش بخره ندیدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 19:8 توسط شیوا |
|
|
فکر می کردم که به مرور زمان بهنر بشه ولی نشد. هر کار ی می کنم نمی تونم که تصویرش رو از دهنم بیرون کنم. نمی تونم که رفتنش رو باور کنم. احه مگه می شه یا اینکه مگه امکان داره که دوردونه اشو بذاره و بره. مگه می شه یک روز دوام بیاره که با من حرف نرنه. آخه این انصافه از روزی حداقل ۲ بار زنگزدن به هیچی زنگ زدن برسه. مگه می شه که من که یک عمر عادت کرده بودم هر شب قربون صدقه من بره حالا اصلا نره. نمی دونم چرا صبر نکردن حداقل من برسم و باهاش خداحافطی کنم و من اینقدر الان تو حسرتش نباشم.
به نطر همه مرگ یک واقعیته. من هم می دونم که یک واقعیته و بالاخره همه آدما یک روزی دیر یا زود میرن. ولی بعضی وقتها مرگ حق بعضی از آدما نیست. یکیشون هم خوشگل من بود. کسیکه از وقتی حتی یک بچه کوجولو بودم یادم نمیاد که یک بار یک چیزی رو به خاط خودش خواسته باشه. همیشه خواسته و نیاز خودش در مرحله آخر بود. هیچوقت شکایت نمی کرد. هیچ وقت ناشکری نمی کرد. هیچ وقت با زبونش کسی رو نرنجوند. پس چرا وقتی که رفت بخوابه دیگه پا نشد. دلم برات تنگ شده. اطرافیانم می گن غصه نخور چون غصه خوردن من بیشتر تورو ناراحت می کنه. ولی من نمی تونم. اونا نمی تونن درک کنن. حرف زدن برای من هم راحته ولی نمی تونم عمل کنم. نمی دونم اینو چه طوری باید بگم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 تیر1385ساعت 17:41 توسط شیوا |
|
|
خیلی وقتی بهم میرسن ازم می پرسن که اینجا رو دوست داری؟ یا چرا اینجا رو انتخاب کردی؟ چی شد که اومدی و هزار تا چرای دیگه. خلاصه فضولیه دیگه. خودم هم فضولم ممکنه این سوالو از بقیه بپرسم. حالا یک نیست که به من بگه به تو چه ربط داره؟ خدار رو شکر که تا حالا با همچین وابی روبرو نشدم. وگرنه چی می شد.
وقتی این سوالو از خودم می پرسم که واقعا چرا اومدم یا اینکه اینجا رو دوست دارم. نمی تونم به یک جواب برسم. شاید دیوار کوتاهتر از اینجا پیدا نکردم که همه تقصیرا رو گردنش انداختم. ۲ تا از کسایی که خیلی دوستشون داشتم اینجا از دستشون دادم و دیگه هیج وقت ننونستم ببنمشون. بعضی وقتا میگم کاشکی نمی اومدم و همونجا می موندم. حالا که نیستش دلم براش تنگه. شاید اگه من اونجا بودم و کنارش بودم از این دنیا نمی رفت. شاید واقعا غصه دوری من اونو از پا انداخت. دلم برای چشمای سبزش و صورت خوشگلش تنگ شده. تنها کسیکه رو حرفم هیچ وقت نه نمی آورد و حاضر بود هرجوری شده برام تهیه کنه. نمی دونم چی بگم ولی حالا که ۲ تا از عزیزام رو اینجا از دست دادم نی دونم بگم مقصر منم. اینجاست یا سرنوشت این بوده. دلم می خواد زمان رو بتونم به عقب برگردونم شاید بتونم برش گردونم. فقط اون به ۳ دقیقه زمان احتیاج داشت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 تیر1385ساعت 20:53 توسط شیوا |
|
|
ميخ در ديوار
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 تیر1385ساعت 15:20 توسط شیوا |
|
|
هفته پیش که کم و بیش به اینترنت دسترسی داشتم فکر می کردم که ار آدمیت به دور شدم ولی این هفته به خاطر جابجایی خونه و قطع تلفن و وصل مجددش یک مشکل پیش اومده بود خلاصه من از دنیا به دوز سده بودم. تو دلم گفتم شانسو می بینی به جای اینکه من باطگشت به آینده کنم و چیزیای عجیب و غریب ببینم من بازگشت به گدشته یا بهتره بگم بازگشت به عصر حجر کرده بودم. وای نمی دونید چقدر بی تلفنی و مخصوصا بی اینترنتی زجزآوره وقتیکه عادت کرده باشی که ۲۴ ساعته به اینترنت کامپیوترت وصل باشه. وای خدا به دور. خدا برای هیچ کس نیاره.
