![]() |
![]() |
|
|
نمی دونم از آخرین پستم که نوشتم چقدر گذشته فقط می دونم انقدر گذشته که دیگه یادم نمیاد. البته یه ۲ بار اومدم یه چیزی بنویسم ولی هر ۲ بارش بلاگفا قاط زد و پرید. تو این مدت هم به کلی مریض شدم که هفته ای ۲بارمجبور بودم برم دکتر. کلی ازمایش و تست و ایکس ری دادم آخرش هم معلوم نشد چی بود. فقط یه مریضی ۲ ماهه شد که از اواخر دسامبر شروع شد.
بالاخره بعد از ۷ سال به یکی از آرزوهام رسیدم و شزوع کردن یاد گرفتن موج سواری. هنوز خیلی مونده که یاد بگیرم ولی یه چیزی بود که خیلی دوست داشتم یاد بگیرم. البته من بیشتر از اینکه روی موج باشم زیر موجم. تابستون زیاد گرمی نبود امسال. همش آخر هفته بارون میومد. پارسال من هر هفته دریا بودم امسال همش چند بار رفتم. بقیه چیزا مثل همیشه بود و اتفاق خاصی نیافتاد که گفتنی باشه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 18:21 توسط وروجک |
|
|
این هفته هم مهمونی میرم هم مهمون دارم هم مهمونی دارم. جمعه این هفته مهمونی قبل عروسی یکی از دوستامه. بعدش تا میرسم خونه یه ۳ تا ۴ ساعت بعدش باید برم دنبال پسر خاله جونم که داره میاد . بعدش هم خودم شبش حدود ۳۰ نفر مهمون دارم. حالا چه حوری میخوام به همه اینها برسم خدا می دونه ولی بدجوری همه چیز قاطی پاتیه. ولی تا باشه برای خوشی همه چی قاطی باشه من حرفی ندارم.
اگه یکی از من بپرسه تو شنبه و یکشنبه رو چه جوری میگذرونی باید بگم واقعا نمی دونم. یا تو باغچه ام دارم علف هرز می کنم یا دارم یه چیزی سر هم می کنم یا دارم خرید خونه می کنم یا اتو دارم می کنم. تنها کاری که نمی کنم تفریحه. از اینکه پسر خاله ام داره میاد خیلی خوشحالم. یه جورایی اینو خیلی دوست دارم. یادمه همیشه تو ایران اگه میخواستم یه کاری قایمکی کنم یا با این پسر خاله ام همدست می شدم یا با یکی دیگه از پسر عمو هام. البته این مار متقابل بود اون ها با من همدست می شدن. خلاصه خیلی حال می داد. بعدش هم کلی می خندیدم که چی شد چی نشد. دلم برای کار های یواشکی و قایمکی کلی تنگ شده. امسال درخت کریسمس هم گذاشتم. شاید سنتا برام یه چیزی بیاره. کلی هم خوشگلش کردم. شبا هم چراعش روشنه که اگه سنتا رد شد ببینه. ویش لیستم خیلی بلنده ولی هر کدوم رو برام بیاره من راضیم. تعطیلات کریسمس فکر نکنم داشته باشم. اگه یه بلای طبیعی مثل سیل و یا طوفان و این جور چیزا بیاد من باید سریع وصل شم و یه سری کار انجام بدم. البته فقط من نیستم . از هز بخشی یه نفر مسئوله که کارها انجام شه. البته امیدوارم که هیچ اتفاقی نیافته. پارسال که سیل اومد من چون تازه این جای جدید رفته بود هیچ انتطاری از من نبود ولی امسال من باید انجام بدم. البته یه حورایی استرس هم دارم چون باید مواظب همه چی در عین حال باشم که هیچی تو اون یه هفته تعطیلات از کار نیافته. به رییس محترمه می گم من اون یه هفته هر روز دعا می کن مکه اگه قراره چیزی هم بشه تو تعطیلات نشه. هر چی قرار بلا نازل شه یه هفته یا زودتر بیاد یا دیرتر. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 آذر1390ساعت 20:19 توسط وروجک |
|
|
من نمی دونم چرا وقت کم میارم. یعنی در طول هفته که میرسم خونه چنازه هستم . آخر هفته همه هر هفته به یه شکلی انقدر زود گذشته که حتی نفهمیدم که کی اومد کی رفت. یا همش مهمون داشتم یه اینکه داشتم باغبونی می کردم و علف هرز می کندم. من نمی دونم این علف ها هرز چه جوری در میان. از این ور می کنم از اونور در میان.