خلاصه تا تلفنم وصل شده به خواهرم زنگ زدم و یک دل سیر صحبت کردم. خدا پدر و مادر و خود گراهام بل و اونیکه اینترنت رو اختراع کرده بیامرزه. والا . هر کی که دردی که من کشیدم رو چشیده باشه می فهمه که من چی کشیدم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 تیر1385ساعت 13:52 توسط شیوا |
|
|
یک چند وقت می شد که از آدمیت به دور شده بودم و به اینترنت زیاد دسترسی نداشتم. یعنی داشتم ولی تصفه نیمه. چون در حال عوص کردن خونه بودم و تا تو خونه جدید برم برای همین یک هفته موقتا خونه دوستم بودم. خلاصه چون همه وسایلم رو بسته بندی کرده بودم و به دلیل تنبلی خیلی شدیدتر از دزآوردن کامپیوترم هم صرفنطر کردم. نمی دونم چرا با این کامپیوتر هم نمی شد فارسی توست ولی امروز یک مرتبه شد. کامپیوتره دیگه هر وقت دلش می خواد کار می کنه هر وقت دلش نمی خواد کار نمی کنه. خداییش این کامپیوتر اصلا زبون آدمیزاد حالیش نمی شه و هر کاری که خودش دلش می خواد انجام میده.
امروز داشتم با خودم فکر می کردم که چقدر خوب می شد اگه حافظه آدما هم مثل حافظه کامپیوتر بود. هر چی رو هر وقت می خواستی می تونستی ذخیره کنی و هر وقت نخواستی می تونستی حذفش کنی. شاید خاطره مهمترین بخش زندگی آدما به شمار بیاد. بعضیهاش شیرینه و دوست داری برات مثل یک اسکرین سیور عمل کنه و هر وقت کار نداری بشینی و نگاهش کنی ولی بعضی هاش مثل یک ویروس عمل می کنه که اگه به جون کامپیوترت بیافته نمی داره هیچ کار کنی . نمی دونم شاید خاطره بعضی وقتا از ویروس هم بدتر باشه جون برای هر ویروسی بعد از یک مدت ویروس کشش هم میاد. ولی برای پاک کردن خاطره هیچ حلالی تا حالا کشف نشده |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 تیر1385ساعت 17:35 توسط شیوا |
|
|
این متن رو امروز یکی از دوستام برام فرستاده بود. من که خیلی خوشم اومد. گذاشتم اینجا شاید بقیه هم خوششون بیاد ولی کیه که گوش کنه. شاید همه از این حرفا خوب بلد باشن بزنن ولی خیلی ها بلد نیستن که انجام بدن. به قولی حرف زدن آسونه ولی عمل کردن سخت مخصوصا وقتی پای عشق و عاشقی و علی الخصوص وفاداری به میون بیاد. این هم منتی که گفتم:
ـ هرگز دستی رو نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری. ـ هرگز نگو برای همیشه وقتی میدونی جدا می شی. ـ هرگز نگو دوست داری اگه حقیقا به آن آهمیت نمیدی - هرگز درباره احساسات سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد. ـ هرگر به چشمانی نگاه نگن وقتی قصد دروغ گفتن داری. ـ هرگز سلامی نده وقتی میدونی خداحافطی درپیشه. ـ هرگز به کسی نگو تنها اوست وقتی در فکرت به دیگری فکر می کنی.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 20:3 توسط شیوا |
|
|
امروز دوز از جون یک کارگر و صد برابر بیشتر از اینکه یک کارگر کار می کنه من کار کردم. از صبح که چشمم رو باز کردم کار کردم البته بعد از خوردن صبحانه. صبحونه رو خورده نحورده رفتم سرغ لباسشویی. نمی دونم چرا انقدر لباس من کثیف می کنم. خلاصه اینکه دو دست ماشین زدم . بعدش رفتم سراغ جمع و جور کردن وسایلم. آخه دارم خونه امو عوض می کنم. خلاصه اینکه کلی باید جمع و جور می کردم. لباس تو چمدون می زاشنمو کتابامو چمع و جور می کردم. هر چقدر کار می کردم مگه تمومی داشت. تازه هنوز تمیز کزدن خونه مونده. قبلا ها هر وقت می خواستم اتاقم رو خدای نکرده تمیز کنم هر طبقه از کمدم رو تو یک روز تمیز می کردم. بیچاره اتاق من کم می شد رنگ تمیزی رو به خودش ببینه و واقعا جلوه یک اتاق دختر رو داشته باشه. تصور همه از اتاق یک دختر یک اتاق تمیز و جمع و جور هست که به اتاق من یکی هیچ شباهتی نداره. مامانم همیشه از دستم حرص می خورد و می گفت آخه من نمی فهمم این اتاقه تو داری. آدم نمی تونه توش وارد شه. همیشه خدا کف اتاقم پر بود از جزوه و کاغد. خلاصه اینکه مامان جونم کجایی ببینی که من یک روزه چقدر کار کردم تازه آشپزی هم کردم. خواهرم بهم می گه من باورم نمی شه که تو کارکنی. می گم بیا بین من چه جوری برات کار می کنم. صدتا کارگر و کلفت و آشپز به گرد پام هم نمی رسن. خلاصه اینکه خواهرم و بعضی دیگه از دوستام که می دونن من چقدر چلمنگ (البته در امور خانه داری) بودم باورشون نمی شه که من الان می تونم همه این کارها رو باهم کنم. گرچه خودم هم باورم نمی شه.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 تیر1385ساعت 21:51 توسط شیوا |