برای چمن زدن من اول از این چمن زدن های دستی اونایی که هل میدی خریدم. پهلوی خودم کفتم زیاد چمن ندارم همین هولی خوبیه. ۳ هفته چمن زدم دیدم نمیشه خیلی سخته. هم گرمه هم این چمنها انگار اب و هوا بهشون میسازه زود زود در میان هم اینکه تا یه دره جم بلند میشه هی این تیغش گیر می کنه این شد که رفتم از این موتور دارها که با بنزین کار می کنه خریدم. باعچه سبزیجات هم خوبه سلام میرسونه. ولی بدیش اینه که نمی دونم چی کاشتم. هنوز کامل در نیومده. نمی دونم زیرش چیه. ولی فکر کنم وقتی کام دربیاد کلی ذوق رده شم و دلم نیاد که بخورمشون. امروز بعد از بوقی با بابام چت کردم و دیدمش. کلی دلم براش تنگ شده. کاشکی می شد همه با هم یه جا باشیم. لعنت به این دوری که بعضی وقتها هم خوشیها رو زهرمارم می کنه.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 آذر1390ساعت 21:2 توسط وروجک |
|
|
هفته پیش یه عالمه نوشتم ولی تا اومدم پست کنم همه اش به باد فنا رفت چون بلاگفا قاط زده بوذ. من هم که تو اوج خستگی بودم و گفتم کی خال داره دوباره این همه چرندیاتی رو که نوشتم دوباره بنویسه. این شد که بی خیال شدم.
هفته پیش من حدود ۶ متر مکعب خاک رو دو نفری با قرقون جابجا کردیم از جلو خونه بردیم پشت خونه که خیر سز من باغچه سبزیجات داشته باشم که می خوام صد سال سیاه به این فکر دیگه نیافتم. میلیون بار به غلط کردن افتادم. ۶ متر مکعب که یه مشت یا ۲ مشت خاک نیست یه کامیون خاکه. من هم تا جون داشتم فقط بیل زدم و فرقون بردم و آوردم. یکشنبه کمرم صاف نمی شد. یعنی تا موقعی که تکون نمی خوردم اوضاع قابل تحمل بود ولی امان از موقعی که باید تکون می خوردم. تمام دنیا جلو چشمم رژه میرفتن تا من میلی متری تکون بخورم. هنوز که یه هفته گذاشته کمرم خوب نشده. یکی نیست بگه دردت چی بود تا الان مگه چه غلطی می کردب برای سبزیجات از الان به بعدش هم همون کار رو کن و برو عین بچه آدم از مغازه بخر. پدر این عشق بسوزه که آدم رو به جه کارهایی وا می داره. من اگه می دونستم عشق باغچه سبزیجات داشتن انقدر برام گرون تموم میشه عمرا عاشق می شدم. حالا هم به دنبال عشقی که داشتم باید این هفته بکارم. هفته پیش شخم زدم این هفته مبکارم ولی نمی دونم اصلا چیزی درو می تونم بکنم یا نه. توی قطار نشستیم بعد دوست قطاریم بهم میگه میخواد برای هالووین عروس دراکولا شه. میگه حداقل ومپایر شو که به یه دردی بخوری. میگه حالا چرا ومپایر؟؟؟ میگم اگه من حق انتخاب داشتم ومپایر می شدم. میگه چرا؟ میگم اولا لازم نبود یه ساعت تو قطار برم یه ساعت برگردم. یه ثانیه میرسیدم. بعدش همه دیگه لازم نبود این همه پول راه بدم و کلی به نفعم بود. غذا هم لازم نبود هی فکر کنم چی بخورم چی نخورم. چون هم مدل جدید ومپایر هستم دیگه لازم نیود که خون بخورم. سلیقه نسل جدید ومپایر رو قهوره خور می کردیم که به کسی هم آسیب نرسه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 آبان1390ساعت 8:16 توسط وروجک |
|
|
وقتی آدم یه مدت ننویسه هم تنبل میشه هم اینکه بعدش نمی دونه از چی و از کجا بنویسه که اگه یه وقت یکی خوندش بفهمه که من چی گفتم. تو این مدت سرم با جا به جایی یه کم گرم بود. یه کم هم سرگرم خرید وسایل بودم و تصمیم گیری سر اینکه چی بخرم یا اینکه اینو بخرم یا نه اون یکی رو. حیاط پشت هم درست شد و خیلی خوشگل شد. خودم خیلی خوشم اومد. حالا فقط مونده که باعچه سبزیجاتم رو بکارم.