|
|
بعضی وقتا اصلا دوست ندارم که فکر کنم. وقتی که فکر می کنم نمی دونم به چی باید فکر کنم. به گذشته فکر کنم. حال رو دربابم یا فکر آینده رو کنم و خلاصه بعضی وقتا همزمان به سه تاشون با هم فکر می کنم و از همه مهمتر اینکه آخرش به هیچ نتیجه معقولی نمی رسم چقدر خوب قبلا ها که اصلا احتیاجی نبود فکر کنم. یعنی فکر می کردم و به قولی یک کم برای خودم برنامه ریزی می کردم ولی حالا اصلا دیگه برنامه ریزی نمی تونم کنم. چون دیکه برنامه ام دست خودم نیست. از صدای زنگ تلفن دیگه می ترسم. وقتی که دوستام یا فامیلم زنگ میزنن تا چند لحظه اول همش فکر می کنم که چی می خواد بگه. نکنه باز یک خبر بده دیگه. نکنه باز زندگی می خواد با من بجنگه. آخه من دیگه نمی تونم با هیچ حریفی مبارزه کنم. بعد تو این هیری ویری همه از من می خوان که من فکر کنم. آخه من چطوری می تونم فکر کنم. هر طرف قصیه رو که می گیرم یک جای دیگه کار می لنگه. جالبش اینجاست که همه به می گن هر طور که خودت صلاح می دونی. یک نیست به این جماعت بگه که من دیگه مخم از هم پکیده و نمی تونه فکر کنه و تصمیم بگیره. بعضی وقتا به خواهرم می گم که اصلا من دیگه یادم می ره به تو فکر کنم. آخه آدم از یک مغز به اون کوچیکی جقدر می تونه انتظار داشته باشه. اگه دست به اعتصاب بزنه و اصلا دیگه کار نکنه حق داره. بیچاره فکر کنم که با داده هایی که من بهش دادم نتونه با هیچ فرمولی به یک جواب قابل قبول برسه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 5 تیر1385ساعت 20:26 توسط شیوا |
|
|
دلم نمی خواد که تو وبلاگم غر بزنم و چرا چرا کنم. چون می دونم که جواب چراهای منو کسی شاید جواب نتونه بده. بعضی وقتا که تو هچل می افتم فکر می کنم که خیلی بدشانسم و کلی به زمین و آسمون و مخصوصا به خودم بدو بیراه می گم. همیشه بلافاصله بدش تندی یک اتفاقی می افته که شرایط حال یک نفر دیگه رو می بینم و می گم صد رحمت به من.
امروز که داشتم از در می رفتم بیرون برای دومین روز داشت همینطور بارون می اومد. حالا بماند که یک پله اونورتر از موش آب کشیده شده بودم و ازم داشت چیلک چلیک آب می ریخت داشتم فکر می کردم خدا وقتی داشت صبر و تقسیم می کرد من ته صف بودم و یک چیزایی اون ته مهاش به من رسید ولی وقتی داشت عقل رو تقسیم می کرد من اصلا تو صف نبودم البته تو صف مخ هم نبودم چون اگه یک خورده عقل داشتم می رفتم تو اون صف وامیستادم. بعضی وقتا نمی دونم از دست کی باید گلایه کنم .از دست خودم یا از دست خدا یا از دست زمونه. همه می گن خدا درستش می کنه بسپارش به خدا. من هم سپردم ولی درست نشد. دلم می خواد بگم بهشون کسی که به وجودش آورد و تو این دنیا آوردش خود خدا بود. کسی که تنها حامیش رو برد خود خدا بود. ولی چرا درستش نمی کنه نمی دونم. آخه چقدر صبر. شاید فکر کنید که من خدا رو دوست ندارم یا بهش باور ندارم ولی اصلا اینطور نیست هم دوستش دارم هم بهش باور دارم. شاید تو همه این چیزا یک حکمته و من به خاطر بی صبریم و بی علقیم و بی مغریم نمی تونم درک کنم. نمی دونم اگه اینجا نوشتم برای این بود که شما هایی که وقت می زارید و مطالب منو می خونید یک بیشتر وقت بزارید یک دعا برای من بکنید تا من زودتر بتونم اینو حلش کنم آخه واقعا دیگه خسته شدم. مرسی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 تیر1385ساعت 21:43 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
|
|
RSS
|