توی حیاط یه سری از این چراغهای نوری گذاشتم. از انرژی خورشید شبها روشن میشه. وقتی نگاه می کنی انگار یه سری ستاره داره تو حیاط می درخشه. برای همین شبها تا وقتی که تو سالن نشستم پرده چهار طاق بازه و هی دوست داره به نور این چراعها نگاه کنم. امروز سر کار یه بغضی تو گلوم جمع شده بود که خداییش بی دلیل بود. رییس محترمه منو بعصی وقتها به یه سری جلسه می فرسته که اصلا به من ربطی نداره و واقعا از یکی از این جلسات هفتگی واقعا متنفرم جون یه جوریه که من زیاد در جریانش نیستم. توش راجه به مسائلی حرف میزنن که من ازش خبر ندارم. به رییس محترمه می گم این جلسه مثل دیدن یه سریال می مونه که چند قسمتیه که من از وسطش شروع به دیدن می کنم و یعد از اون یه قسمتی هم که دیدم دیگه نگاه نمی کنم. هر چی بهش میگم رفتن یا نرفتن من فرقی نمی کنه به خرجش نمیره که نمیره. میگه کم کم فرق می کنه. حرف زور میرنه. خدار رو شکر ۲ هفته از دستش راحتم. سریال یا فیلم خوب الان چیه که من ببینم؟؟؟؟ دلم یه تعطیلات بلند مدت میخواد که فقط بگردم و لذت ببرم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 مهر1390ساعت 21:30 توسط وروجک |
|
|
تو این مدت که ننوشتم دردسر پشت دردسر. خونه عوض کردن همون قدر که خوبه همون قدر هم دردسر داره. اولا هرچی که می خری تمومی نداره باز هم باید بخری. بعدش هم قبض پشت قبض برات میاد وکلی هم خرج پیش بینی نشده هست که جا نمیدازه جم بخوری.
همه اینها به کنار این بارون هم شده دردسر. من حیاط پشتی رو نداده بودم درست کنم و گفتم میزارم بعدا گل و بلبل توش میکارم ولی حیاط جلو رو داده بودم چمن کرده بودن. بارون که زد همه گل و شل و رو از عقب آورد جلو و چمن ها رو زد یه کمی خراب کرد. بعدش دیدم نه حیاط پشتی باید درست شه. اومدم خونه دیدم این یارو که باید حیاط پشتی رو درست می کرد با ماشینش از رو چمن های جلوی خونه رد شده همه چمن ها داغون شده. الان هم حیاط پشتی نصفه نیمه است. امروز مرخصی گرفته بودم که با یارو حرف بزنم بارونی بود هوا و یارو نیومد. نمی دونم فردا میاد یا نه. خلاصه الان گل و شلی شده پشت خونه. اوضاع خونه ایران هم داغونه. دیشب یه ساعت پای تلفن بودم . من گریه کن و خواهرم دلداری بده. بعدش اون گریه کن و من دلداری بده. بعدش کلی قربون صدقه بابام رفتم که یه وقت اون غصه نخوره. بعدش خاله ام زنگ زد و اون قربون ضدقه من رفت و مونده بود من چطور همه خبرها زود به دستم میرسه بعدش هم عمه کوجیکه ام رو فرستادم تا بابام رو پیدا کنه. خلاصه تنها کاری که این روزا می کنم فقط غصه می خورم و عصه می خورم. بعضی وقتها به عمه کوچیکه ام خیلی زور میگم. طفلی ازش یه کار خواسته بودم از بابام یه چیزی رو بگیره بده به یکی دیگه از دوستام که داره میاد ولی بابام گفته بود اینجوری میشکنه و بهتره خودش بیاد ایران و ببره. عمه ام زنگ زد بود که من سعی خودم رو کردم ولی بابات توش نه آورد و گفت اگه شکست خودت جواب فلانی رو بده. عمه ام همه زنگ زد بود که من چیکار کنم هم تو میخوای هم بابات به من گفته میشکنه و اگه بشکنه آخرش همه کاسه کوزه ها سر من میشکنه. گفتم ولش کن تو این هیری ویری حالا خودم میام میارم. بعضی آدما خیلی بدن. هر چی بیشتر محبت می کنی پر رو تر میشن و فکر می کنن خبریه. نمی دونم چی بگم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 شهریور1390ساعت 15:22 توسط وروجک |
|
|
من نمی دونم چه گناهی به درگاه خدا مرتکب شدم که مجبور شدم برم بشینم بر دل رییس محترمه. بعضی وقتها که یه چیزی گیر می کنه و میخواد در آن واحد من هم از موضوع سر دربیارم رییس محترمه منو میشونه پشت دست خودشه. تو هیر و ویر که من اصلا نمی دونم چی بوده موضوع هی با خودش هم حرف میزنه که من باید حس ششم داشته باشم تا بفهمم که چی میگه. مثلا حتما باید این باشه البته حدس میزنم. حالا "این" چی هست خدا میدونه. امروز هم یه مشکل پیش اومده بود که به من ربطی نداشت. اون و یه نفر دیگه داشتن بحث میکردن به من هم گفت تو هم بیا اینجا. من هم داشتم دورا دور نگاه میکردم ولی جون اصلا نفهمیدم چی غلط بوده که قراره درست شه برا ی همین زیاد توجه نشون نمی دادم. وسظش برگشتم یه سر به مانتیتور خودم بزنم که نرفته مجبورم کرد برگردم. میگم من آخه برای چی نگاه کنم من اصلا نمی دونم داری دنبال چی میگردی. میگه نگاه کن میفهمی. به خاطرش هم قطارم رو از دست دادم. خوشحال بودم که فردا نمیاد ولی میاد.
سر مشکل می خواستم بگم که مدیر قبلی من نظرش اینجور موقع ها این بود. خیلی با تایید گفتم که My Ex بعد یه نگاهی بهم کرد گفتم Manager. میگه چرا انقدر مکث کردی. گفتم آخه می خواستم بگم نظر مدیر قبلی نه تو. قبلا تر ها سر کار رفتن به خاطر صبح زود بیدار شدن مرگ بود این روزا از سرما نمی تونم پاشم. قسمت دوش گرفتن که عذاب الیمه. رفتن توش خوبه بیرون اومدن شکنجه. از زیر آب داغ بیای تو سرما. من نمی دونم چرا این زمستون تموم نمیشه خیال من راحت شه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 19:2 توسط وروجک |
|
|
این هفته اصلا خونه نبودم. جمعه شام خونه یکی از دوستام بودم. خونه اون فقط ۵ دقیقه با خونه من فرق داره. جون جمعه ها با بابام بی برو برگرد حرف میزنم. اول زنگ زدم به بابام بعدش رفتم اونجا. اونجا کلی خندبدم. موضوع اون و دوست پسرش برعکس همه دوستیهاست. مامان دختره میدونه که با هم دوستن و با هم زندگی می کنن ولی مامان پسره نمی دونه که اصلا دوست دختری به این اسم وجود داره. کلی ما با هم سناریو نوشتیم که وقتی مامان پسره بفهمه چه عکس العملی نشون میده. حرفهایی که میزنه مثل " ببین دختره ور پریده چه جوری پسر چشم و گوش بسته من رو خام کرد.شیرمو حلالش نمی کنم. بعد هی غش می کنه هی ضعف می کنه" . مامان پسره دوست داره بیاد یه سفر اینجا ولی باباش نه. بعد گفتیم مامانت به بابات میگه " دیدی گفتم بیا به این پسره یه سر بزنیم. همش تقصیره توئه". یعد گفتیم مثلا اگه اینجا می اومدن و دختره رو میدیدن و بعد از اینکه برگشتن پسره به مامانش بگه که من به دختره علاقه دارم بعدش موضوع اینجوری میشه " در حالیکه مامانه غش می کنه و هی آب قند می خوره و بقیه بادش میزنن و می گن خودت رو ناراحت نکن حالا این پسره یه غلطی کرده (البته ابن عمل در همه موادر فوق انجام مبشه ) به باباهه بر میگرده میگه من می دونستم این دختره بی خود هی دور و بر نمی گرده و یه ریگی به کفشش هست. من باید زودتر از اینها دستم میومد که چه بلایی داره سرم میاد. آخرش به این نتیجه رسیدیم که عروسی کنید بعد یه سری فیلم و عکس می گیریم می فرستیم ایران. اول فیلم هم میزایزم این فیلم با حضور دکتر خانواده مشاهده شود و دیدن ان توصیه نمی شود. اینجوری همه گریه زاریها به یه جلسه ختم میشه و دیگه کار از کار گذاشته.
دیشب هم خونه یکی دیگه از دوستهام دعوت بودم. خونه اون تقریبا یکساعت خورده ای با من فرق داره. رقتم دنبال یکی دیگه و بعدش با هم رفتیم اونحا. وقتی زنگ زد گفت من میخوام اش رشته درست کنم. همسایه ام رو هم دعوت کردم. من انتطار داشتم همسایه ۲ نفره. وقتی رسیدم دیدم همسایه یه ۷ نفری هست. همسایه خودش یه نفر بود و دوست پسرش. ولی مامان دختره و ۲ تا خواهره دختره و دو تا دوست دیگه هم بودن. من یه کفش جدید گرفتم که به نسبت خیلی ارزون گرفتم و داشتم پز این رو می دادم که من این کفش رو خیلی ارزون خریدم ولی بستن بندش مکافاته چون هی دور پام باید بجرخونم برای همیت وقتی از راه پله ها اومدم پایین نبستمش و کلی سر و صدا راه انداخته بود جون به پام وصل نبود. گذاشته بودم که وقتی میرسم دنبال فلانی ببندم. پشت بندش هم کلی قربون کفش خوشگل ارزونم رفتم و هی پز دادم که چه شانسی که چه ارزون خریدم. بعد از ۵ دقیقه خواستم برم تو تراس که به یه سری دیگه ملحق شم پام رو رو زمین تراس نزاشته دیدم چشمم به جای منظره روبرو داره سقف تراس می ببینه و صورت آدمهای دیگه که یه بند می پرسیدن سالمی. جاییت نشکست . خلاصه کفش ارزون خوشگلم نه اش لیز یود و رو سرامیک سرسره شد. ساعت ۱ شب فیلم Stranger رو دیدیم که کلی روی روحیه من که الان میرم تو یه خونه تاثیر منفی گذاشت و از عشق و علاقه من برای رفتن به خونه جدید کم کرد. ساعت ۳:۱۵ دیگه راضی به کم کردن زحمت شدیدم و راه افتادیم به سمت خونه. ۴:۳۰ صبح رسیدم خونه. به دوستم میگم چشم و دل بابام روشن. دیشب ۱۲ اومدم خونه امشب ۴:۳۰ صبح. گفتم اگه بابام بفهمه سرم رو میبره میزاره لب طافچه. گفتم اگه من تو ایران ساعت ۴ صبح بیام خونه خودم باید فرداش برم و اسمم رو از شناسنامه بابام پاک کنم. یعنی احتمالا بابام اصلا راهم نمیده. در کلش کی جرات داره اصلا این کار رو کنه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 تیر1390ساعت 13:2 توسط وروجک |
|
|
یه خوبی خرید کردن اینه که اگه خریدی و اومدی خونه و پشیمون شدی یا یه جا دیگه یه چیز بهتر دیدی می تونی بری پسش بدی به شرط اینکه مارکش بهش باشه و رسید خرید رو داشته باشی. بعضی از مغازه ها شرط زمانی هم دارن که تا فلان قدر روز می تونی پس بیاری.
من به شخصه کم شده که بخرم و پس بدم. ولی امروز اینکار رو کردم. بعد از دیدن خونه رفتم یه مغازه لوازم خانگی. دنبال جا صابونی و مسواکی بودم. برای یه حموم گرفته بودم ولی برای حموم دوم هنوز نگرفته بودم. اونجا چشمم به یه ست زیر بشقابی و رومیزی افتاد که از اونی که گرفته بودم خوشگلتر بود. مطمئن نبودم که قبض خرید اونو نگه داشتم یا نه برای همین یه ست جا مسواکی ۴ تیکه که خوشم اومدم رو گرفتم ولی اونو نگرفتم. خدا خدا می کردم که قبضش خونه باشه. تا رسیدم خونه شروع کردم دنبال فبض تو کیفهام گشتن که شکر خدا پیدا شد. سریع دویدم و رفتم اونو پس دادم و فردا میرم اونو می خرم. من خیلی کم میشه قبض نگه دارم. اصولا چیزیای که گارانتی داره رو نگه میدارم و چون کم میشه که پس بدم برای همین این جور قبض ها شانسی ممکنه که تو کیفم مونده باشه یا اینکه بعضی وقتها نرسیده خونه قبض رو میاندارم دور. دلم میخواد زودتر فردا شه برم اونو بخرم ولی قبضش رو نگه میدارم محظ مبادا. خدا رو چه دیدی شاید یه چیز بهتر پیدا کردم. ذوباره یه دست دیگه ماشین زدم. من خونه باشم فکر کنم به ماشین لباسشویی از همه بیشتر گیر میدم. به همه بچه هام اب دادم. گوجه فرنگی هام رسیده بود کندمشون دیگه خود کفا شدم. نعنا هم من داخلی تولید می کنم. بادمجون هم کاشتم. جعفری و ریحون . توت فرنگی هم دارم. البته الان چون زمستونه دیگه آخد محصولشون هست. کلی خوش به حالشون میشه. خونه جدی کلی جا دارن و من کلی میخوام سیریجات بکارم. یه گلدون دارم اسمش مولو هست. مولو درخت پوله. برای من که خوب کار کرد. اینو یکی از همکارهای قدیمم بهم داد. اون هم مامان دوست پسرش بهش داده. عقیده بر این هست که این درخت باید دم در ورودی خونه باشه تا پول وارد خونه شه. همه بچه هام رو کلی دوست دارم وقتی مریض میشن یا خشک میشن ( چون مامانشون یه بار یادش زت بهشون آب بده) کلی غصه می خورم و قتی باهاشون بدرفتاری می کنم میرم کلی قربون صدقه اشون میرم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 تیر1390ساعت 17:46 توسط وروجک |
|
|
این هفته یه کم من زیادی کار کردم. هم سه شنبه سر کار نرفتم هم فردا نمیرم. خیلی خسته میشم احتمالا این هفته. ۳ روز کار ۴ روز خونه. مخصوصا اینکه فقط ۱ روز مشترک با رییس محترمه یعتی اون ۲ روز بقیه هم ارامش خاطر. این اتفاق کاملا یه معجزه است که من تونستم ۲ روز در یه هفته نرم.
آخر این ماه هم اسباب کشی دارم. برای اولین بار از اسباب کشی خوشحالم و مایه عذاب نیست جون بالاخره بعد از ۷ سال دارم از اجاره نشینی راحت میشم و میرم خونه خودم. فردا هم باید برم بازرسی که ببینم چیزی ایراد داره یا نه. احتمالا تا ۲ هفته دیگه می تونم اسباب کشی کنم. یه جوری برای این خونه خیلی ذوق و شوق دارم چون اولین خونه ای هست که دارم می گیرم و براش از بابام هیج کمکی نگرفتم و البته براش تا خرخره تو قرض بانک هستم و این به معنی هست که هر چی در میارم میره قسط. بعدش هم اینه که چون یه خورده من زیادی خواه هستم دلم نمی خواست برم تو خونه دست دوم و دلم می خواست از اولش مال خودم باشه و اون مدلی که خودم دوست دارم برای همین رفتم زیر بار خونه ساختن که البته این حماقت محض بود یه کم چون کلی بدبختی داره و کلی هزیته قایم که وقتی توش می افتی می فهمی. البته تجربه خوبی شد برای دفعه بعد که بدونم از اولش سر چی باید چونه بزنم و بگم این چیزا چی. ولی با این حال پشیمون نیستم چون چیزی هست که خودم خواستم و خیلی دوسش دارم. این روزا که میرم بیرون همش چشمم دنبال وسایل خونه است که چی بگیرم جی نگیرم. این با اون مچ هست یا نه. برای خونه هم که هر چی بخری کمه. البته فعلا بودجه نمیرسه که همه چا با هم مبلمان شه. فعلا یه خواب و سالن و اشپزخونه رو براش وسایل گرفتم . فعلا اتاقهای دیگه هیچی عایدشون نشده. این به این معنی هست که من از این به بعد خرج حودم نمی تونم کنم و خرج خونه همش میشه. طفلی من. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 19:39 توسط وروجک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
شاید بشه گفت که دلم می خواست یک جایی داشته باشم که بتوتم توش حرفام و نطراتمو بگم. بیشتر دوست دارم حرفای خودم رو بنویسم تا از یک جایی کپی کنم ولی اگه مطلب جالبی ببینم هم ازش استفاده می کنم.
من در اضا لینک نمی کنم. ممکنه گذرم به یه وبلاگ بیافته و خوشم بیاد و بدون اینکه حتی بهش بگم لینکش کنم. مطمئنا هر کسی که برام نظر میزاره به وبلاگش سر میزنم اگه مطالبش با سلیقه من یکی باشه بدون اینکه خودش هم بگه لینک میشه. من کلن انجام هیج کاری رو در اضا دوست ندارم حنی لینک کردن. یا خوشش میاد لینک می کنه یا نمیاد میره پی کارش دیگه گرو کشی نداره. |
|
RSS
|